حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
فردای آنروز برادر مهتر یک مقنی آورد تا در وسط زمین نهری حفر کند که زمین او از زمین برادر کهتر جدا شود. برادر کهتر با خود گفت: اینطوریه؟ باشه...
فردای آنروز برادر کهتر یک بنا آورد و به او گفت: این نهر را میبینی؟ این را برادر مهترم کنده است تا زمینهایمان از هم جدا شود. تا فردا همین موقع به تو وقت میدهم تا به موازات این نهر دیواری بنا کنی که اصلا دیگر چشمم به چشم برادرم نیفتد و روی نحسش را نبینم.
فردای آنروز برادر کهتر به مزرعه رفت و دید زکی! بنا بهجای دیوار پلی روی نهر ساخته است. در همین لحظه برادر مهتر از راه رسید و تصور کرد برادر کهتر پل را از قصد ساخته است. سپس از روی پل عبور کرد و روی برادر کهتر را بوسید و الکی الکی آشتی کردند.
مرد بنا که در گوشهای مخفی شده بود و از این صحنه فیلم میگرفت، بیرون آمد و گفت: مبارکه، برادرا خوب باهم خلوت کردن. برادران از او خواستند ناهار باهم باشند. مرد بنا گفت: باید بروم. پلهای زیادی هست که نساختهام.
برادر کهتر گفت: اقلا پول پل را بگیر.
مرد بنا گفت: به اندازه دیواری که اول خواسته بودی بسازم پول میگیرم، نه بیشتر. در اینجا برادر مهتر که فهمید قضیه از چه قرار بوده، بار دیگر شروع کرد از خجالت برادر کهتر درآمدن و از روی پل گذشت و یک لگدی هم به پل زبانبسته زد و به زمین خودش بازگشت. مرد بنا نیز پس از گفتن جمله «لعنت بر دهانی که بیموقع فلان شود» تا آخر عمر خاموش شد!
امید مهدینژاد
طنزنویس
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....