روزی جوان همسایهاش که شخصی فرهیخته بود، به او گفت: «چرا اینقدر ناله و شکوه میکنی پدر جان؟»
پیرمرد گفت: «من کارهای سختی دارم.»
جوان گفت: «شما که همواره در منزل و مشغول گذراندن دوره بازنشستگی هستید.»
پیرمرد گفت: «زکی. خبر نداری. دو باز دارم که باید رامشان کنم، دو خرگوش دارم که باید مراقبشان باشم، دو عقاب دارم که باید تربیتشان کنم تا برایم شکار کنند، ماری دارم که حبسش کردهام، شیری دارم که باید تیمارش کنم و نیز بیماری که باید از او پرستاری نمایم.» جوان گفت: «اوفففف، ای پیرمرد، با من مزاح میکنی؟ اینهمه جانور در پنجاه و پنج متر جا؟» پیرمرد گفت: «آن دو باز چشمان منند، آن دو خرگوش پاهای منند، آن دو عقاب دستان منند، آن مار زبان من است، آن شیر قلب من است و آن بیمار خودمم.»
جوان گفت: «یا صاحب صبر. ای پیر، تو واقعا یک حکیمی.»
آنگاه جوان همسایه که مدیرعامل بنیاد حکمت معاصر بود پیرمرد را به بنیاد برد و بهعنوان نظریهپرداز حکمت تمثیلی استخدام کرد و از آن پس پیرمرد دیگر ننالید و خاموش شد.
امید مهدینژاد
طنزنویس
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....