نگاه روز

من آن سیزده‌ام...

در یک عصر پاییزی در سال‌ها پیش می‌توانست در 13 سالگی‌اش، جلوی یک مدرسه دخترانه چاقو بخورد بعد خون کوچه را بگیرد و دور خون سرخ و داغش مورچه‌ها جمع بشوند و جشنی بگیرند و مردی با دوچرخه‌ای فونیکس و دومیل که بعلاوه بساط لحاف‌دوزی‌اش تمام دارایی اش از دنیاست از روی خون ناغافل رد بشود و روزنامه‌های سیاه و سفید آن روزها خبر از یک جنایت عشقی کار کنند تمام...
کد خبر: ۱۰۸۸۵۱۹

بعد مادرش در روضه‌های خانگی‌ زن‌ها با روضه قاسم بن الحسن ضجه می‌زد و از حال می‌رفت و جگرش خال می‌زد. کمر پدرش خم می‌شد .

اصلا این 13ساله‌ها شاهکارند لاکردارها. یک وقت‌هایی تصمیم‌هایی می‌گیرند که هوش از عقل بنی‌بشر می‌برند. قصه احلی من العسل قاسم را شنیده‌اید؟ پس روده درازی نمی‌کنم. نوجوانی از همین حول و حوش 13سالگی تا 18سالگی از گردنه‌های حساس و خطرناک عمرند. دختر و پسر هم ندارد. درست ردشان کنی، بقیه عمرت خیلی خطری تهدیدت نمی‌کند.

13 ساله قصه ما هم از همین‌ها بود... از همین‌ها که شیر و لقمه حلال خورد... از همین‌ها که موشکی رشد کرد و عرض و عمق عمرش از طولش بیشتر شد... من نمی‌دانم در آن معرکه چه آنزیمی در مغزش ترشح کرد که تصمیم گرفت نارنجک به کمر ببندد و زیر تانک برود و حرکت ستون زرهی لشکر دشمن را متوقف و حماسه خلق کند. اولش هم گفتم می‌توانست 13سالگی‌اش جلوی یک مدرسه دخترانه چاقو بخورد. به خاطر یک ماجرای عاشقانه، ولی 13 ساله قصه ما تعریفش از عشق، از خون و از حماسه فرق داشت.... حسین فهمیده را می‌گویم... ملتفتی که...

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها