حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
خاطرات زمانی که یکی از شهروندان را از مرگ نجات میدهیم با خود مرور و خدا را شکر میکنم . در کار آتشنشانی زمانی که افراد زندگی دوباره بهدست میآورند حضور خدا در تکتک لحظهها حس میشود. همیشه در این لحظههاست که من متوجه میشوم ما فقط وسیله هستیم و خدا خودش یک فرد را زنده نگه میدارد و حفظ میکند. یک روز همراه همکارانم در ایستگاه آماده عملیات بودیم که اطلاع دادند حادثه چاه رخ داده است. در قالب گروه امداد چاه به محل اعزام و در آنجا متوجه شدیم که دو نفر مشغول حفاری چاه بودند. یکی از کارگران بالای چاه و دیگری داخل بود.
همانطور که چاه را حفر میکردند ناگهان دیوار قدیمی کناره ریزش میکند و آجرهای آن روی دریچه چاه ریزد. فردی که که بالای چاه بود به محض دیدن این صحنه از محل فرار میکند و دچار آسیبدیدگی نمیشود، ولی کارگر دیگر در چاه گرفتار شده بود.
حادثه چاه یکی از بدترین حادثههایی است که یک نفر ممکن است درگیر آن شود. چاه تنگ و تاریک است و احساس خفگی به آدم میدهد. یک کشش خاصی در خود دارد. من و همکارانم در این فکر بودیم که اگر فرد درون چاه زنده باشد این احساس به او هم منتقل میشود و بسیار میترسد. سریع دست بهکار شدیم و با وجود آنکه احتمال میدادیم فرد جان خود را از دست داده باشد ولی باز هم به سرعت عملیات نجات را آغاز کردیم.
با احتیاط چند آجر را از روی چاه برداشتیم که ناگهان دیدیم یک پنجره قدیمی روی دریچه چاه افتاده و بین چوب و آجر و شیشه برق نگاهی از درون چاه به چشم همه ما خورد. آن نگاه متعلق به کارگر درون چاه بود.
یکی از عجیبترین صحنههایی بود که تا آن لحظه در کارم دیده بودم. آن دیوار قدیمی یک پنجره داشت و زمان ریزش چاه، پنجره روی دریچه چاه افتاده بود.
پنجره مانند درپوش از ریزش آجر به درون چاه جلوگیری کرده بود و به این ترتیب هیچ آجر یا چوب و آهنی درون چاه نریخته بود و کارگر صحیح و سالم از این خطر بزرگ جان سالم به در برده بود.
بعد از گذشت مدتی از آن حادثه هنوز هم نگاه کارگر بهخوبی در خاطرم هست. زمانی که ما را دید چشمانش برق میزد. در تاریکی مطلق نور امید دیده بود. زندگی دیده بود. بیشتر از کارگر خلاص شده از چاه، همکارانم و خود من شگفتزده شده بودیم. اگر خدا بخواهد یک فرد از مرگ حتمی بدون هیچگونه آسیبی جان سالم بهدر میبرد.
امید در برف
در حادثهای دیگر به ما خبر رسید که اطراف سوهانک چهار جوان برای تفریح و برفبازی به منطقه پر از برف رفته و در آنجا ناپدید شدند. به محض شنیدن موضوع در محل موردنظر حاضر شدیم و
بهدنبال جوانان گشتیم.
اوایل اسفند بود و در آن ناحیه هوا بسیار سرد شده بود. برف شدیدی میبارید و همهجا یخ زده بود. در تاریکی هوا حدود دو ساعت جست وجو کردیم ولی خبری از جوانان نشد.
در آن وضعیت و با وجود ناامیدی که به ما دست داده بود ناگهان دیدیم فردی از میان تاریکی تکان میخورد و به سمت ما میآید. بعد از چند لحظه متوجه شدیم که پسر جوانی است. در حالی که بسیار سردش است به سمت ما میآید. جوان از شدت سرما زمانی که به ما رسید فقط توانست محل اسکان سهنفر دیگر را به ما اطلاع دهد و بعد از آن به زمین افتاد.
نیروهای امدادی او را بردند تا به وضعیت جسمانیاش رسیدگی کنند و من و چهار نفر از همکارانم نیز به محلی که آن جوان گفته بود، رفتیم. در نیمههای راه آنقدر برف باریده بود که خودرو را پارک کردیم و حدود نیم ساعت پیادهروی کردیم تا به یک خودروی پاترول رسیدیم. با دیدن خودرو متوجه شدیم جوانان در همان اطراف هستند. اطراف را گشتیم و جوانان را پیدا کردیم. در آن زمان سه جوان فاصلهای تا یخ زدن نداشتند. اگر حتی
15 دقیقه دیرتر آنها را پیدا میکردیم شاید یخزده بودند. هشت نفری سوار خودرو شدیم. آنها را تا خودرو بردیم آنها حتی تا لحظهای که سوار خودرو شده بودند هنوز باورشان نمیشد که نجات پیدا کردهاند و همگی به حالت افسرده و ساکت نشسته بودند تا اینکه نزدیک شهر شدیم و چراغهای شهر را دیدند.
با دیدن نشانههایی از شهر چنان خوشحالی کردند انگار که دوباره زنده شدهاند.
من و همکارانم هم نمیدانستیم که آنها تا این حد ناامید شده باشند به صورتی که حتی خودشان را مرده حساب کنند.
خانوادههای این جوانان با دیدن آنها شادی دو برابری از خود نشان دادند. آنها که در بیخبری از فرزندانشان مثل سنگ فقط به نقطهای خیره میشدند حالا با دیدن دلبندان خود سر از پا نمیشناختند. حال خوب این افراد به ما هم سرایت کرد و باعث شد تا مدتها این خاطره در ذهنمان بماند.
محمدرضا وکیلی - معاون عملیات منطقه 6 آتش نشانی
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....