jamejamnashriyat
کد خبر: ۱۱۷۸۹۳۰   ۱۵ آذر ۱۳۹۷  |  ۰۸:۰۰

صبح اول وقت، درست همان وقتی که من از خانه پدری در مشهد بیرون می‌آیم تا بروم روستای گلمکان مادربزرگم را ببینم؛ درسا شهیدی از خانه‌شان در منطقه پونک تهران خارج می‌شود تا به دانشگاه برود.

درست همان وقتی که من از پلههای خانه پدری در منطقه قاسمآباد در غرب مشهد پایین میآیم، درسا شهیدی از پلههای خانهشان در پونک در غربِ تهران پایین میآید تا از کوچهشان بگذرد و به میدان برسد. درست همان وقتی که من ماشین پدرم را روشن میکنم تا از کوچه بهورز شش بیرون بیایم، درسا شهیدی پیاده از عرض کوچه بهشتی رد میشود و پیاده تا میدان پونک میآید. وقتی من به دروازه قوچان میرسم تا وارد جاده سنتو شوم، او دور میدان پونک ایستاده و منتظر تاکسی است. همان وقتی که من از کنار جاده سنتو نرمنرم میآیم تا در جادهای بلند که از گلمکان و چناران و گلبهار میگذرد و به قوچان میرسد، خودم را به گلمکان برسانم، او از میدان پونک پیاده چند متری را کنار اتوبان اشرفی اصفهانی که از فلکه صادقیه میگذرد و به میدان پونک میرسد و تا چهاردیواری ادامه پیدا میکند، راه میرود تا بتواند تاکسی پیدا کند. من از خروجی روستای کاهو میگذرم و او هنوز منتظر تاکسی است. چند کیلومتر بعد از روستای کاهو، وقتی تابلوی «چناران 30 کیلومتر» را میبینم، یک پژو 206 قبل از خروجی «همت غرب» در اشرفی اصفهانی به از لاین سبقت به سمت راستِ اتوبان متمایل میشود. وقتی من از تابلوی «چناران 30 کیلومتر» میگذرم پژو 206 که هنوز با سرعت بالایی دارد برای گذشتن از رمپِ ورودی همت غرب و ورود به اتوبان همت بدون توجه به سمت راست توی رمپ میپیچد. وقتی من از تابلوی «چناران 30 کیلومتر» چند متری دور میشوم، یک پراید مدل 94 که تغییر ناگهانی مسیر را در پژو 206 دیده، برای تصادف نکردن با او فرمان را به سمت راست میگیرد. درست در همان وقت که من از دور، تابلوی ورودی گلمکان را میبینم پراید هم ترمزی ناگهانی میگیرد و همزمان فرمان را به سمت راست میچرخاند تا به 206 نزند. من تا تابلوی ورودی گلمکان چند صد متر فاصله دارم اما خطوط «دور برگردانِ گلمکان» را از دور میتوانم روی تابلو تشخیص دهم. همزمان با به تابلو نزدیکتر شدن من، پراید هم به درسا نزدیکتر میشود. من، خودآگاه و خودخاسته به تابلوی گلمکان نزدیک میشوم و پراید اما ناخواسته به درسا نزدیک و نزدیکتر میشود. چرخهای جلوی پراید قفل کردهاند. ترمزهای ضعیفِ پراید، نمیتوانند ماشین را در فاصلهای کوتاه متوقف کنند. از آنجا که چرخهای جلوی پراید نمیچرخند و روی زمین کشیده میشوند، فرمان ماشین هم به یک طرف متوقف مانده: راست؛ درست همانجا که درسا ایستاده است. پراید به درسا نزدیک میشود و من به گلمکان. در کسری از ثانیه پراید به درسا میخورد. درسا پرت میشود و چند ده متر آنطرفتر، کنار درختهای اتوبان اشرفی اصفهانی به زمین میافتد. همانوقت من از کنار تابلوی گلمکان میگذرم و میپیچم توی جاده فرعی بلندی که انتهایش، گلمکان است و خانه مادربزرگم. درست وقتی به جاده گلمکان میپیچم که درسا گیج و مات و مبهوت، در حالیکه هنوز هشیار است، در حالیکه هنوز چشمهای روشنش خیره به آفاق ابر و خورشید مانده و مغزش دارد وضعیت و شرایط پیشآمده را تحلیل میکند، من به سمت خانه مادربزرگم پیش میروم. دقایقی بعدتر من به گلمکان میرسم، اما درسا به دانشگاه نمیرسد. قبل از رسیدن به فلکه صادقیه، با آمبولانس به بیمارستان رسول اکرم در ستارخان میبَرندش.

شب است. توی فرودگاه مشهد کنار مادربزرگ خراسانیام نشستهام. مادربزرگ، مادر پدر، از گلمکان با من به مشهد آمده و چون میداند امشب عازم تهرانم، میخواهد تا آخرین دقیقهها کنار هم باشیم. داریم درباره عموها حرف میزنیم. از عروسهای تازه و دامادهای تازه خانواده بزرگمان سخن میگوییم. حرفهای ما با هم تمامی ندارد. من و مادربزرگ میتوانیم قرنها کنار هم بنشینم و حرف بزنیم و خسته نشویم و حتی یک جمله تکراری هم به هم نگوییم.

