یک تجربه برای درمان کودکان

«ام‌آرآی» یا تونل بازی

ساعت چهار بعدازظهر بود و من خسته و نگران منتظر بودم تا صدایم کنند. یک ساعتی می‌شد که در سالن انتظار نشسته بودم، این بار، دومین ام‌ارآی زندگی من بود.
کد خبر: ۸۵۱۴۰۷

از اولین بار دو سال می‌گذشت، بار قبل هنوز تشخیص بیماری‌ام قطعی نشده بود و من فکرش را هم نمی‌کردم نتیجه، چنین چیزی باشد، اما حالا وضع فرق می‌کرد، می‌دانستم که این «ام آرآی»‌های وقت و بی‌وقت که اسمش را گذاشته بودم «آتلیه مخصوص»، قرار بود چند وقت یکبار تکرار شود! برای حضور و غیاب پلاک‌هایی که در مغز و اعصاب من جا خوش کرده بودند.

همیشه تجربه‌های اول برایم راحت‌تر است، اولین بار که به «آتلیه مخصوص» رفتم، بدون هیچ نگرانی و ترسی، آرام آرام زیر دستگاه خوابیدم و حتی با تزریق اواسط عکسبرداری هم هیچ مشکلی نداشتم، اما این بار وضع فرق داشت. احساس می‌کردم وقتی سرم را در آن کلاه بگذارند و بگویند: هیچ حرکتی نکن و مرا به زیر دستگاه بفرستند، احساس خفگی خواهم کرد. فکر این‌که آن صداهای عجیب و غریب را باید تحمل کنم هم آزارم می‌داد. نگران بودم نتوانم طاقت بیاورم و اواسط کار، داد بزنم، خودم را از زیر دستگاه بیرون بکشم و بگویم اصلا برای من مهم نیست این پلاک‌ها بیشتر شده‌اند یا کمتر! فکر‌هایی مثل شیطنت‌های بچه‌گانه، می‌آمدند، زنگ ذهنم را می‌زدند و فرار می‌کردند. فکرهایی مثل کنار گذاشتن درمان و دکتر.

در همین افکار بودم که صدای گریه کودکی نظرم را جلب کرد. یک دختر تقریبا پنج ساله، شبیه فرشته‌های آسمانی در صندلی مقابل من نشسته بود و مادرش سعی داشت با وعده و وعید خریدن یک عروسک بزرگ او را وادار کند تا به «آتلیه مخصوص» برود.

دخترک هم گریه می‌کرد و با بی تابی از مادرش می‌خواست تا به حیاط بروند. یکی از منشی‌ها به من گفت که علت تاخیر وقت من، بی‌تابی همین دخترک است که زیر دستگاه تاب نیاورده و کاری را کرده که من قصد انجامش را داشتم. جیغ زده و مجبور شدند و بی‌تابی کرده است.

در آن لحظه تنها یک جمله را با خود تکرار می‌کردم: این فرشته مو فرفری، چرا باید در این سن، ام‌آرآی بدهد؟

از حرف‌های دخترک فهمیدم که سر او را هم در همان کلاه آهنی گذاشته بودند، پس در مغز کوچک او هم خبرهایی بود که باید مثل من از آن کلاه کذایی استفاده می‌کرد.

کمی به دخترک و مادرش نگاه کردم. تلاش بی‌نتیجه مادر که نگرانی بیماری دخترش بی‌تاب ترش کرده بود و با بی‌حوصلگی قصد داشت او را وادار به قبول کند، به نظرم خنده‌دار آمد. جلو رفتم و به مادر دخترک گفتم: چند لحظه می‌توانم با شما صحبت کنم؟

او هم قبول کرد و همراهم به چند قدم آن طرف‌تر آمد. دخترک با چشمان اشک‌آلودش نگاهم می‌کرد. چشمکی به او زدم و به مادرش خیلی آرام گفتم: اگر این‌طور بخواهید راضی‌اش کنید، چاره‌ای جز گرفتن وقت مجدد در روز دیگر و بی‌هوش کردن او برای ام آرآی ندارید. وقت من بعد از دختر شماست، اجازه بدهید که به منشی بگویم نفرات بعد ما را برای آزمایش بفرستند، من و دختر شما هم کمی با هم صحبت کنیم.

مادر دخترک که مستاصل شده بود از سر ناچاری به من اعتماد کرد و نزد منشی رفت و نیم ساعتی برایمان وقت گرفت. کنار دخترک نشستم و گفتم: من هم مثل تو از آن تونل وحشت بدم می‌آمد! به دکتر‌ها کلک زدم تا باهم کمی بازی کنیم، موافقی؟ دخترک به مادرش نگاه کرد و وقتی تائید او را گرفت، دستان کوچک یخ کرده‌اش را در دستان بزرگ یخ کرده‌ام گرفتم و با هم به حیاط رفتیم.

وقتی به حیاط رسیدیم، هر دو به آسمان نگاه کردیم. انگار دیدن آسمان وقتی قرار است در آن تونل کذایی بمانی، برای هر دویمان یک نعمت بزرگ بود.

اسمش را نپرسیدم، بی‌مقدمه گفتم: فرشته کوچولو منم مثل تو گاهی باید از سرم یه عکس خاص بگیرم! از اون عکسایی که می‌ری عکاسی با لباس‌های خوشگل می‌گیری و اونوقت چاپ می‌کنی و می‌زنی به دیوار اطاق، نه! یه جور عکس مخصوص که همه آدم‌ها نمی‌تونن بگیرن چون هم خیلی گرونه هم... نمی‌دانستم چه امتیاز دیگری برای ام‌آرآی قایل شوم که فرشته کوچولو گفت: خیلی سخته!

