حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
همسرم با شوهرخواهرش به اتاقی رفتند تا با هم حرف بزنند و کدورتها را از بین ببرند و ما نگران و با هیجان پشت در اتاق نشسته بودیم تا ببینیم عاقبت این کدورت قدیمی چه خواهد شد. صحبتشان بیشتر از یک ساعت به طول انجامید و کمکم نگران شدیم. پدرشوهرم طاقتش تمام شد و داخل اتاق رفت. در را که باز کرد، دید هرکدام یک طرف اتاق نشستهاند و خشمگین همدیگر را نگاه میکنند. انگار که حرفهای رد و بدل شده بینشان خیلی هم خوشایند نبود. پدرشوهرم وارد اتاق شد و در را بست. حالا دیگر جمعشان سه نفر شده بود و ما خانمها بیرون از اتاق دعا میکردیم که همه قهرها به آشتی تبدیل شود و ناراحتیها از بین برود. همه در حال خود بودند که ناگهان صدای فریاد از اتاق بیرون آمد. همسرم و شوهرخواهرش دوباره با هم دعوا میکردند. درگیری آنها بالا گرفت، آنقدر که با هم گلاویز شدند. وضعیت خطرناک به نظر میرسید. فرزندانم ترسیده بودند و گریه میکردند.
مردان بزرگ مانند بچه باهم دعوا میکردند و مراعات حال خانواده را نمیکردند. دیگر کمکم نه فقط بچهها، بلکه ماهم از این موضوع ترسیدیم. آن دو به قصد کشتن، همدیگر را میزدند.
پدرشوهرم بلند داد زد و گفت که دیگر تمام کنید. شوهرم به احترام پدرش از دعوا و کتککاری دست برداشت، ولی شوهرخواهرش نه. او ناگهان با تمام قدرت به سمت همسرم حمله کرد و او را هل داد. همسرم به طرف عقب پرتاب شد و سرش به گوشه میز برخورد کرد. بعد از آن شوک، فقط خونی را که از سر همسرم میآمد یادم است، چشمانش را که کمکم بسته میشد و جان دادنش را هم به یاد دارم.
شوکه بودم. به همراه دو فرزند و بدون شوهر. حس میکردم زندگیام تیره و تار شده است و خوشبختیمان از بین رفته است. همه را مقصر این موضوع میدانستم. مادرشوهرم را برای اینکه ما را به آن مهمانی دعوت کرده بود. پدرشوهرم را برای اینکه داد زد و باعث شد که همسرم دیگر از خودش دفاع نکند و از همه مهمتر شوهرخواهر شوهرم را. از او متنفر بودم. حس میکردم فقط با کشته شدن او و بدبخت شدن زن و فرزندانش خیالم راحت میشود. حدود دو سال افسرده بودم. وضعیت بدی داشتم تا اینکه خواهرم به سراغم آمد و گفت که خودت را جمع کن. او به من اعتراض کرد. داد زد. گفت: شاید خودت بخواهی زندگی بدی داشته باشی، ولی من اجازه نمیدهم زندگی این کودکان بیگناه را سیاه کنی.
با خودم فکر کردم، درست میگفت. من حق نداشتم زندگی فرزندانم را خراب کنم. من نباید این راه را ادامه میدادم. چشمم به سجاده نمازم افتاد. برداشتمش. وضو گرفتم و بعد از سالها به آغوش معنویاتم پیوستم. نمازم را خواندم. حس خوبی داشتم. انگار دیگر نمیتوانستم سر از سجده بردارم. گریه میکردم و هرچه در دل داشتم بیرون میریختم. انگار همه خشم و اندوهم با اشک خارج میشد.
دیگر نمیخواستم بدبختی کسی را ببینم. دیگر کسی را مقصر نمیدانستم. مرگ کسی را نمیخواستم. فقط از خدا صبر و تحمل میخواستم. فقط میخواستم کمکم کند تا بتوانم دوباره زندگیام را از نو بسازم.
بعد از آن روز کمکم دلم نرم شد تا از قصاص بگذرم و همین کار را هم کردم. خوشحال بودم. نه برای اینکه از خون همسرم گذشتم، بلکه برای اینکه یک خانواده دیگر بدون پدر نمیشوند. زندگیام رنگ تازهای پیدا کرده و در یک شرکت کار میکنم. بعد از خواندن مطالب تپش تصمیم گرفتم داستان زندگیام را برای تپش ارسال کنم. شاید کمکی برای زنانی باشد که مثل من اسیر خشم شدهاند و به جای مهار آن، با خشم میجنگند.
معصومه کاظمیان
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....