چگونه با توکل اضطراب کنکور را کاهش دهیم؛ : لذت غریب بزرگ شدن

چه هیاهوی نفرت انگیزی آرام آرام از میان خیل جمعیت خندان و گریان می گذرم به سالن آزمون می رسم و این بار چه سکوت نفرت انگیزی به تنهایی روی نیمکتی که حداقل 2 متر با هر کدام از نیمکت های اطراف فاصله دارد
کد خبر: ۹۸۱۱
می نشینم و به پرسشهای آزمون نگاه می کنم پاسخ هیچیک را نمی دانم و گویا تا به حال کوچکترین چیزی درباره آنها نشنیده ام تک تک چهره هایی را که بیرون دیده بودم ، دوباره می بینم ؛ در حالی که همگی قصد کمک رساندن به من را دارند؛ ولی من حرفهای آنها را نمی فهمم تمام بدنم می لرزد و عرق از سر و رویم جاری شده است ؛ به دنبال آن ، سرگیجه و بعد تکانی شدید و پریدن از خوابی که حتی یک ساعت هم از آن نمی گذرد. ساعت 2 و20 دقیقه نیمه شب را نشان می دهد هنوز هم مثل سر شب احساس می کنم صدای عقربه ساعت مانند پتکی بر سرم کوبیده می شود و این بار صدای تپش قلبم هم با آنها همراه شده است گویا زمین و زمان دست به دست هم داده اند تا مرا از پای درآورند و آینده ام را که تا ساعاتی دیگر رقم خواهد خورد نابود کنند.ساعت 3 بعد از نیمه شب است و من کم کم از وحشت خوابی که دیده بودم ، بیرون آمده ام ؛ ولی از این که دوباره بخوابم و کابوس ببینم ، می ترسم هنوز ضعف و لرزش را در عمق استخوان هایم احساس می کنم می خواهم به سراغ درس بروم و دوباره آن کتابهای لعنتی را مرور کنم ؛ ولی نمی توانم چه حس عجیبی است ! هرگز قبل از این ، آن را تجربه نکرده بودم و بعد از این هم نخواهم کرد حتی نمی دانم دلم می خواهد زمان به تندی سپری شود یا به آرامی ؛ هنوز نتوانسته ام برخودم مسلط شوم شاید برای این کار هم وقت لازم داشته باشم امان از وقت ! ظرف دو سال گذشته سعی کرده ام هرگز وقتم را بیهوده هدر ندهم و به بهترین شکل از آن استفاده کنم ؛ که تنها4 ساعت آن برای تعیین سرنوشت انسان کافی است چهار ساعتی که گذشته ات را به آینده ات پیوند می دهد و اکنون 5 ساعت دیگر تا رسیدن آن باقی است و من هستم و این5 ساعت و چشمانی که گمان نکنم قصد خوابیدن داشته باشند. هیچ کار دیگری نمی توانم بکنم پس هر چه که به ذهنم می رسد، می نویسم تا به خواب بروم و فردا بعد از برگشتن از جلسه کنکور، به آنها نگاه کنم واقعا که رفتار انسان غیر قابل پیش بینی است ؛ حتی خودم هم نمی توانم تصور کنم که به نوشته هایم خواهم خندید یا خواهم گریست؛! 10 دقیقه تا ساعت 4 باقی است . خورشید هنوز بیرون نیامده است ؛ ولی برون آمدنش را با تمام وجود حس می کنم هر چه تلاش کردم فکر و خیال را از خودم دور کنم و دوباره بخوابم ، نتوانستم تمام نگرانی ام این است که خوابی که الان از من فرار می کند، سر جلسه کنکور به سراغم بیاید خوب می دانم نباید خسته باشم ؛ اما تنها دانستن کافی نیست؛ گاهی توانستن هم لازم است وضو می گیرم و ساعتی بر سجاده می نشینم و آرامش می یابم چه لحظات روحانی ای ! این اولین شبی است که تنهای تنها، شب زنده داری می کنم . همه اماکن مقدسی را که برای قبولی در کنکور در آنجا نذر کرده ام ، از نظر می گذرانم تمام راز و نیازهای این دو سال اخیر را، یاد می آورم یک لحظه شرم از خدا وجودم را فرا می گیرد؛ براستی چرا تمام عمرم ، تنها وقتی نیازمند بوده ام ، او را به یاد آورده ام؛ اگر نیازم را برآورده نکند، منصفانه عمل کرده است ولی اگر منصفانه عمل کند، پس من چه می شوم، تلاشم چه می شود؛ دساعت 20 دقیقه به 5 بامداد است آسمان کاملا روشن است و من بعد از کلی تفکر، پاسخ پرسشم را یافته ام : اگر زمین خوردم ، خداوند با لطف و کرم خود، دستم را دوباره خواهد گرفت و با اعتماد به نفسی که به من عطا می کند، راههای دیگر را نیز در برابرم خواهد گشود؛ چرا که بارها این کار را کرده است و من متوجه آن نبوده ام اکنون بکلی با دیشب و شبهای و روزهای پیش از آن فرق کرده ام و بعضی از لحظات زندگی ، بهترین موقعیت برای تکامل و رشد انسان است و امشب ، من یکی از این لحظات را آزمودم احساس غریبی است ؛ وقتی ظرف چند ساعت ، بزرگ شدن خودت را حس کنی و این بزرگی به حدی ارزشمند است که انسان را به آرامش می رساند دیگر از قبول نشدن در کنکور ترسی ندارم. ساعت 6 صبح است آزمون ساعت 8 برگزار می شود و من راس ساعت هفت باید در جلسه باشم تمام دیشب نتوانستم چشم بر هم بگذارم اول از شدت اضطراب و بعد از شدت اشتیاق خسته نیستم اگر می خوابیدم ، شاید هرگز به این اطمینان و اشتیاق نمی رسیدم من سراسر علم شده ام ؛ از کابوس هم خبری نیست امروز برای رسیدن به هدفم ، تمام تلاشم را به کار خواهم گرفت دیگر به نظرم 4 ساعت ، وقت کمی برای تعیین سرنوشتم نیست ؛ همان طور که برای بزرگ شدنم فرصت کمی نبود ساعت 6 و سی دقیقه است اعضای خانواده ، از خواب بیدار شده اند و خود را برای بدرقه و روحیه دادن به من آماده کرده اند از این پس تا لحظه شروع آزمون ، لحظات مانند باد سپری می شوند؛ ولی من هم مانند باد با عقربه های ساعت خواهم دوید؛ مثل همه کسانی که یکشبه بزرگ شدند و پا گرفتند و دویدند....
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها