آقای بازپرس که گرم کار بود، هراسان خود را به کناری کشید و وقتی دید آنچه به روی میزش افتاده، چیزی به جز دو غاز سفید نیست، از ژاندارمی که مردی در کنارش ایستاده بود، پرسید که غازها از کجا وارد اتاق شدهاند! مامور ژاندارم، اشاره به مردی که کنارش ایستاده بود کرد و گفت غازها به وسیله این مرد از منزل یک نفر سرقت شده است و من سارق را با غازهای مسروقه به اینجا آوردم تا تکلیفش روشن شود، اما غازها از دست او رها شدند و روی میز شما افتادند! آقای بازپرس، جریان سرقت غازها را از متهم به سرقت پرسید و او گفت: بگذارید بیپرده بگویم که من این غازها را سرقت کردهام، اما هرچه در دزدیدن آن ماهرم، در فروختنش تازهکارم و ناشی...! مثلا دیروز وقتی این غازها را دزدیدم برای فروش نزد رانندهای بردم، چون قیمتش را ارزانتر از ارزش واقعی آن میگفتم، راننده به من ظنین شد و مرا تحویل ژاندارمری داد و حالا مرا نزد شما آوردهاند. ضمن بازرسی از جیب این مرد که اصغر نام دارد مقداری تریاک نیز کشف شد و وی با صدور قرار قانونی روانه زندان گردید.
29 آذر 1343