عروس و داماد در پیادهروی
هیچکدامشان سر از پا نمیشناسند. داخل سالن انتظار که میروم همه جا مملو از کولهپشتیهای کوچک و بزرگی است که گوشه و کنار راهآهن تلنبار شده و منتظر بارگیریاند. به طرف گیت میروم. مادری، دختر و پسری را در آغوش گرفته و گریه میکند. خوشحالی و دلتنگی در چهرهاش موج میزند. منتظر میایستم تا بدرقهاش تمام شود و یک دل سیر تماشایشان کند. تا لحظه آخر که از گیت عبور میکنند چشم از آنها برنمیدارد و عکسهای آخر را هم میگیرد. خداحافظیاش که تمام میشود، جلو میروم و سر صحبت را با او باز میکنم. میگوید: «دختر و دامادم هستند که به کربلا میروند. رفتند و دل ما را هم با خودشان بردند. هم نگرانشان هستم و هم دلم میخواست همراهشان میرفتم». با بغضی که در گلو دارد ادامه میدهد: «گفتند ویزایم را بگیرم و با آنها بروم، اما گفتم شما بروید و ویزای ما را از حضرت علی بگیرید.»
سلفی زیارتی
آن طرفتر، خانوادهای چهار، پنج نفره آخرین عکسهای سلفی خود را قبل از حرکت به سمت قطار میگیرند تا به یادگار بماند.
سرگروه آنها که به گفته دوستشان مدیر کاروانشان است، با وجود سفرهای متعددی که به کربلا داشته، حالا با تجربهترین عضو خانواده است و میگوید با عشق امام حسین متوجه سختی راه نمیشوند. همسرش هم حرف او را تأیید میکند و میگوید: «عشق امام حسین ارزش این همه سختی کشیدن را دارد». اهل مشهدند و باورشان این است که اگر نیت کنید، امام حسین بقیه کارها را خودش مهیا میکند.
زائر تنها
روی پلههای برقی که به سمت سکو میروم، با دختر جوانی روبهرو میشوم که با کولهباری سنگین که بر دوشش گرفته، تک و تنها سفر میکند. الهام، اهل نیشابور است. از نظر او، سفر بسیار سختی است ولی با تمام اینها تجربه چهاربار راهپیمایی اربعین را دارد او میگوید: «با این که میدانم سفر سختی در پیش دارم، اما به خاطر لطف خدا و عشقی که در دلم گذاشته، این سختی را تحمل میکنم». از تنها رفتنش که میپرسم جواب میدهد: «زیارت را دوست دارم تنها باشم. در طول مسیر چون همه به سمت نقطهای مشترک میروند، کسی متوجه تنها بودنم نمیشود.»
مسافران تقریبا همگی در کابینهایشان نشسته و منتظرند تا قطار راه بیفتد. عدهای به بدرقه ایستادهاند و زائران از شیشه قطار، ایستگاه خالی را نظاره میکنند. روی پلههای نردبان یکی از کابینها، پسربچهای ایستاده و با پدرش که همراهشان نیست در خارج از قطار و روی سکو حرفهای آخرش را میزند.
پیادهروی خانوادگی
«سیدذاکر» پنج ساله است و همراه مادر و خواهر سه ساله و نیمهاش عازم سفر اربعین است. با همین سن و سال کمی که دارد، برای دومین سال پیاپی با قدمهای کوچکش راهی سفر عشق شده است. پدر نگران آنهاست اما به خاطر عشق و علاقه خانوادهاش به امام حسین، دلتنگی را به جان خریده است.
این دومین سالی است که سیدذاکر و خواهرش «دیانتسادات» سعادت داشتند به این سفر بروند. مادرشان میگوید: «خودشان من را راه انداختند که به این سفر بیایم. پارسال هم سه روز و دو شب در راه بودیم و شب سوم به کربلا رسیدیم. با سخت بودن مسیر، اصلا شکایت نکردند. با وجود این که سیدذاکر تب شدیدی داشت، باز هم خم به ابرو نیاورد».
او ادامه میدهد: «همراهی با حضرت زینب باعث شده با دو کودکم راهی این سفر شوم. سالها بهخاطر مشکلاتی که بود، حسرت کشیدم و نتوانستم بروم اما بچهها که کمی بزرگتر شدند، گفتم که باید بروم.»
هنوز عدهای از مسافران روی سکو ایستاده و منتظر تأیید بلیطتشان هستند. یکی از مهمانداران جلوی در ورودی یکی از کابینها ایستاده و منتظر مسافرانی است که در لحظههای آخر خودشان را به قطار میرسانند. منفرد، مهماندار قطار تهران ـ کرمانشاه است اما خودش تا به حال کربلا نرفته و این روزها دلش بدجوری هوایی شده است.
او میگوید: «مسافرانمان همگی حال و هوای کربلا دارند. فکرش را بکنید تا کرمانشاه میرویم و از آنجا به بعد که برمیگردیم، خیلی سخت است. همه مسافران هوای اربعین دارند، اشک میریزند و مدام مشتاق آن هستند که سریعتر به کرمانشاه برسند. خیلی کم حرف میزنند و بیشتر در حال و هوای خودشان و مدام به فکر کربلا هستند. یک حالت خاصی دارند، کنار هم نشستهاند اما با هم حرف نمیزنند.»
مکث
همراهی با حضرت زینب باعث شده با دو کودکم راهی این سفر شوم. سالها بهخاطر مشکلاتی که بود، حسرت کشیدم و نتوانستم بروم اما بچهها که کمی بزرگتر شدند، گفتم که باید بروم
پروانه غفاری