توی آن عکس سیاه و سفید، دهان تو و بقیه اعضای گروه سرود باز مانده. همه دارید مصوت «آ» را توی شعرتان میکشید. همه چهرهها مصمم است جز تو که نیشخندی روی لبهایت ماسیده. انگار از بین جمعیت، یکی از بچهمحلهای تخسمان برای تو که روی سن داری سرود میخوانی شکلک در آورده باشد. نیشخند تو بین آن همه چهرههای مصمم و جدی، منحصر بهفرد است. توی آن عکس خیلیهای دیگر هم هستند؛ اما حالا فقط جای خالی توست که مثل تاولی چرکین روی تن خیابان هفده شهریور جا مانده است. تاولی که با هیچ چسب زخمی بهبود پیدا نمیکند.
تو که مُردی، پسرخالههایت «آردی» سفیدت را فروختند. برادرت که یکی دو سال قبلتر مرده بود. کسی نبود که از آن ماشین سفید استفاده کند. راستی؛ اصلا تو آن آردی را برای چه خریده بودی؟ اصلا چند بار سوارش شدی؟ سال تا سال، جلوی در مغازهتان بود. حتی یک بار هم ندیدم سوارش شوی؛ بزنی به کوه، بروی شمال با رفقایت، بروی بگردی توی خیابانهای خلوت شبهای تهران که جان میدهد برای گوش دادن به «جان عشاق» شجریان و رانندگی در خلوتی شبانه خیابان ولیعصر.
حالا دیگر تو مردهای و جای خالی آن آردی سفید، این شبها موضوع دعوای همسایههای تازه به دوران رسیدهای است که جای پارک برای ماشینهایشان ندارند. کاش کسی ماشینی نداشت تا جای همیشگی آردی سفیدتو پارک کند. دعوای همسایهها سر جای پارک تو، شاید بیشتر از همه این شبها آزارم میدهد. صداشان که بلند میشود از پنجره نگاهشان میکنم. هیچکدامشان را به هیات آدمیزاده نمیبینم. همه را مثل کرکسهایی میبینم که بالای نعش جای پارک آن آردی سفید، دارند خودشان را می کشند که کیف بیشتری از نعش این جای پارک خالی ببرند. کاش بودی روحا... . کاش میشد جای پارک آن آردی سفید، همان عکس سیاه و سفید باقیمانده از تو را ـ که علی آقا چسبانده کنار ترازوی دیجیتالی مغازهاش ـ بزرگ چاپ میکردم. کاش پسر خالههایت آردی سفیدت را نمیفروختند. کاش بودی روحا... .
احسان حسینی نسب – روزنامه نگار