دندانپزشک رفته و دندان کشیدهای!
گویا نداشت داروی بیحسّیاش اثر
بس جیغ و داد بر اثرِ آن کشیدهای!
دندانت اوفتاده چو در چنگ کلبَتین
فریادِ درد از دل و از جان کشیدهای
ای یار من، تو درد ندیده که نیستی
دیریست تا که محنت دوران کشیدهای
جرم تو این بس است عزیزم که شاعری
یک عمر بار دفتر و دیوان کشیدهای!
چون پر زده حقوق تو، بهر مساعده
با صد نیاز، ناز مدیران کشیدهای!
دندان که داده شد ولی از نان خبر نشد
حقّا بر این مثَل خطِ بطلان کشیدهای!
نانی به خوان نمانده،گمانم از آن جهت
دندان ز نان و دست خود از خوان کشیدهای
القصه دانم اینکه تو هم مثل «بوالفضول»
از دستِ روزگار، فراوان کشیدهای!
سعید سلیمانپورارومی
جام جم