داستان

تا وقتش برسد

«چمدان داستان» از این هفته برایتان داستان‌های خوبی را انتخاب و منتشر می‌کند تا بخشی از آخر هفته‌تان را به داستانخوانی بگذرد. هر چه باشد داستان تجربه جهان‌هایی است که شاید هرگز فرصت زیستن در آنها را پیدا نکنیم.
کد خبر: ۹۶۰۶۹۷

«بزرگراه» دومین مجموعه داستان طیبه گوهری است که از سوی نشر گمان روانه بازار کتاب شده است. «تا وقتش برسد» یکی از زیباترین داستان‌های این مجموعه است که می‌توانید در ادامه آن را بخوانید:

دو دانشجوی رشته برق، روی پله‌های سنگی زاینده‌رود نشسته‌اند. دختر سال دوم و پسر سال چهارم است. غیر از رشته تحصیلی مشترک، یک وبلاگ ادبی مشترک هم دارند که به نوبت به‌روز می‌کنند. دانشجو هستند و قرار گذاشته‌اند ماه عسلشان را بیایند همین جا.

عصرهای دوشنبه کلاس یا برنامه دیگری ندارند. هر دوشنبه داستانی را گلچین می‌کنند تا برای هم بخوانند.

این بار پسر داستان مینی‌مالی را از مجله زنده‌رود انتخاب کرده. اسم داستان هست چرخ‌ها.

چرخ‌ها

«چرخ‌های روغن‌خورده زیر تنش راه افتادند و او را بردند. از زیر خط روشن مهتابی‌ها گذشت. در بزرگی باز شد و زود بسته شد.

گیج و ترس خورده دنبالش راه افتادم. خدا را به همه مقدسات مادرم قسم دادم از قبرستان بقیع تا دست بریده... بعد هم رفتم تا خود ظهر عاشورا. سنگینی سقف‌های پر مهتابی هوار شد روی سرم و حتما پشت پلک‌های مینا، زنم.

چرا مخالفت نکردم؟ چرا هر چه می‌گفت نمی‌توانستم نه بگویم؟ چرا وقتی گفت می‌خواهم توی عکس همه زاینده‌رود زیر پایم باشد قبول کردم و کلید زدم آن عکس کذایی را؟ کلید زدم احمقانه‌ترین عکس تاریخ بشریت را؟

ایستادم تا جلوی چشم‌های بهت‌زده همه، آب، بدن نازکش را بغلتاند و با خود ببرد و چرا حالا ایستاده‌ام تا رویش ملحفه بکشند؟ دکتر دست پشمالو و سنگین‌اش را بگذارد روی شانه‌ام. چشم در چشمم بدوزد که: «زنگ بزن بیایند هر دویتان را ببرند. نکند پشت فرمان بشینی.»

موهای نمدار و سیاهش از زیر ملحفه پیداست. چرخ‌های روغن‌خورده و روان روی کاشی‌های سفید و صیقلی می‌لغزند، می‌سرند، می‌دوند و مرا وسط سالن سرد و سفید تنها می‌گذارند.»

پسر می‌گوید:

«حس‌اش قوی بود. نبود؟»

«بود، اما چیزی کم داشت.»

«می‌گویند تجربه زیست‌شده نویسنده‌اش بوده، منصور سنایی.»

«ولی اشتباه نکن. داستان نوشتن تجربه زیست‌شده نیست. تخیل و تفکر هم می‌خواهد، یعنی چیزی که این داستان کم دارد. من روی مینی‌مال بودنش هم حرف دارم. کوتاه بودن به معنی مینی‌مال بودن نیست. این، یک طرح است بیشتر از داستان...».

«قصه دارد، ذهن را درگیر می‌کند، به خاطر می‌ماند. برای من کافی است.»

«همه اینها که گفتی لازم است، اما کافی نیست. این بیشتر خلاص شدن از دست یک طرح است تا داستان شش‌دانگ نوشتن.»

«از این قصه می‌شود یک رمان یا لانگ‌استوری درآورد، اما آخرش می‌رسید به همین جا...».

...

تا روشن شدن چراغ‌های زاینده‌رود با هم بحث می‌کنند و بعد دختر از کیفش دو تا ساندویچ بیرون می‌آورد. گوجه و خیارشور را همان جا برش می‌زند و می‌گذارد کنار برگه‌های کالباس و می‌دهد دست پسر. پسر لای نان ساندویچ‌اش را با احتیاط باز می‌کند. چند پر ریحان، سه برش گوجه، باریکه‌های خیارشور و کالباس‌ها خوشرنگ صورتی.

«این نقاشی است یا ساندویچ؟ این هارمونی رنگ‌ها را من چطور بجوم؟»

«این هارمونی را حالا بخور که می‌بینی. بعدها مرصع‌پلو هم درست کنم به چشمت نمی‌آید.»

«مرصع‌پلو چه جور پلویی است؟»

همین طور که سرخی گوشتی گوجه و سبزی ریحان و نمک خیارشور و کالباس‌ها صورتی را به دندان می‌کشند، از مرصع‌پلو و پلوهای دیگر حرف می‌زنند... زاینده‌رود خنده‌ها و پچ‌پچ‌هایشان را با خود می‌برد.

مجله توی دست‌های پسر لوله شده و بوی یشم و خنکای آب می‌آید که بلند می‌شوند. دختر پشت مانتو قهوه‌ای و پسر پشت شلوار جینش را می‌تکاند و می‌روند.

هر چیزی به وقتش

فردا می‌آید. می‌دانم که می‌آید. دوباره چمدانش را می‌بندد تا مثل چند سال گذشته اینجا باشد. دوباره پاهایش را به رود بسپارد تا به من وصل شود. باور نکنید قصه چاپ شده‌اش را در زنده‌رود!

من همین جا هستم. او هیچ وقت نتوانست مرا از آب بگیرد و برگرداند شهرمان و به خاک بسپارد. وقتی غواص‌ها رسیدند آب مرا زیر کشیده و دقیقه‌ها بود که تمام کرده بود.

جمعیت ترسیده و بهت‌زده گرداگرد رود ایستاده بودند و منصور مثل مار زخم‌خورده دور خودش می‌چرخید. زنی چادری، تندتند آیت‌الکرسی می‌خواند و فوت می‌کرد به جریان جاری رود. جوانی با پاهای برهنه و پاچه‌های بالا زده این پا و آن پا کرد، بعد هم پرید توی آب.

تی‌شرت سبزرنگی به تن داشت و چند دقیقه قبل از به آب افتادنم لحظه‌ای اتفاقی چشم در چشم شده بودیم، همین. غواص‌ها به جای من او را نجات دادند. آنها بار اول برای نجاتم و بار دوم و سوم برای پیداکردن جسدم به آب زدند و هر بار دست خالی برگشتند.

هنوز آوازه‌خوان‌های دوره‌گرد، زیر سایه‌بان‌های سنگی چهچهه حسرت می‌زنند. تازه‌دامادها با چهره‌های نوشکفته عروس‌هایشان و برق برق نویی طلاها همین دور و برها قدم می‌زنند و با مردم شهر قصه مرا زیر گوش هم بازگو می‌کنند.

حالا دیگر دست‌هایم خزه بسته و ماهی‌های کوچک لابه‌لای گیسوان سیاهم می‌چرخند. یک زندگی جلبکی روی تنم رشد می‌کند. اینجا خاک نیست، آب است و آب زندگی است.

اینجا من جزو یک خانواده بزرگ ده نفری هستم. ما کنار هم زندگی می‌کنیم. یک سرباز دامغانی، دخترکی هشت ساله اهل تویسرکان، یک زن 48 ساله ترک تبریز... . ما همیشه چشم به راه کسانی هستیم که دوربین به دست آخرین لحظات زندگی‌مان را ثبت کرده‌اند. من اینجا در لحظه‌ای مانده‌ام که دوستش دارم. روزی که بیشتر از همیشه خوشحال و خوشبخت بوده‌ام. در لحظه‌ای مانده‌ام که جوان هستم و زیبا. زیباتر از همیشه. عشقمان هیچ وقت به روزمرگی نرسید و تبدیل به عادتی بی‌هیجان نشد.

منصور که می‌آید ماهی می‌شوم و به پاهایش تک می‌زنم. پرنده می‌شوم و بی‌صدا دور سرش می‌چرخم. بوته‌ای سبز می‌شوم و کنار پاهایش برگ‌های سوزنی‌ام را به ساق‌های برهنه‌اش فرو می‌کنم. زاینده‌رود هنوز پچ‌پچ‌‌ها و نجواهای ما را در خود دارد. آب اینجا پر از زمزمه است. پر از زندگی است... هنوز همان جوان، گاه گاهی می‌آید با سیگار روشن، خاموش روی پله‌ها می‌نشیند و ساعت‌ها به موج‌های سربی‌رنگ خیره می‌شود.

من همیشه اینجا منتظرم. اشتباه نکنید همه این انتظار برای دیدن منصور نیست. شاید برای داشتن پسری مثل نیماست. می‌دانم فردا با زنش که مهندس برق است و پسرش نیما می‌آید. اگر آن روز، به اصرار، آن عکس کذایی را نگرفته بود یا زودتر به خودش جنبیده و به آب زده بود، نیما حالا پسر من بود!

او همیشه مرد بی‌دست و پایی بوده و هست. هم به خاطر اتفاقی که برای من افتاد و هم اتفاق‌های بعدی که قرار است بیفتد.

شما هم اگر قصه مینی‌مال چرخ‌ها را جایی خواندید باور نکنید. این قصه‌های مینی‌مال را ساخته‌اند تا همه ماجرا را نگویند. قصه واقعی همین است که حالا من گفتم. اشتباه نکنید این داستان عشق یا مرگ من نیست. قصه داشتن پسری مثل نیماست و شاید داشتن مردی مثل... تا کی وقتش برسد!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها