اسد و ماجراهایش
مجموعه تلویزیونی نابرده رنج ساخته علیرضا بذرافشان که این روزها شاهد بازپخش آن از شبکه افق هستیم، یکی از نمونههای اینچنینی است که از زاویهای تازه به این مقوله نگریسته و شخصیتهای خود را وارد ماجرایی کرده که ته آن به جبهه و جنگ وصل میشود. نویسندگان فیلمنامه ابتدا، شخصیت اصلی خود (اسد) را به خوبی معرفی کرده و ویژگیهای آن را برای بینندگان تشریح میکند که بخش عمدهای از موفقیتهای کار هم از آن نشات گرفته است. اسد به عنوان عنصر پیش برنده داستان پرداخت مناسبی داشته که با ندانمکاریهایش ماجراهای تازهای را خلق میکند. از این جهت این شخصیت شباهتهایی با صادق مشکینی فیلم لیلی با من است دارد که این شباهتهای کمرنگ با ورود اسد و عماد به جبهه غرب به اوج میرسد.
قصهای زنجیروار و روان
بخش سفر اسد به بندر و خرید و حمل کالاهای قاچاق با وجود اندک طولانی بودنش به لحاظ آشنایی بیشتر مخاطبان با وی و درونیاتش کاملا ضروری به نظر میرسد. ورود فرد طلبکار سمج نیز با وجود همه اغراقهای به کار برده شده در خلق وی و تاکید بیش از حد و تا حدودی آزاردهندهاش در رابطه با شکستگی گوشهایش نسبتا خوب از کار درآمده و موتور داستان را به حرکت در میآورد. در واقع همین شخصیت فرعی با رفتارهای مضحک، اسد را وارد گردابی از مشکلات کرده که به ماجراهای عجیب و غریبی ختم میشود. نکته مهمی که بذرافشان در نگارش فیلمنامه لحاظ کرده و متاسفانه در بسیاری از کارهای تلویزیونی با کج سلیقگی فیلمنامهنویسان نادیده گرفته میشود، زنجیرهای بودن قصه و ارتباط شخصیتها بر مبنای آن است که در نابرده رنج موجب روانتر شدن کار شده است.
موفقیت در پرداخت شخصیتها
در وهله بعد شخصیتپردازی قرار دارد که در این باره نیز بذرافشان موفق عمل کرده و با بهرهگیری از تیپهای بعضا کلیشهای، شخصیتهای جذابی را خلق کرده که اسد و عماد در راسشان قرار دارند. بدشانس بودن و حماقت ذاتی اسد نیز شباهت بسیاری به نمونههای کلاسیک خود بخصوص شخصیت ویرجیل در فیلم پولو وردار و فرار کن ساخته وودی آلن دارد که در بخشهای ابتدایی داستان شدت بیشتری داشته که با پیشرفت آن به مرور کمرنگ میشود. اسد نمادی از انسانهای ساده ایست که برای موفقیت به هر دری زده و به دلیل شتابزدگی هیچ گاه موفق نمیشوند. بخش خرید جنسهای قاچاق در لنج توسط اسد نمونهای از شتابزدگیهای ذکر شده است که در نهایت زندگیاش را به آتش میکشد. در بخشهای زندان نیز این شخصیت روند حرکتی خود را حفظ کرده و نوسان چندانی ندارد. رابطه پرتنش او با عماد نیز فوقالعاده از کار درآمده و رگههایی از کمدی ناب در آن به چشم میخورد. برای مثال میتوان از سکانس درگیری این دو با همبندی قلدرشان یاد کرد که شکل اجرای آن به کارتونهای قدیمی تنه میزند. عماد نیز به عنوان شخصیت منفی داستان شمایلی خاکستری داشته و روی دیگر سکه اسد است که درگیر قاچاق و... شده و بخش زیادی از وجدان خود را از دست داده و آن را با پول معاوضه میکند. در بخش زندان تازه این شخصیت به اصطلاح راه افتاده و در بافت قصه کارکردی مناسب مییابد. رابطه چند وجهی او با اسد نیز بسیار خوب از کار درآمده و کیفیت ویژهای به کلیت کار بخشیده است که اوج آن را میتوان در بخش فرار از زندان با موتور سه چرخه سرقتی مشاهده کرد.
