درددل‌های یک پیک موتوری که فکرش را هم نمی‌کرد در روزنامه چاپ کنیم

غیرقابل انتشار!

‌هم دیرم شده بود هم دخترم پشت در‌کلاسش منتظر بود. گفتم موتوری بگیرم. لختی گذشته بود، موتورش ناله‌کنان جلویم ترمز کرد. ریش تنک چندروزه‌ای داشت و چهره‌اش از نامهربانی آفتاب برشته شده بود. کلاه چرک‌مرده‌ای هم که معلوم بود فقط برای این‌که مامور پلیس نگوید کلاهت کو سرش گذاشته بود و روی سرش لق می‌زد. مقصد و قیمت را تعیین کردیم. نشستم ترکش. عادتشان است موتور هنوز به دنده 3 نرسیده سر صحبت را وا می‌کنند. یک ور سرم می‌گوید: فضولی مگه، راهت را برو پولت را بگیر یک ور دیگر سرم می‌گوید: بدبخت می‌خواهد هم‌کلامت شود مسیر کوتاه به نظر بیایید. دل به دلش بده .
کد خبر: ۱۱۵۶۵۰۲

به گزینه دوم احترام می‌گذارم و پینگ‌پنگ کلمات شروع می‌شود. باد کلمه‌ها را می‌برد و فقط بعضی‌هایش در لاله گوشم لانه می‌کند. پرسید؟ کسب و کارت چیه مهندس؟ گفتم روزنامه‌نگارم گفت: هوووم روزنومه خوبه! گفتم ای بد نیست راضی‌ام. گفت ولی جفتمون بدبختیم. هر کدوم یه جور!

گفتم چطور؟ گفت روزنومه‌چی کارش نوشتنه؟ گفتم البته! گفت مهم اینه که چی بنویسه! گفتم خب! گفت: اگه درد مردمتو نوشتی که نوشتی، ننوشتی ول معطلی! گفتم خب می‌نویسم. گفت به مولا اگه بنویسی! گفتم مشکلات مملکت رو نوشتن هنر نمی‌خواد!

مشکلات مردم رو می‌نویسی؟ ملتفتی مهندس بعضی دردا علاجشون تو گفتنشونه، همین‌که بگی یوخده از دردش می‌ریزه! گفتم چه باحالی تو! گفت کارخونه یخچال‌سازی... سرکارگر بودم.

این یخچالای کره‌ای تباهمون کرد خاکسترنشین شدیم. ما کارگرا عین توت تر ریختیم زمین و هیشکی حواسش بهمون نبود. گفتم الان کارت همینه؟ گفت کلاهمم میندازم بالا که همین دوتا موتور رو دارم! گفتم دوتا؟ گفت آره دیگه، یه وقتایی کفی میذارن کف خیابون، موتور گیریه نمی‌شه بیکار موند دیگه، باس چرخ زندگی بچرخه! گفتم دردت همینه؟ گفت این‌که سه تا دختر دم بخت تو خونه داشته باشی و یه چادر مشکی داشته باشن درد نی؟ جهیزیه بخوره تو سرم یه قواره چادر واسه هر کدومشون نتونستم بخرم. این‌که زنت سه سال یه مشهد ازت بخواد بپیچونیش، درد نی؟

اینکه صاب خونه هر روز بیاد دم در و بگه دیوارا بو میخ میده درد نی؟گفتم اسمت چیه؟ گفت اسماعیل! گفتم اسماعیل، من همینها را بنویسم خوبه؟ گفت به مولا اگه بنویسی! گفتم به جان بچه م مینویسم. گفت کدوم روزنومهای، گفتم جامجم گفت چنده؟ گفتم پونصد تومن. گفت خوبه، یه هفتهش میکنه سه تومن. نقلی نیست میخرم. گفت اگه از فردا تا یه هفته دیگه نوشتی نوشتی ننوشتی تو رو هم بغل بقیه وعده وعیدای مملکت فاکتور میکنم و میسپرمت به خدا ... امروز روز چهارمی است که با اسماعیل خداحافظی کردهام. بفرما آقا اسماعیل مشتی من قول داده بودم و تو را نوشتم ... ‌

حامد عسگری

شاعر و نویسنده

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها