این نوجوان با این‌که از بیماری سخت نخاعی رنج می‌برد اما هیچ وقت تسلیم مشکلات نشده است

آرش نیزه دار

دو مدال طلای کشوری و یک مدال برنز استانی در رشته پرتاب نیزه از افتخارات کارنامه‌ورزشی پسر نوجوانی است که سال‌های سال با یک دستگاه کوچک در سرش زندگی می‌کند و نمی‌تواند بدون کمک ویلچر راه برود.«علی پورهادی» یکی از معدود افرادی است که به جای باور نداشته‌هایش و غصه خوردن دست دوستی به استعداد و توانایی هایش داده و از خود یک قهرمان ساخته است.
کد خبر: ۱۱۵۵۶۵۸

داستان فراز و نشیبهای زندگی او را بخوانید تا باور کنید میتوان در اوج ناامیدی به سکوی اول قهرمانی پل زد.

16 ساله است، دریکی از مدارس دولتی خوزستان درس میخواند و سالهاست که ویلچر را بهعنوان رفیق شفیقش میشناسد.داستان زندگی «علی پورهادی» پراست از فراز و نشیبهایی که باعث شده او امروز یک قهرمان باشد.

پستی و بلندیهایی که شاید هر انسانی را به سمت افسردگی سوق دهد، اما پل پیشرفتی برای این نوجوان شده است .

پورهادی به یک بیماری سخت نخاعی مبتلاست. «درست از همان زمانی که چشمانم را در این دنیا باز کردم بیمار بودم. مدتی بعد از تولدم پزشکان متوجه شدند که من نمیتوانم حرکت کنم همچنین آنها اندازه سرم را با سایر نوزادان مقایسه کردند و به این باور رسیدند که سر من نسبت به سر دیگر نوزادان هم سن و سالم بزرگتر و غیرعادی است.»

چند ساعت بعد از تولدش متخصصی برای معاینه اش به بخش نوزادان آمد و پس از معاینه از نوزاد خانواده پورهادی آزمایشاتی گرفت.

این متخصص پس از بررسی آزمایشات و تصویرهایی که از سر نوزاد گرفته شده بود، به والدینش گفت فرزندشان بیماراست و خیلی زود باید جراحی شود تا با نصب یک دستگاه در سرش بتوانند آب درون مغز نوزاد را کنترل کند:«آنها به پدرم توضیح داده بودند که ممکن است آب درون سرم باعث بزرگ شدن جمجمه ام شود و به مغزم فشار بیاید و در نهایت سبب مرگم شود.»

در همان لحظات مادر و پدرم با تمام ترسی که در وجودشان داشتند جرات به خرج میدهند و با اولین عمل نوزاد تازه از راه رسیدهشان موافقت میکنند. به این شکل علی روانه اتاق عمل میشود.

«یک تیم پزشکی در اتاق جراحی سعی میکنند جان مرا نجات دهند و با نصب دستگاهی در کنار مغزم آب اضافی را که در سرم وجود داشت، راهی کلیههایم کنند. این عمل سخت بخوبی پاپان میپذیرد و من اجازه پیدا میکنم زندگیام را ادامه بدهم و زنده بمانم.»

مادر و پدر علی هیچ مشکل جسمی ندارند و پس از بررسیهای متعدد پزشکان اعلام کردند که بیماری علی ژنتیکی نیست .

جنگیدن در گهواره

این نوجوان پر انرژی از زمانی میگوید که به کمک دستگاه زنده ماند، اما با هزار و یک مشکل دیگر جنگید: «من در همان گهواره نوزادیام یاد گرفتم که بجنگم. بجنگم تا زنده بمانم .من با کمک دستگاهی که توسط پزشکان در سرم نصب شده بود توانستم زنده بمانم.»

اما این دستگاه کار گذاشته شده کمکی به راه رفتن علی نکرد و او مجبور شد برای همیشه با ویلچر تردد کند.

«گاهی اوقات خودم را روی زمین میکشیدم. اوایل زمانی که خیلی کوچک بودم بیشتر در آغوش پدر و مادر این طرف و آن طرف میرفتم اما بعد از اینکه کمی بزرگ تر شدم خانواده برایم ویلچر خریدند و من خیلی زود عادت کردم تا کارهایم را سوار بر ویلچر انجام دهم. شاید باور نکنید اما این ویلچر برای من حکم بهترین و دوست داشتنیترین ماشین دنیا را دارد.»

وقتی علی هفت ساله شد به مدرسه دولتی رفت و در کنار بچههای هم سن و سال خودش درس خواند. او در کنار کسانی درس میخواند که همه سالم بودند. خودش میگوید همکلاسیهایش به او در انجام کارهایش خیلی کمک میکردند: «بیشتر اوقات همکلاسیهایم به من کمک میکردند تا برخی از کارهایم را انجام دهم اما من دوست داشتم و هنوز هم دوست دارم که کارهای شخصیام را خودم انجام دهم. به یاد دارم همیشه یک آرزو در سر داشتم و دارم، من درست زمانی که از پس بعضی از کارهای خصوصی مانند حمام و دستشویی رفتن و... برآمدم تصمیم گرفتم که پا در جزیره ناشناخته تجربهها بگذارم و ورزش را تجربه کنم.»