بذرافشان؛ هوشمند در انتخاب بازیگر
علیرضا بذرافشان که سابقه خوبی به عنوان فیلمنامهنویس در سیما دارد، در نخستین مجموعه بلند تلویزیونیاش کاملا حرفهای عمل کرده و با استفاده از قواعد تولیدات تلویزیونی کاری استاندارد را روانه پخش کرده که البته رگههای پررنگی از خلاقیت نیز در آن به چشم میخورد. در این میان تنها بخشهای مربوط به دوره نوجوانی پدر اسد (فضلعلی)، نچسب و دور از بافت کلی داستان بوده و ریتم را در بخشهای مربوطه تا اندازهای کند کرده است. وی در انتخاب بازیگرانش هم کاملا موفق عمل کرده و در رابطه با برخی از نقشها ریسک بزرگی را مرتکب شده که به بار نشسته است. سام درخشانی که در کارنامه بازیگری اش نقش کمدی به چشم نمیخورد، انتخاب فوقالعادهای برای نقش عماد بوده که نقش برجستهای در جذابیتهای نابرده رنج داشته است. کامبیز دیرباز هم که در اخراجیهای 1 بازی خوبی را در این باب به نمایش گذاشته، شخصیت اسد را به گونهای ایفا کرده که بسیار به واقعیت نزدیک شده و مابهازاهای بیرونیاش را به یاد بینندگان میآورد. میلاد کیمرام نیز برای نقش جابر (افسر اداره آگاهی) انتخاب هوشمندانهای بوده که با بازی درخشان این بازیگر جوان همراه شده است،مجموعه «نابرده رنج» به عنوان مجموعهای روتین برخلاف نمونههای مشابهاش، فیلمنامه جذابی داشته و در کنار حفظ وجوه سرگرمکنندهاش احترام زیادی هم برای سلیقه و شعورشان قائل میشود.
کامبیز دیرباز؛ حضور پررنگ در تلویزیون
در سالهای اخیر دیرباز حضور پررنگ تری در مجموعههای تلویزیونی داشته و توانسته با طیف وسیعتری از مخاطبان خویش ارتباط برقرار کند. نابرده رنج که این روزها در حال بازپخش از شبکه افق است، یکی از موفقترین کارهای تلویزیونی اوست که رگههایی از کمدی را با خود دارد. دیرباز این جنبه از نقش را با ظرافت خاصی از کار درآورده و به خوبی مخاطب را به سمت خویش متمایل میکند. وی در میکائیل ساخته سیروس مقدم لباس افسری وظیفه شناس را به تن کرده که در شهری ساحلی برای برقراری نظم و قانون تلاش میکند و در این راه همه طعنه و تهمتهای مردم شهر حتی خواهر خود را به جان میخرد. دیرباز در این نقش با وجود علاقه مقدم به بازیهای بیرونی و اغراق شده، حضوری موثر و متقاعدکننده داشته و نقش را به اصطلاح از کار درآورده است. آقا و خانم سنگی ساخته شاهد احمدلو دیگر کار تلویزیونی وی در سالهای اخیر است که مایههای کمدی داشته، اما آنچنان که باید مورد توجه مخاطبان قرار نگرفته است. او در این مجموعه پسر بزرگ خانوادهای است که سرمایه به جای مانده از پدر را صرف احداث مزرعه پرورش شترمرغ کرده و کلاهبرداری از او ،وی را به مرز ورشکستگی رسانده است. آقا و خانم سنگی با توجه به تعدد شخصیتهای زن و نقش آنها در پیشبرد داستان، جای کار چندانی برای دیرباز نداشته و اثری ضعیف در کارنامه کاری او به حساب میآید. پشت بام تهران ساخته بهرنگ توفیقی آخرین کار تلویزیونی اوست که زمستان سال گذشته روی آنتن رفت. وی در نقش مردی جوان به نام غیاث ظاهر شده که زندگی پرفراز و فرودی داشته و ماجراهای زیادی را از سر گذرانده است. نقش غیاث با توجه به محوریتش، نقشی مناسب برای دیرباز بوده که وی هم از این فرصت طلایی به خوبی بهره گرفته و به شکل مطلوبی نقش را از کار درآورده است.
محمد جلیلوند