حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
چهار سال از زندگی مشترک زن جوان میگذرد. با اینکه از زندگی با همسرش راضی است و عاشقانه دوستش دارد، اما میگوید چارهای جز جدایی ندارد. دل پری از مادرشوهرش دارد و در تمام این چهار سال نتوانستهاند با هم کنار بیایند و مثل کارد و پنیر هستند. تکتک جملاتی که در مورد شوهرش به کار میبرد، نشان از عشق او به همسرش دارد، اما میگوید مادرشوهرش نمیگذارد آب خوش از گلویشان پایین برود. زن جوان در اتاق مشاوره دادگاه ادامه میدهد: کارم شده هر شب گریه کردن. دیگر خسته شدهام و نمیکشم.
هرچه مادرشوهرم با من بد است، به جایش پدرشوهر خوبی دارم و همیشه هوایم را دارد. مادرشوهرم از همان روز اول که نامزد کردم، چشم دیدنم را نداشت و با من بد بود. همیشه در جمع فامیل یا وقتی تنها هستیم، به من متلک میگوید و یکی از جاریهایم را به رخم میکشد. وقتی به خانهاش میآید، برای اینکه من را بسوزاند، به او میگوید خیلی خوش آمدی عزیز دلم و کلی تحویلش میگیرد. اوایل وقتی به شوهرم میگفتم که مادرش اذیتم میکند، پشت سرم از من دفاع میکرد، اما بعد از مدتی خسته شد و گفت احترامش را نگه دارم و جوابش را ندهم تا دعوا نشود. به پسرش میگوید که من را در خانه تنها بگذارد و نزد او برود. همیشه خدا در حال بدگویی کردن از من است و سعی میکند در هر کاری من را مقصر جلوه دهد. وقتی زنگ میزنم حالش را بپرسم، انگار که به من شک داشته باشد، میگوید زود تلفن را قطع کن من زنگ بزنم ببینم در خانه هستی یا دروغ میگویی؟ به شوهرم گفته که اجازه ندهد به خانه مادرم بروم. چون پُرم میکند.
روزی دهها بار زنگ میزند و مدام در مورد وضعیت زندگی، دخل و خرج، چه چیزی خریدهایم و کجا رفتهایم سوال میپرسد. به شوهرم گفته به من پول زیاد ندهد تا یک موقع از پول او برای پدر و مادرم چیزی نخرم. موقع تحویل سال به خانه مادرشوهرم نرفتم و شوهرم تنها رفت. چند روز بعد که مادرشوهرم به خانهمان آمد، کلی متلک بارم کرد و گفت که وظیفه بزرگترهاست به دیدن کوچکترها بیایند و حرفهایی زد که فقط او را به خدا واگذار میکنم. هفتهای سه روز به خانهمان میآید و مدام سوال پیچم میکند. شوهرم برای اینکه رابطهام را با مادرش خوب کند، میگوید مدام تعارف کن که ناهار یا شام بماند، وقتی آمد، تو زود برو جلو و احوالپرسی کن. اصرار میکند که این کار را بکن، آن کار را نکن. هر موقع او میآید، مطمئنم با شوهرم دعوایم میشود.
حالا هم که پایش به خانهمان باز شده، باید هفتهای یکبار به دستبوسیاش بروم. از تصور اینکه هر هفته باید با او روبهرو شوم، اشکم درمیآید. هیچکس در دنیای به این بزرگی تا این حد آزارم نداده است. برایم کلاس میگذارد، چون یکی از دختران و خواهرانش پزشک هستند و در کانادا زندگی میکنند. توی سرم میزند که تو دهاتی هستی و ما از خانواده تحصیلکردهای هستیم. باور کنید میخواهم با مادرشوهرم دوست باشم، اما هرکاری میکنم نمیتوانم. بعضی وقتها حس میکنم مادرشوهرم از نظر روانی مشکل دارد که هرکاری کردم، نتوانستم به او نزدیک شوم و همیشه خدا با هم مشکل داریم. یادم است وقتی تازه عروس بودم، عید اول؛ هیچ هدیه و کادویی برایم نیاورد و تمام هزینه عروسی را شوهرم به تنهایی پرداخت کرد. چون مادرش از اول هم از من خوشش نمیآمد و بیشتر از این ناراحت بود که شوهرم انتخاب خودش را به او تحمیل کرده بود. از این ناراحت بود که چرا پسرش تلاش میکند آنها را به ازدواج با من راضی کند. موقعی بیشتر دلم شکست که فهمیدم در خانوادهشان وقتی دختری عروس میشود، به او عیدی و کادو میدهند، اما چون ازمن خوشش نمیآمد اجازه نداد که کسی به من کادو بدهد.
چهار سال از ازدواجم میگذرد، اما وقتی کسی در فامیل عروسی میگیرد، یاد خودم میافتم و دلم به حال خودم میسوزد. از یکی از خواهرشوهرهایم هم دل خوشی ندارم. از بس که در زندگیام سرک میکشد. او همسن من است و مجرد. به همه چیز زندگیام کار دارد. چه میپوشم؟ آرایش میکنم یا نمیکنم؟ باردار هستم یا نه؟ باور میکنید برایمان تعیین کرده که چه زمانی بچهدار شویم؟ آخر درست است این رفتارها؟ من خیلی همسر و زندگی ام را دوست دارم و راضی هستم. ولی از رفتارهای مادرشوهر و دخالتهای وقت و بیوقت خواهرشوهرم خسته شدهام.
گاهی اوقات حس میکنم شوهرم هم بدش نمیآید مادرش زندگیمان را کنترل کند. به خاطر رفتارهای او شوهرم هم عصبی شده و سر مسائل بسیار پیش پا افتاده به شدت با هم دعوا میکنیم. باور کنید هرکاری که کردم نتوانستهام جلوی دخالتهایشان را بگیرم. زدهام به سیم آخر. آمدهام تا دادخواست طلاق بدهم و همه چیز را تمام کنم.
لیلا حسین زاده
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....