او دلش میخواست خیلی کارها را تجربه کند اما بهخاطر دستگاهی که در سرش کار گذاشتهاند امکان انجام هر کاری را ندارد. علاقه خاص او به رشته فوتبال و والیبال مثالزدنی بود اما متاسفانه کارشناسان و پزشکان اجازه ورود او به اینگونه رشتههای ورزشی را نمیدادند. علی ادامه میدهد: «من همیشه دوست داشتم در کنار درس خواندن در رشته والیبال و فوتبال فعالیت کنم، اما متخصصانی که مسئولیت درمان مرا بهعهده داشتند اجازه تمرین در این رشتهها را به من نمیدادند. حق هم داشتند و میگفتند به خاطر دستگاهی که در سرم نصب شده است اگر در عرصه ورزشهای توپی فعالیت کنم ممکن است توپ با سرم برخورد کند و این برخورد یعنی در آغوش گرفتن مرگ.»

با مهمانی در سرم

او ورزش را دوست داشت، به همین خاطر ناامید نشد بلکه به جای زانوی غم بغل کردن شروع به تحقیق درباره انواع و اقسام رشتههای ورزشی کرد: «من اهل خوزستانم. در خوزستان امکانات زیادی برای افراد عادیای که میخواهند ورزش کنند وجود ندارد، چه برسد به کسانی که دچار معلولیت باشند و بخواهند که یک رشته ورزشی را به صورت حرفهای دنبال کنند. همین موضوع کافی بود تا برای همیشه امیدم ناامید شود و قید ورزش را بزنم. بارها با خودم گفتم شاید اگر تهران بودم و امکانات بیشتری داشتم خیلی قویتر از علی امروز میبودم اما میدانستم با این حرفها به جایی نخواهم رسید و باید تلاش کنم.»

در خوزستان رشتههای ورزشی محدودی وجود داشت که علی بهخاطر شرایط جسمیاش میتوانست انتخاب کند. با این حال او عقبنشینی نکرد و رشته پرتاب نیزه را انتخاب کرد.

تا پیش از شروع فعالیتش در رشته ورزشی پرتاب نیزه او فقط نیزه را در داستانها و انیمیشنهای تلویزیونی دیده بود و یکبار هم یک نیزه را از نزدیک ندیده بود: «وارد این رشته شدم. تمرین کردم. در گروه خودم خیلی زود مقام کسب کردم. دو سال پیش بود که رکورددار استان خوزستان شدم آن هم با قدرت پرتاب 18 متر و 90 سانتیمتر.»

علی سخت تمرین میکرد. او با خودش عهد بسته بود تا در رشته ورزشیای که انتخاب کرده است بهترین شود. «روزها درس میخواندم و شبها به باشگاه میرفتم و سخت تمرین میکردم. روحیهام بهتر شده بود و این ماجرا کمکم کرد که به خیلی از معلولان
هم سن و سال خودم پیشنهاد شروع یک فعالیت هنری و یا ورزشی را بدهم.»

علی باید با ویلچر تردد میکرد و یک همراه 16 ساله نیز در سرش داشت اما هیچ وقت در مقابل سختیها عقبنشینی نکرد. بارها هنگام پرتاب نیزه درد کشید، اما باز به خود روحیه داد و فعالیتش را قویتر ادامه داد. بهخاطر همین مطمئن بود که هر فرد معلول دیگری هم بخواهد میتواند مانند او در یک رشته خاص پیشرفت کند. «مهم فقط خواستن فرد است. به همین خاطر سعی میکنم به افراد مثل خودم که میشناسم روحیه بدهم و کمکشان کنم تا خود و استعدادشان را باور کنند و سپس آنها را به سمت یک هدف سوق بدهم. خوشبختانه موفق شدم تاکنون چندین نفر از دوستان معلولم را همراهی کنم تا از خود یک فرد موفق بسازند.»

آقای طلایی

بعد از مدتی کوتاه علی وارد گود اولین مسابقات کشوری شد و با تکیه به تواناییهایش رکورد 17 متر و
60 سانتیمتر را به نام خودش ثبت کرد: «مسابقات در تهران برگزار شد. من به تنهایی به تهران سفر کردم. دو روز در تهران ماندم و در مسابقات حضور یافتم. در پرتاب نیزه در گروه خودم رکورد زدم و مدال طلا گرفتم و در رشته پرتاب وزنه هم موفق شدم وزنه چهار کیلویی را 5/6 متر پرتاب کنم و مدال طلا بگیرم.»

او امروز با دو مدال طلای کشوری و یک مدال برنز استانی به فکر شرکت در مسابقات جهانی است و قصد دارد در رشته زیستشناسی ادامه تحصیل دهد: «من فقط امید داشتم. هیچکس فکر نمیکرد با مشکلات جسمیای که دارم بتوانم یک سنگ را پرتاب کنم اما حالا با هدفگیری دقیق نیزه را پرتاب میکنم. همه ما میتوانیم روی تواناییهایمان کار کنیم و از خودمان یک قهرمان بسازیم. پس بهتر است با یک تلنگر زندگی، راهمان را گم نکنیم و باور کنیم که سختیها برای قدرتمندتر کردن ما مقابل راهمان سد میسازند. سختیهای راه و مشکلات از یک نوجوان مرد میسازد و من راه زیادی دارم تا مرد شدن اما میدانم که باید با باور مشکلات جسمیام به داشتهها و استعدادهایم نیز اطمینان داشته باشم.»

خاطره علینسب

جامعه

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها