یه جای خوب؟ کجا؟
تو پاشو...
بلندشدم، مریم را هم بغل کردم و راه افتادیم. صدای خمپاره و گلوله از همه طرف میآمد. گفتم حاجی اینجا کجاست؟ گفت جبهه سوسنگرد!
شاید شوکه شده بودم که بیهیچ اعتراضی همانجا ایستاده بودم. اما شهید زینالدین با صدای بلند گفت: حاجی زن و بچهات را چرا آوردهای خط مقدم؟
و حاجی جواب داد: عراقیها بدانند من با کوچکترین سرباز اسلام به میدان مبارزه آمدهام!»
اینها را میگوید و بلندبلند میخندد. پرسیده بودم دونفرههایتان چطور میگذشت؟ زیر باران؟ سالن سینما؟ یا...؟ اما حالا با شنیدن این خاطره شوکه میشوم. میپرسم: یعنی درواقع شما از معدود زنهایی هستید که خط مقدم را هم دیدهاید؟ و پروین مرادی با خندهای که همچنان از یادآوری خاطراتش بر لبش نشسته جواب میدهد: بله!
جانش به جان گلپری بسته بود؛ هرجا میرفت و میتوانست او را همراهش ببرد، میبرد. حتی خطمقدم. گلپری هم دل به دلش داده بود؛ از همان روز خواستگاری. پدرش به جای تعریف از دخترش گفت: «این دختر از مدرسه میآید و میرود پی بازی. لباسهایش را هم مادرش میشوید.» و پری عاشق حمید شد وقتی شنید که: «خودم لباسهایش را میشویم».
حاجحمید گفت: «اگر بگویی بله؛ تا ابد کنارت میمانم، مثل کوه» و برق نگاه و ابهت کلامش، دل پری را مصمم کرد! پری میدانست اگر پدرش بزرگترین شرط را هم بگذارد پسرخالهاش قبول میکند.
گفت: «میخواهم در همان مقر سپاه جشن بگیریم». علی شمخانی که فرمانده سپاه اهواز بود آمد و درباره ازدواج حضرت علی و فاطمه زهرا سخنرانی کرد. جشنشان ساده بود، با کیک و آبمیوه. تئاتر هم اجرا کردند، حسین پناهی بچهمرشد بود و صادق آهنگران مرشد!
پری همه جا و همه جوره همراه حاجحمید بود؛ حاجحمید هم همینطور. بیش از آنکه زن و شوهر باشند، همراه و همدل هم بودند. لازم نبود همه چیز را برای هم توضیح بدهند، هردو میدانستند دیگری چه میخواهد و ازدواج سادهشان کمکم داشت رنگ زندگی به خود میگرفت.
خدا خواست و بهشان کودکی عطا کرد؛ مریم! گفتند کودک زودتر از موقع به دنیا خواهد آمد، پری را آوردند تهران. حاجحمید هم خودش را از جبهه مستقیم رساند تهران. کودکش به جای متولد فروردین، شده بود دیماهی. مریم یکهفته در دستگاه بود و مسئولان بیمارستان گفتهبودند تنها میتواند یک مراقب داشته باشد. دل توی دلش نبود. نمیخواست پری تنها بماند. قایمباشکبازی با مسئولان بیمارستان تنها راه چاره بود؛ راهی که گاهی به کمد داخل اتاق ختم میشد!
هرچه به خاطر میآورد خنده است و شوخی. میگوید: «حتی وقتی میخواست بخوابد میگفت «میخواهم بروم به ملکوت اعلی. نامهای ندارید؟» و همه میخندیدیم.
مرگ را به خودش نزدیک میدید و خدا را در همه حال ناظر. به جایی رسیده بود که جز خدا چیزی نمیدید. به همین دلیل هم بود که ترک معصیت شده بود جزئی از زندگیاش. گاهی میگفت «اگر به من بگویند بمیر، دراز میکشم و میمیرم. حتی همین الان!»
خیالش از خودش راحت بود و حسابش با خودش پاک. حتی مال شبههدار هم وارد زندگیشان نمیشد؛ حواسش به همه چیز بود. میگفت «از خدا میترسم».
همین روحیهاش باعث شده بود مهربان باشد و خندهرو. عصبانیت در وجود حاجحمید جایی نداشت. پری خانم میگوید: «گاهی کلافه میشدم و میگفتم من دارم حرف جدی میزنم» اما او میخندید و باز هم با مهربانی و شوخی جوابم را میداد.
«زندگی با حاجحمید شیرین بود و خدایی. بودن کنارش را دوست داشتم و از حضورش لذت میبردم. وقتی میگفت جایی برویم فوری لباس میپوشیدم و میرفتم.»
و شروع میکند به گفتن یکی از همین خاطرات دونفرهشان: «کنار محل زندگی قبلیمان، پیرمردی زمین سبزیکاری داشت و حاجی مدام به کمک این پیرمرد میرفت. بیل میگرفت و بیل میزد، مثل یک کارگر ساده. بعد از اینکه منزلمان را جابجا کردیم یک روز آمد و گفت بیا برویم به آن پیرمرد سبزیکار سر بزنیم. وقتی رفتیم ماشین را زیر سایهای پارک کرد و من هم رفتم زیر سایه درختی نشستم تا حاجی کارش تمام شود و بیاید. از دور میدیدم که مثل قبل دارد بیل میزند و به پیرمرد کمک میکند. سرم به کار خودم گرم شده بود که دیدم حاجی با یک فرغون سبزی آمد پیش من. میخندید؛ گفت این آقا به من دستمزد داده! گفتم تو فیسبیلالله کمک کردهای، پس سبزیها را پس بده.»
پریخانوم دلتنگ است و حالا با یادآوری این خاطره هم من بغض میکنم و هم او. نداشتن حاجحمید او را داغدار کرده است. باورش نمیشود که حاجحمید دیگر برنمیگردد؛ میگوید «هنوز با نبودنش کنار نیامدهایم، عادت داشتیم نهایتا یکماه نبینیمش اما حالا یکسال و نیم است که دیر کرده است. قرار بود تا ابد کنارم بماند اما...»
طاقت اشکها و بغضهایش را ندارم. میپرسم گویا حاجحمید خیلی اهل کمک به دیگران بوده! شده بود کاری کند که از شنیدنش متعجب شوید یا به انجامش معترض؟
میگوید: «نه تعجبی در کار بود و نه مخالفتی؛ به حاجحمید اطمینان کامل داشتم.» و ماجرای سند خانهشان را برایم تعریف میکند: «یکبار آمد و گفت سند منزل را بده، گفتم چیزی شده، گفت یک بنده خدایی مشکل دارد و برای دریافت وام خانه سند میخواهد. باید سند را به نام او بزنیم تا بانک به او وام بدهد. سند را بردند محضر و خانهمان را به نام آن جوان زد، بعدها که آن جوان وامش را گرفت و صاحبخانه شد، سند را دوباره به نام حاجی زد.»
میپرسم: «تا این حد به دیگران اعتماد میکرد؟ و شما هیچ اعتراضی نکردید؟» میخندد و میگوید: «فقط همین یکبار که نبود!» و توضیح میدهد که یکبار دیگر نیز وقتی یکی از نیروهایش به سند منزلی برای وام احتیاج پیدا میکند حاجحمید سند خانهشان را در اختیار او قرار میدهد.
«معتقد بود جوانان به اعتماد بزرگترهایشان احتیاج دارند و خودش نمونه بارز این حرف بود.» اعتماد میکرد و اعتماد دیگران را جذب!
سمیه عظیمی
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)