در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اینکه فکر کنید او و شوهرش با هم مشکل دارند، صحیح نیست و خیلی هم عاشق هم هستند، اما وجود یک بچه زندگی را برای عطیه غیرقابل تحمل کرده است. بچهای که عطیه چشم دیدنش را ندارد، اما پدرش عاشقش است و تحمل دوری او را ندارد. حالا همین بچه باعث شده تا پای این زوج جوان به دادگاه خانواده باز شود و چشمشان را به عشق و علاقهای که بینشان است ببندند.
ماجرای آشنایی عطیه و سهند از دو سال پیش شروع شد. هر دو کارمند بودند و در یک اداره کار میکردند. بعد از آشنایی تصمیم گرفتند ازدواج کنند. سهند همه چیز را در مورد خودش به عطیه گفت. گفت خانوادهدوست است، مهربان و قابل اعتماد. اهل دوست و رفیقبازی هم نیست. مردی است احساساتی که خیلی راحت احساسات عاشقانهاش را به زبان میآورد. عطیه هم گفت با اینکه به کارش خیلی علاقه دارد، اما به زندگی زناشویی و تامین نیازهای روحی و جسمی همسر آیندهاش بیش از کار اهمیت میدهد.
از نظر شرایط خانوادگی و اجتماعی و فرهنگی هم دو طرف تا حدی همخوانی داشتند. وضعیت مالیشان هم به اندازهای بود که زندگیشان تامین شود. در ظاهر همه چیز برای خواستگاری کردن سهند از عطیه آماده بود، جز یک مساله مهم که داماد جوان را بشدت آزار میداد. بالاخره دل به دریا زد و همه چیز را به عطیه گفت تا با دانستن شرایط او تصمیم به ازدواج بگیرد. سهند سه بار ازدواج کرده بود.
از ازدواج اولش صاحب یک پسر شد که الان ده ساله است و نزد مادرش زندگی میکند. بعد از جدایی از همسر اولش دوباره با دو زن ازدواج کرد که هر دو ناموفق بود و منجر به جدایی شد.
عطیه میگوید: «شرایط عجیب و خیلی سختی بود. اما من به این فکر کردم که خب الان دیگر مشکلی ندارد و میتوانیم ازدواج کنیم. خیلی ساده به خواستگاری و درخواست ازدواجش جواب مثبت دادم. خیالم راحت بود که مشکلی پیش نمیآید. اینطور پیش خودم حساب کرده بودم که بچه پیش مادر است و اگر سهند رضایت داده او نزد مادرش باشد، قبول کرده که در زندگیاش نباشد.
یک روز در مورد همین موضوع از او سوال کردم که گفت پسرش خودش انتخاب کرده پیش مادرش زندگی کند و ممکن است چند وقت دیگر تصمیم بگیرد و با من که پدرش هستم، زندگی کند. دست من نیست.
بالاخره پسر شوهرم به خانه ما آمد و با آمدن او آرامش و خوشبختی از زندگیام رفت. چون دلم میخواست تمام عشقی که همسرم به من دارد فقط متعلق به من باشد و دوست نداشتم محبت شوهرم را به فرزندش ببینم.»
سهند و پسرش رابطه بسیار صمیمی با یکدیگر داشتند و این از نظر همه خیلی طبیعی بود، اما از نظر عطیه که نوعروسی جوان بود، نه. همه رفتارهای شوهرش باعث شده بود تا کینه عجیبی در دل عطیه شکل بگیرد. تصمیم گرفت هر طور شده پسرک را از زندگیاش دور کند. فکر خطرناکی از ذهنش عبور کرد؛ خودکشی بهترین راه بود.
سهند و پسرش مثل همیشه مشغول بازی با یکدیگر بودند و قرار بود دو ساعت دیگر با هم به سینما بروند. چشم عطیه به عقربهها بود، اما انگار حرکت نمیکردند. ساعتی بعد پدر و پسر به سینما رفتند. عطیه بیمعطلی سراغ قرصهایی رفت که از قبل آماده کرده بود.
در تمام مدتی که داشت قرصها را مشت مشت در دهانش میریخت، صحنههای زندگی مشترک با سهند از جلوی چشمش عبور میکردند تا اینکه چشمهایش سنگین شد و پلکهایش روی هم افتاد. یک ربع بعد وقتی سهند به خانه برگشت تا گوشیاش را بردارد، با پیکر بیحال و دهان کف کرده همسرش روبهرو شد.
«همسرم بسرعت مرا به بیمارستان برد و یک هفته بستری بودم و بعد برگشتم به خانه. با اینکه سهند فهمید من به خاطر وجود بچهاش دست به خودکشی زدم، اما باز هم حاضر نیست او را از خودش جدا کند. عین خیالش هم نبود و طوری رفتار میکرد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. دیگر نمیتوانم وجود این پسر را در خانه تحمل کنم و گاهی دلم میخواهد او را از خانه بیرون کنم. از وقتی این پسر وارد زندگیمان شده من یک روز خوش ندارم. هیچ وقت نشده آن طور که دلم میخواهد برای شوهرم آشپزی یا خانهداری کنم. چون مدام موجود مزاحمی در خانه وجود دارد که تکتک کارهایم را زیر نظر دارد. دلم میخواهد با همسرم سفر کنم، اما این پسر هم هرجا برویم با ما میآید. به خدا من زن بدی نیستم، اما دلم میخواهد تمام خوشبختیها و لذتهای زندگی را با شوهرم تجربه کنم. بعضی وقتها دلم به حال خودم میسوزد که این چه زندگیای بود انتخاب کردم؟ چرا آن موقع که سهند گفت یک بچه دارد و تو میتوانی خواستگاریام را رد کنی، قبول کردم؟ وجود این پسر بدجور درخانه اذیتم میکند و نمیتوانم این وضعیت را تحمل کنم.»
لیلا حسین زاده
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: