نامم هوشنگ ورامینی و لقبم قاتل کلاه نمدی است. یک روز در جوانی عکسی با کلاه نمدی و در حالی که شیشه نوشابه در دستم است ، گرفتم که بعد از دستگیری ام در روزنامه چاپ شد و به قاتل کلاه نمدی معروف شدم. سال 1316 در منطقه ری تهران به دنیا آمدم. پسری آرام بودم و اغلب وقتم را در خانه می گذراندم.
به سن جوانی که رسیدم زندگی ام تغییر کرد. شاید در ظاهر آرام بودم اما درونم غوغایی به پا بود. هر وقت دل آشوب می شدم باید قتل انجام می دادم تا آرام شوم. زن، مرد و کودک برایم فرقی نداشت، فقط باید آدم می کشتم.
هربار که خون مقتولان روی پیراهنم می ریخت ، لباس را به مادرم می دادم و
می گفتم با دوستانم دعوا کرده ام و لباس هایم خونی شده است. البته این را هم بگویم که شروع جرایم از دوران سربازی بود. با فرار از خدمت، جرایمم را شروع کردم و ماموران به دنبالم بودند. بعد هم که قتل هایم را از سال 1341 شروع کردم.
وقتی دل آشوب می شدم، طعمه جدید را انتخاب می کردم و به بهانه یاد دادن روش قتل او را به بیابان های سمت ورامین می بردم. دست قربانیان را از پشت با طناب می بستم و بعد با چاقو گلویشان را می بریدم.
وقتی آنها جان می دادند ، لذت می بردم و آرام می شدم. جنازه را همانجا رها می کردم و سرها را جای دیگری می انداختم.
یک روز ماموران سراغم آمدند که فرار کردم. فکر کردم برای قتل ها سراغم آمده اند، نگو در پرونده سرقت دوچرخه ای به من مظنون شده اند. من که از ماجرا خبر نداشتم، نامه ای به قاضی نوشتم و گفتم من کسی را نکشتم و قتل ها کار فرد دیگری است. همین نامه باعث شد در پرونده قتل به من شک کنند.
در خانه خواهرم مخفی شده بودم و برای این که در شهر تردد کنم، چادر به سر می کردم.
ماموران به خانه خواهرم آمدند و مرا دستگیر کردند. ابتدا مقاومت کردم و واقعیت را نگفتم اما بالاخره لب به اعتراف باز کردم و کشتن 14 زن و مرد و کودک را تشریح کردم.
وقتی فهمیدم من را به اعدام محکوم کردند، قول دادم یا از زندان فرار می کنم یا خودکشی . اما هیچ کدام نشد و اعدام شدم.