شخص گفت: «ای حکیم، او از من سخن گفتن نمیآموزد، لااقل تو از او سکوت کردن بیاموز.» حکیم برآشفت و گفت: «مردک، با منی؟»
شخص گفت: «بلی. با تو ام. حکیمی؟ باش. دود چراغ و خاک صحنه خوردهای؟ خورده باش. پیاچدی و کرسی تدریس و بورد تخصصی و مقاله آیاسآی داری؟ داشته باش. من دارم برای خودم یک تفریح سالمی میکنم، با خر خودم صفا میکنم. نه از دیوار کسی بالا میروم، نه معوقات بانکی دارم، نه مزاحم نوامیس مردم میشوم، نه با تصمیمات خلقالساعه کسب و کار و زندگی مردم را دستخوش تغییرات و تحولات نامطلوب میکنم. آنوقت تو، با اینهمه مراتب علم و فضل و دانش، بهجای اینکه برای حل مشکلات جامعه چارهاندیشی کنی، بلکه گرهی از کار مردم وا شود، همه را ول کردهای و آمدهای اینجا برای من جملات قصار ول بدهی تا حال مرا بگیری؟»
حکیم که از کار خود شرمنده شده بود، گفت: «حق با توست.» وی در ادامه افزود: «خدافظ.» و خاموش شد.
امید مهدینژاد
طنزنویس
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)