زیراندازش را کنج سالن، جایی که دیده نشود، پهن کرد و دراز کشید. خسته بود. چشمهایش را بست. به تکتک عضلاتش فکر کرد. آنها را تصور کرد. به نظرش پلاسیده میآمدند. پلاسیده؟ عجب توصیفی. فقط خسته بود، اما احساس پژمردگی میکرد.
یکی وارد شد و با سر وصدا شروع کرد به پهن کردن زیراندازش درست در کنار او. صدای باز و بسته کردن زیپ ساک، قدمهای محکم و بلندی که بر میداشت و بالاخره صدای فشردن دکمه پخش موسیقی. با صدای بلندی که از آن شادی و شیطنت فوران میکرد، پرسید:
ـ چراغها رو روشن کنم؟
این شادی، چه طنینی داشت! در جواب فقط سرش را تکان داد.
ـ یعنی روشن کنم یا نه؟
بالاخره مجبور شد چشمهایش را باز کند، نیمخیز شود و ببیند که این صدای شاد و روشن چه از جانش میخواهد. همین که با او چشم در چشم شد، چیزی در دلش تکان خورد. چشمها هم مثل صدا، روشن و شفاف بودند.
ـ میخواهی روشن کنی؟
ـ خوب آره دیگه! روشن کنم؟
ـ روشن کن.
و دوباره سرش را روی زیرانداز گذاشت. فکر کرد چطور یک نفر میتواند این همه شاد، روشن و شفاف باشد و این همه راحت. چراغها سراسیمه روشن شدند. انگار که آنها هم از این همه جنبش و تحرک یکه خوردند و هول کردند. آن همه نور و روشنایی ناگهان در چشمهایش فرو ریخت. مجبور شد چشمها را ببندد.
ـ میتونم صداشو بیشتر کنم؟
ـ صدای چی رو؟
ـ صدای موسیقی رو. ازش خوشم میآد. بهم آرامش میده.
میخواست اعتراض کند. اگر صدای موسیقی از این بلندتر میشد، دیگر چه طور میتوانست آرام باشد؟ بلند شد و نشست. دختر، دستها به کمر، درست پایین زیرانداز و رو به رویش ایستاده بود و به او زل زده بود.
ـ حال تون خوب نیست؟
ـ چطور؟
دختر جوابی نداد و رفت صدای موسیقی را زیاد کرد. تهویه را روشن کرد و بالاخره آمد و روی زیراندازش نشست.
به دختر خیره شد که سعی میکرد چهار زانو بنشیند و نمیتوانست. همه چیز در او تازه و پرتحرک بود و بیتکلف و راحت. خیلی راحت. دختر متوجه نگاه خیره او شد و با لبخند گفت که خیلی تمرین میکند که چهار زانو بنشیند، اما نمیتواند.
ـ عجب مشکل مسخرهای نه؟ولی خوب.
حرفش را تمام نکرد. با سرعت بلند شد. رفت از قفسه انتهای سالن دو تا آجر برداشت. هر کدام یک رنگ. خودش اگر بود، هر دو را یک رنگ برمیداشت، اما دختر اصلا در قید این چیزها نبود. به آجرهای خودش نگاه کرد. اصلا راحت نبود. با هیچ چیز راحت نبود. به دختر حسودیش شد. براحتی و بیخیالیاش.
دختر آمد. روی زیرانداز صورتیاش نشست. صورتی؟! حواسش رفت پی رنگهای لباس و وسایلش. این همه رنگ را چطور با خودش حمل میکرد؟ هر کدام از وسایلش یک رنگ بود. رنگها در کنار هم دقیقا همان جنبش و تحرکی را داشتند که خود دختر داشت. بیآن که بخواهد لبخندی زد. دختر با زحمت زانوهایش را خم کرد و در حالی که تلاش میکرد چهار زانو بنشیند، زیر هر کدام از زانوهایش یک آجر گذاشت.
ـ آهان حالا بهتر شد.
ـ عجب!
از این شگرد دختر خوشش آمد و دوباره تکرار کرد:
ـ عجب! چه جالب!
ـ چی جالبه؟
ـ اصلا به فکر من نرسیده بود که میشه این طوری چهار زانو نشست.
ـ آره... این جوری خیلی راحته. امتحان کن. دیدم که تو هم نمیتونی چهار زانو بشینی. برای همین میآیی این گوشه قایم میشی. هر دفعه میخواستم بهت بگم که میتونی این جوری به خودت کمک کنی. ولی.