تلفنم زنگ میزند. سعید پشت خط است. تلفن را جواب میدهم. سعید، آنطرف خط بینیاش را بالا میکشد و با صدایی گرفته، بریده بریده حرف میزند: «درسا... هقهق... درسا... هقهق...» پریشان میشوم. توی پریشانی، میتوپم به او: «چرا گریه میکنی؟ درسا چی؟ حرف بزن ببینم!» باز دماغش را بالا میکشد و میگوید: «درسا تصادف کرده. توی بیمارستان بستریه. صبح توی اتوبان اشرفی ماشین زده بهش. الان توی کماست.» «چی شده خب؟ درست توضیح بده!» «هشت تا شکستگی داره. طحالش پاره شده. همینا رو میدونم. نمیتونم خیلی حرف بزنم. بیمارستانم. فقط گفتم حالا که مشهدی، دعاش کنی.» دعایش میکنم. دعا که مشهد و تهران ندارد؛ اما... باشد. توی دلم دعایش میکنم. توی دلم، توی آن تاریکنا که هرکسی با خودش و خدا دارد، از خدا میخواهم حال درسا را خوب کند. به مادربزرگ چیزی نمیگویم اما. آرزو میکنم درسا توی کما نماند؛ حالش خوب شود. بشود همان درسای کوچک هجده ساله که لابد توی جهان آرزوهای دخترانهش زندگی با ریتم تندی جریان داشت.

هواپیما مینشیند روی زمین. حالا که من در فرودگاه مهرآباد تهرانم، درست در همین لحظات، مادربزرگ در خانه پدری در قاسمآباد، در غرب مشهد خوابیده است. من، توی هواپیمای فوکر 100، روی باند فرودگاه مهرآباد به سمت ترمینالِ پروازهای ورودی میروم. گوشیام را از آفلاین درمیآورم. هواپیما هنوز آهسته آهسته، دارد توی فرودگاه راه میرود تا جایی را که برج مراقبت برای توقفش معلوم کرده، بیابد و بایستد. روی گوشیام پیام میآید: «درسا رفت.» درست در همین لحظات که من این پیام را میخوانم، چند نفری از خویشاوندان، در خانه درسا سوگواری میکنند، چند نفر از خویشان، توی بیمارستان رسول اکرم، پشت در سردخانه سردرگریبان بردهاند. درست در همین لحظات، درسای کوچک، با موهایی افشان، با تنی کبود و استخوانهایی درهمشکسته، خوابیده در اطاقک کوچک سردخانه. درست در همین لحظات که من مثل برقگرفتهها، چشمم روی پیام سعید قفل میشود و وامیمانم که «واقعا درسا فوت کرده است؟ میشود؟» میشود. بله. درسای کوچک تمام شده است برای پدر و مادرش و خویشاوندانش.

مرگآگاهی چیز خوبی است. امروز صبح زود، مرگ، حدفاصل تابلوی «چناران 30 کیلومتر» و «همت غرب» در جهانِ ما و درسا راه میرفت. به اندازهای که من از آن اتوبان بگذرم و درسا از این اتوبان. ما سوگوار درساییم، اما کاش یادمان باشد مرگ به قدر گذر کردن دو نفر از کنار یک تابلوی راهنمایی و رانندگی نزدیک و صریح و قطعی است. کاش یادمان باشد مرگ کنار ما راه میرود؛ هر روز صبح. هر روز صبح، تا صبحِ فردا، و از صبح فردا تا صبح پسفردا و صبحهای فرداهای دیگر. به سادگی گذشتنِ از کنار تابلوی راهنمایی و رانندگی، در جاده سنتو در مشهد... یا در اتوبان اشرفی اصفهانی در تهران... کاش روح درسا شاد باشد و عمر شما بلند بماند.

احسان حسینینسب

روزنامهنگار و نویسنده

ارسال نظر
* نظر:
نام:
ایمیل:

یادداشت

بیشتر
نقطه طلایی

نقطه طلایی

یک) عکس را خیلی وقت است گذاشته‌ام. جایی که همیشه جلوی چشمم باشد. پشت عکس، بابا با خودکار آبی و خط شکسته نستعلیق نوشته: «باغ اکبرآقا- نوروز۱۳۶۵ - با محمدمهدی جان».

از دکتر نجیب تا دکتر غنی

از دکتر نجیب تا دکتر غنی

حملات و ترورهای مرگبار در سراسر افغانستان به امری روزمره بدل شده‌است. هر کسی هم می‌تواند هدف باشد.

رشته ‌کوه‌هایی به نام پدر

رشته ‌کوه‌هایی به نام پدر

از یک سنی به بعد، دیگر شخص و انسان نیستند. تبدیل می‌شوند به یک مفهوم. یک مکتب، یک تفکر. بعضی وقت‌ها با یک من عسل نمی‌شود خوردشان.

گفتگو

بیشتر

پیشنهاد سردبیر

بیشتر
یک عصر متفاوت

در مرحله نیمه‌نهایی عصرجدید چه اتفاقاتی افتاد؟ به همراه جزئیاتی از چگونگی برگزاری مرحله پایانی

یک عصر متفاوت

پیشخوان

بیشتر