زن مسنی دفترچه بیمه در دست با صدای پیرزنانهاش سراغ فلان کارمند را از مردم میگیرد. چند نفر همزمان و با صدای بلند آدرس طبقه بالا را به او میدهند. کارمندان طبقه همکف سخت مشغول کارند و مردمی که یکییکی و بهکندی کارشان راه میافتد. برخی از آنها که سن و سالشان هم بالاست، نزدیک به یک ساعت در صف و سر پا بوده و حسابی کلافه و خسته شدهاند. یکی از کارمندان که با انبوهی از جمعیتی مواجه شده که تعدادشان نیز لحظه به لحظه در حال افزایش است، (شاید از فرط خستگی) به مردم میگوید: سیستم قطع و وصل میشه... باس یه کمی منتظر واستید... اگه نمیتونید برید یه روز دیگه بیاید... امروز شلوغه... میبینید که... مردم که از شنیدن این خبر ناراحت شدهاند، نگاهی سرد و همراه با شِکوه به کارمند انداخته و آهی از سر خستگی میکشند و میگویند: تا چه وقت؟... کارمند سری به نشانه آن که مشخص نیست، تکان میدهد. در این هنگام، آبدارچی اداره که پیرمردی خموده و شکسته است و گرد پیری بدجور بر چهرهاش نشسته، برای کارمندان چای میآورد. کارمندان گلویی تازه میکنند تا احتمالا پس از نوشیدن چای، سیستمها دوباره وصل شود.
ساعت نزدیک 11 شده؛ صف همچنان لاکپشتی پیش میرود. در حین قطع و وصل سیستم، انتظار طولانیمدت مردم و خستگی و عصبانیت، مرد میانسالی که کفش کتانی سفید، شلوار کتان کرمی، پیراهن چهارخانه و موهای بلندی دارد، بیمقدمه از راه میرسد و خود را از لابهلای جمعیت رد کرده، گوشیاش را به سمت کارمند مسئول دراز میکند. همه با تعجب به او نگاه میکنند که میخواهد چه کار کند. حتما در دلشان میگویند آیا او آن همه ارباب رجوع را نمیبیند که مدتهاست در صف انتظار انجام کارشان هستند؟
مشخص نیست، کار او تا چه اندازه مهم است و ظاهرا قصد پایمال کردن حق افراد دیگر را دارد. مرد نام کسی را میگوید و گویی کارمند، شخص مورد نظر را میشناسد. گوشی موبایل را از مرد میانسال میگیرد و مکالمهای چند دقیقهای همراه با تعارف بسیار و چشم گفتنهای فراوان انجام میدهد. نتیجهاش، گرفتن مدارک و در اولویت قرار دادن و شروع به انجام کار مرد میانسال، بدون نوبت و شاید از سر رودربایستی با فلانی است. هر چه هست اما زشت بودن کار کارمند، دست کمی از عمل مرد میانسال ندارد.
یکی از جمعیت که قد بلند، اندام لاغر، پوست سبزه و حدود 40 سال دارد، خونش از این کار کارمند به جوش آمده، فریاد میزند: آهای این چه وضعشه؟... چهار ساعته منتظریم... تازه از راه رسیده... شورشو درآوردن... رئیس این خراب شده کیه؟! درگیری لفظی کوچکی نیز میان مرد میانسالی که قصد پارتیبازی داشت و دیگر افراد منتظر در صف پیش میآید. جوانی که اندام ورزیدهای دارد با او دست به یقه میشود. مردم دیگر هم ناراضیاند. حراست اداره هم وارد میدان میشود. کارمند که گویا ترسیده و رنگش پریده، چیزی نمیگوید. همه در صف مشغول پچپچ کردن هستند: همه جا همین طوره... علف زیر پامون سبز شد اینم آخرش... ما هم آشنا داشتیم، اینقدر معطل نمیشدیم... . کارمند که احتمالا اشتباه خود را فهمیده و وضعیت را قرمز میبیند، موقتا از کارش منصرف میشود و مدارک فرد را به وی برمیگرداند و شاید از این اقدام زشت و ناهنجاری که چیزی جز تضییع حقوق مردم نبود، پشیمان است. همه داستان برایم یک معنا دارد: هر کدام از ما در برابر دفاع از حق خودمان و مبارزه با پارتی بازی مسئولیم به شرطی که یاد بگیریم پذیرنده تبعیض نباشیم و واکنش نشان دهیم.
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)