بی‌مقدمه شروع کردم به تشریح اتفاقاتی که قرار است روی آن تخت و زیر آن تونل برای دخترک بیفتد! گفتم: وارد اطاق که می‌شی، کمی سردت می‌شه، خوابیدن روی اون تخت که سفته، کمی سخته! وقتی دراز می‌کشی یکی میاد و یک کلاه آهنی سرت می‌کنه و بعد بهت می‌گن تکون نخور و می‌فرستنت تا بری تو یک تونل بسته. احساس می‌کنی نمی‌تونی نفس بکشی، مامانتم پیشت نیست. می‌ترسی این زیر بمونی و یادشون بره تو رو بیرون بیارن. یهو کلی صدای وحشتناک به گوشت می‌رسه و از ترس جیغ می‌زنی و گریه می‌کنی... .

دخترک گفت: تو از کجا می‌دونی؟ گفتم: منم مثل تو از همین عکس‌های مخصوص می‌ندازم، اما وقتی میخوام برم تو اتاق قصه من اینجوری شروع می‌شه: دخترک رو بغل کردم و نزدیک گوشش گفتم: وارد اتاقی می‌شم که هواش خنکه و مثل شهر بازی می‌مونه. روی یک تخت بزرگ سفید مثل پرنسس‌ها دراز می‌کشم و یه کلاه مثل تاج سیندرلا بهم می‌دن که سرم بزارم. عروسکم رو تو دستام می‌گیرم و یواش یواش منو می‌فرستن تو یک تونل روشن و سفید و بزرگ. من بهش می‌گم تونل بازی. بعد کم‌کم صدای اسباب‌بازی‌ها بلند می‌شه. همین طور که چشمام رو بستم، سوار قطار برقی ام تو یه ارتفاع خیلی بلند دارم حرکت می‌کنم. باد به موهام می‌زنه، دلم نمی‌خواد تموم بشه، هنوز بازیم تموم نشده که صداها رو قطع می‌کنن و من رو از تونل بازی بیرون میارن! همیشه غصه می‌خورم چرا اینقدر کوتاهه! اما خوب می‌دونی که بلیت این تونل خیلی گرونه!

دخترک یک ربع در مورد تجربه شهر بازی‌های مختلفی که رفته بود، حرف زد، اسباب‌بازی‌های مشترک که دوست داشتیم را با هم مرور کردیم، کشتی صبا که تا به حال سوار نشده بود و من برایش تعریف می‌کردم چه لذتی دارد! عروسکی که از کیفم آویزان بود را درآوردم و به دخترک دادم. از او خواهش کردم به جای این عروسک بگذارد من اول به تونل بازی بروم.

دخترک نگاهی کرد و با خوشحالی عروسک مرا گرفت و جایش را به من داد. با هم به سمت سالن انتظار رفتیم. دستان گرمش را در دستان گرمم گرفته بودم، به مادرش گفتم: اول قرار شد من به تونل بازی بروم، دخترتان این لطف را در عوض این عروسک به من کرد. بعد هم با هم وارد اطاق شدیم. لباس‌هایمان را عوض کردیم و نشستیم. به دخترک گفتم: شبیه آدم‌فضایی‌ها شدیم و هر دو خندیدیم. وقتی وارد اتاق اصلی «آتلیه مخصوص» می‌شدم، از دخترک عذرخواهی کردم که من زودتر برای بازی می‌روم. سعی می‌کردم آنقدر خودم را مشتاق نشان دهم که اندک ترس انتهای چشمان زیباش هم از بین برود. می‌دانستم ازپشت شیشه نگاهم می‌کند. آرام خوابیدم و تمام قصه‌ای که تعریف کرده بودم را تجربه کردم. دیگر نه سقف آن تونل کذایی که اسمش را تونل بازی گذاشته بودم، آزارم می‌داد و نه صداهایی که مثلا صدای قطار برقی و کشتی صبا و چیزهای دیگر بود. خیلی زود تمام شد. وقتی لب تخت نشستم، طوری می‌خندیدم که بقیه با تعجب نگاهم می‌کردند، اما دخترک می‌دانست چرا.

بعد از من، دخترک روی تخت خوابید، هنوز عروسکم در دستانش بود. تمام مدت آزمایش آرام و بی‌صدا خوابیده بود. با دیدن جثه کوچک او در تونل بازی اشک‌هایم سرازیر شد درست مثل مادر دخترک. نپرسیدم بیماری‌اش چیست. فرقی نمی‌کرد. هر چه بود دخترک باید با او مبارزه می‌کرد و شکستش می‌داد.

بعد از تمام شدن ام‌آرآی‌اش، هر دو برای تعویض لباس رفتیم. همان طور که به او کمک می‌کردم لباس‌اش را بپوشد، در گوشم گفت: خدا کند من هم مثل شما چند وقت یکبار به این تونل بیام! و من در دلم آرزو کردم که او دیگر به تونل بازی نیاید.

به لطف قصه شهربازی و رویاپردازی‌هایم هر سال، وقتی می‌خواهم برای ام‌آرآی بروم دیگر نه احساس خستگی می‌کنم و نه خفگی. یک فرصت چند دقیقه‌ای برای استراحت و فکر کردن، سوار قطار برقی شدن و بالای ابرها رفتن! پلاک‌هایی‌‌ که حضور و غیابشان می‌کنم و همچنان چون دوستانی با وفا در مغز و نخاع من جا خوش کرده‌اند، اما نمی‌توانند فکر و زندگی‌ام را تسخیر کنند. برای آن‌که بهتر زندگی کنیم باید تمام تهدید‌ها را به فرصت تبدیل کنیم و از آنها پلی بسازیم برای تجربه‌های خوشایند.

ندا داوودی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها