این توصیف ازدواجهایی بود که با نظر پدر و مادر انجام میشد، یعنی تقریبا 99 درصد ازدواجها، اما آن یک درصد باقیمانده مربوط به آدمهایی بود که راه متفاوتی انتخاب میکردند و پای لرزش هم میایستادند. عاشق میشدند، کتک میخوردند، محدودیتها را به جان میخریدند، اما پای حرفشان میایستادند. درست مثل همین مرضیه خانم قصه ما. این آدمها قهرمانان دورهای هستند که هنوز عاشقی هر کی هر کی نشده بود، زمانهای که عشق اینطوری لقلقه زبانها نشده بود و آدمها برای عشقشان هزینه میدادند.
حق دارد بگوید مرضیه خانم که عشق این روزها بند تنبانی شده. چه چیزمان اصیل و شناسنامهدار مانده که عاشقیمان باشد؟ اما این تقصیر آدمهاست؟ خندهدار نیست گوش دادن به صدای پای معشوق از پشت در، در زمانهای که آدمها جیک و بوکشان را با دستهای خودشان در صفحات مجازیشان هوا میکنند؟ یا مثلا قدم زدن در انتظار معشوق، در روزگاری که لوکیشن تلفن همراه هر لحظه مکان او را لو میدهد؟ این طوری اگر نگاه کنیم، روزگار این عشقهای پرسوز و گداز و این لحظات عاشقانه ناب را به نسل ما بدهکار است. این انتظار کشیدنها و رسیدنهای شیرین را هم. مرضیه خانم عشقهای امروزی را شماتت میکند، حق هم دارد، اما بچههای امروزی هم حق دارند حسرت آن روزها را بخورند، گاهی این را فراموش میکنیم.
عرفان پارسایی فر