ـ ولی...؟
ـ تو خیلی گوشهگیر و کمحرفی. میترسیدم بهت بر بخوره و این چیزا دیگه... .
«به خودت کمک کنی» عجب حرفی؟
ـ از اونایی هستی که از نتونستنهای خودت خجالت میکشی و خودت رو قایم میکنی. اگه اینقدر خجالتی و کمرو هستی، حداقل یاد بگیر خودت به خودت کمک کنی.
ـ چطوری؟
ـ همین طوری. با نگاه کردن به من یا به هر کس دیگهای. همه یه مشکلی داریم. اگه نمیتونی بپرسی یا کمک بخواهی، خوب به دیگران نگاه کن و ازشون یاد بگیر.
ـ تو با نگاه کردن یاد گرفتی؟
ـ من؟
و صدای خنده دختر در سالن پیچید. مثل صدای غلتیدن حبابهای شیشهای روی یک سطح صاف و شفاف.
ـ من میپرسم. با مشکلاتم، مشکلی ندارم. همون جلسه اول رفتم به مربی گفتم که من نمیتونم چهار زانو بشینم. اونم یادم داد که این کارو بکنم، اما تو هر دفعه هی به خودت فشار میآری و بعد ترجیح میدی دو زانو بشینی و زانوهاتو خسته کنی.
حالا دختر چهار زانو نشسته بود، چشمهایش را بسته بود و منتظر بود.
ـ ولی من با مشکلاتم، مشکل دارم.
ـ میدونم. هر بار میبینم. تو مشکلات خودتو قبول نمیکنی. فقط اونا رو قایم میکنی. بعد خیال میکنی دیگران نمیبینن یا متوجه نمیشن.
کمکم سالن پر شد و بالاخره مربی آمد. دوری در سالن زد. به بچهها که هر کدام در وضعیتی نشسته یا دراز کشیده بودند نگاهی انداخت. رفت دستگاه پخش موسیقی را خاموش کرد و یک راست آمد سراغ او که دو زانویش را بغل کرده بود.
ـ فکر میکنم حالا بتونی با این روش چهار زانو نشستن رو تمرین کنی.
خون به صورتش دوید و سرخ شد. دختر درست گفته بود. هر چقدر هم که سعی کرده بود خودش را پنهان کند، نشده بود. دیگران میدیدند. حتی اگر خودش مشکلش را نمیپذیرفت و میخواست پنهانش کند، مشکل وجود داشت و دیده میشد.
مربی نگاهی به دخترک خندان و شفاف کرد. لبخندی زد و دوباره رو به او کرد و گفت:
ـ پس شروع میکنیم. من کمکت میکنم. تو فقط سعی کن چهار زانو بشینی. من این آجرها رو میذارم زیر زانوهات. زانوهاتو به اینا تکیه بده.
بالاخره وقتی توانست به همان روش دختر بنشیند، احساس کرد حالش با روزهای قبل فرق دارد. آن حس پلاسیدگی هم رفته بود.
ـ خودتو دوست داشته باش.
این صدای صاف و شفاف دختر بود.
ـ وقتی خودتو دوست داشته باشی، میتونی به خودت کمک کنی، اما بهتر از اون اینه که اگه خودتو دوست داشته باشی، میتونی دیگرون رو هم دوست داشته باشی. وقتی بتونی به خودت کمک کنی، به دیگرون هم میتونی کمک کنی.
نفس عمیقی کشید. نمیتوانست چشم از این دختر بردارد که امروز فقط برای این زود آمده بود و کنار او بساط ورزشش را پهن کرده بود که کمکش کند و نشان بدهد او را هر طور که هست دوست دارد، چون خودش را هم هر طور که هست دوست دارد.
چشمهایش را بست. صورت خودش را تصور کرد. صورتی را که مدتها بود به آن نگاه نکرده بود. بدنش را تصور کرد. بدنی را که فکر میکرد نقصهای زیادی دارد. آن صورت و آن بدنی که در ذهنش تماشایشان میکرد، خیلی آرام و به نجوا، به او سلام گفتند. انگار پس از سالها همدیگر را دوباره پیدا کرده بودند. هنوز چشمهایش بسته بود. زانوهایش را بر آجرها میفشرد و همزمان حس میکرد در رگهایش خون تازهای جریان یافته است. این، حالِ «دوست داشتن» بود، این «پذیرفتن» بود. همان نوری بود که دختر با روشن کردن چراغها، ناگهان در چشمهایش ریخته بود.
آذر فخری