ما با هیجانترین روز زندگی خودمان را دیروز تجربه کردیم. ما دیروز بعد از مدرسه پدرمان با موتور آمد دنبالمان و یک گونی هم همراهش بود و گفت بپر بریم دیر شد. ما پریدیم عقب موتور پدرمان و از میدان بزرگ آزادی رد شدیم و بعدش به یک جایی رسیدیم که خیلی بزرگ بود. ما سریع از موتور پیاده شدیم و پدرمان گونی را باز کرد و مادرمان یک قابلمه بزرگ کوکو سیب زمینی و یک کیسه بزرگ سبزی خوردن آماده کرده بود و ما با پدرمان آنها را به محوطه ورزشگاه آزادی بردیم.
پدرمان شروع کرد نانهای بورکی را چاک دادن و توی هرکدامشان یک تکه کوکو و چند پر سبزی میگذاشت و فریاد میزد بفرما کوکوی خانگی و ما اولش یک کم خجالت کشیدیم، ولی بعدش خیلی خوشحال گشتیم. مادر ما خیلی پرسپولیسی میباشد و بابایمان را زور کرده که این قابلمه کوکو و این سبزیها را ببر بده سربازها و این جوانهایی که از شهرستان میآیند پرسپولیس را تشویق کنند، بخورند جان بگیرند و بتوانند پرسپولیس را تشویق نمایند.
کوکوها در خیلی زمان کوتاهی به تمام رسید و ما خیلی حالمان خوب بود و خیلیها با پدر ما عکس گرفتند و ما خیلی دلمان میخواست برویم تو و بازی را ببینیم و استادیوم را ببینیم، ولی نشد و ما نفهمیدیم نتیجه چن چن شد. ما در این روز خیلی هیجانانگیز شدیم و حال داد. ما از این انشا نتیجه میگیریم ما در هر شرایطی باید هوای هموطنانمان را داشته باشیم و به آنها کوکو سیبزمینی بدهیم و همدیگر را دوست داشته باشیم. این بود انشای من پاینده باد معلم زیبای من.
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)