روزهای اول تصور خیلی بدی از او و پسرش، جواد داشتم و فکر میکردم آنها آمدهاند مرا از چشم پدرم بیندازند و او را مال خودشان کنند، اما رفته رفته این تصور اشتباه از بین رفت. نامادریام دیگر شده بود یکی از عزیزانم و همه محبتی که به پسر خودش داشت به من هم داشت.
او زن خیلی خوبی بود. حتی کمکم او را بیشتر از پدرم قبول داشتم و همه رازهایم را به او میگفتم. پسرش هم که دو سال از من کوچکتر بود شده بود برادر کوچکم. هیچ مشکلی در خانه ما وجود نداشت تا زمانی که من و جواد جوان شدیم. من 22 ساله و او 20 ساله.
یک روز تازه از محل کار برگشته بودم و میخواستم کمی استراحت کنم که زنگ خانه به صدا درآمد. انگار کسی با ترس یا از روی عصبانیت دستش را روی کلید زنگ گذاشته بود و برنمیداشت. کلافه به سمت در رفتم. به محض باز شدن در دیدم جواد خود را به داخل خانه پرت کرد و در را به سرعت بست. من از حرکتش جا خوردم. خواستم دلیل این رفتارش را بپرسم که متوجه شدم صورتش خونی است و لباسهایش خاکی و پاره.
خیلی ترسیده بود و توضیح داد که دوستش با یکی از اوباش محل دعوا کرده. جواد هم خواسته پادرمیانی کند که ناگهان سوءتفاهم به وجود آمده و آن مرد همراه دوستانش او را زده و راهی خانه کردهاند.
خیلی ناراحت شدم. میدانستم آنها وقتی روی کسی زوم کنند دیگر دست از سرش برنمیدارند، اما این موضوع را به جواد نگفتم و او را دلداری دادم.
شب تا صبح فکر کردم. خودم باید برادرم را از این مخمصه نجات میدادم. فردای آن روز در مسیر بازگشت همان مردی را که با جواد درگیر شده بود، دیدم و جلو رفتم تا با او صحبت کنم. من آرام بودم و او بیدلیل عصبانی. هر چه من آرامتر صحبت میکردم او عصبانیتر میشد و بیشتر توهین میکرد. در آخر هم کارش به فحش دادن رسید. نمیدانم چرا ولی ناگهان آنقدر عصبانی شدم که انگار کنترل رفتارم دست خودم نبود. از شدت عصبانیت سنگی بزرگ برداشتم و به سرش کوبیدم.
وقتی نقش زمین شد و از سرش خون آمد تازه به خودم آمد. من چرا آن کار را کرده بودم. دستانم یخ زد، آنقدر یخ که دیگر حسشان نمیکردم. فقط هرچه توان داشتم در پایم ریختم و دویدم. به خانه رفتم و خود را در آنجا حبس کردم. از موضوع با کسی حرف نزدم تا اینکه شب برادر آن مرد همراه مامور به خانه ما آمد و من را به پاسگاه بردند. میگفتند به هوش آمده، اما یک چشمش نمیبیند. هنوز معلوم نیست کور شده یا نه.
نمی دانستم چه کنم. جای من آنجا نبود. چرا به سمت او رفتم که این اتفاق پیش بیاید. چرا از خود بیخود شدم و این کار را کردم.
روز به روز ناراحتتر میشدم و این نگرانی را با ملاقاتیهایم در میان میگذاشتم وجواد که میدانست به خاطر او این کار را کردم من را تنها نمیگذاشت و هر روز به دیدنم میآمد.
چهار روز در آنجا بودم تا این که دیگر از ملاقات و وکیل و دادگاه خبری نبود. انگار همه من را فراموش کرده بودند. نمیدانم چه شده بود. بیخبری دیوانهام کرده بود تا این که یکی از دوستانم همراه وکیل به دیدنم آمد و خبر فوت جواد را برایم آورد. گفتند که معلوم شده چشم آن مرد کور شده و دوستانش برای انتقام از خانواده ما به جواد حمله کردند و او را با چاقو کشتهاند.
من از زندان آزاد شدم، اما از عذاب وجدان نه. دلیل مرگ برادرم را خودم میدانم و هنوز بعد از این همه سال میگویم اگر من زود عصبی و با آن اوباش درگیر نمیشدم، شاید الان برادرم زنده بود.
دیگر نمیگذارم خشم بر ارادهام سوار شود، اما حیف که دیر به این نتیجه رسیدم.