حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
این قرطیبازیهای تولد گرفتن و جشن و این صحبتها تازه دهه 60 مد شد، آن هم نه اوایلش. در خانوادههای 12-10 نفری آن روزها، تولد بچه عادیتر از این بود که کسی بخواهد برایش خوشحال شود، جشن گرفتن پیشکش. به خاطر همین هم بود که معمولا برای شناسنامه گرفتن عجلهای در کار نبود، تاریخ تولد هم اینقدر ناموسی نبود که همه رقم دقیقش را به خاطر بسپارند و مثلا دو سال بعد که رفتند شناسنامه بگیرند، همان را به مامور ثبت احوال بگویند. ضمن اینکه حتی اگر پدر و مادر بچه سهلانگار نبودند هم، در ولایت ما گاهی سرمای استخوانسوز هوا ماجرای شناسنامه بچه را حداقل سه چهار ماه عقب میانداخت. البته مطمئنا شما درک درستی از سرمای آنجا ندارید، اگر یک روز بخار موجود در بازدمتان روی سبیلهایتان قندیل ببندد، تازه میفهمید من چه میگویم. حالا بگذریم که برای من هیچ کدام از این اتفاقات هم نیفتاده؛ پدر مرحومم دو زحمت را یکی کرده و شناسنامه برادر بزرگترم را به من اختصاص داده است، برادری که مادرم میگفت به دو سال نرسیده به خاطر سیاهسرفه مُرد. شما احتمالا دارید تعجب میکنید اما خب آن موقعها رسم بود چنینکاری. ملت شناسنامه طفل ازدسترفتهشان را باطل نمیکردند و نگه میداشتند برای بچه بعدی. هم شناسنامه گرفتن کاری سخت بود و هم فاصله دفعات بچهدار شدن اینقدر کم بود که بشود چنین کاری کرد.
رودهدرازی کردم، به هر ترتیب و داستانی که بود به دنیا آمدم و سه چهار سال ابتدایی زندگی را در همان روستا بودم. تصاویر محوی خاطرم هست از بازیهایی که با پسرداییام میکردیم و شب عیدهایی که بوی پلوماهیدودی در فضای خانه میپیچید. پدرم نظامی بود. آن اوایل در یکی از شهرهای نزدیک اردبیل بود. البته نه اینقدر نزدیک که هر روز به خانه بیاید و برود. معمولا شبها میماند و آخر هفته میآمد خانه. آن هم در روزهایی که جاده و وضعیت هوا اجازه میداد. شده بود که به دلیل یخبندان هفتهها نتواند بیاید خانه. اینها را از روی خاطرات مادرم میگویم، گفتم من فقط تصاویر خیلی محو و مبهمی در خاطرم هست. نهایتا پدر توانست به خود اردبیل منتقل شود. بعدش هم از دوری خسته شد و رفت یک خانه در یکی از محلههای حاشیهای شهر اردبیل خرید و ما را برد پیش خودش. من بچه آخر بودم و پدرم میگفت بیش از همه برای من دلش تنگ میشود.
اقامتمان در اردبیل خیلی طول نکشید. کلاس اول را که خواندم، گفتند بابا به شیراز منتقل شده و باید جمع کنیم برویم دنبالش. دوم را در شیراز ثبتنامم کردند. کار سختی بود، فارسی را در همان حدی که در کتاب اول دبستان خوانده بودیم، بلد بودم. حالا لهجه و اینها که بماند. همینقدر بگویم که تا چند ماه بساط عیش و نوش و خنده همکلاسیها و معلمها را جور کرده بودم. تقریبا هر چه میگفتم و هر چه از روی کتاب میخواندم لبخندی روی لبان همه نقش میبست. طبعا خیلی موقعها کار از لبخند میگذشت و به خنده و قهقهه هم میرسید. اگر بگویم برایم سخت نبود دروغ گفتم، هیچ آدمی در دنیا نیست که مسخرهاش کنند و او اذیت نشود. با این حال ولی چند ماه که گذشت خودم را جمع و جور کردم. هم کمی عادت کردم، هم فارسی حرف زدنم بهتر شد، هم اینکه تصمیم گرفتم اهمیتی به تمسخرها ندهم. پدرم اینها را یادم داد. گفت وقتی میخندند، تو هم بخند و خودت را بزن به آن راه. با همین فرمان جلو رفتم. تا آخر سال دیگر از رو رفتند. نهتنها از رو رفتند که با بعضیها خیلی دوست شدیم. اینقدر که یکی دوتاشان هوایم را داشتند و نمیگذاشتند کسی مسخرهام کند.
اقامت در شیراز هم طولی نکشید، پدر بازنشسته شد و دوباره فیلش یاد هندوستان کرد. من راهنمایی بودم. از نظر پدر دیگر اقامت در شیراز ضرورتی نداشت، از طرفی با یکسری اقوام در زادگاهش هم حسابی بهم زده بود و دوست نداشت برگردد آنجا، این بود که به توصیه همکارانش تصمیم گرفت با پولی که موقع بازنشستگی گرفته و اندک پساندازش، یک خانه جمع و جور در رامسر بخرد و سالهای بازنشستگیاش را در آب و هوای دلانگیز جنگلهای رامسر سپری کند.
ساز سفر را دوباره کوک کردیم و نفهمیدم که سرنوشت چه خوابی برایمان دیده. رسیدیم به مازندران و مستقر شدیم. به شش ماه نرسیده بود که پدرم بیماری سختی گرفت. روز به روز حالش بدتر میشد. دوا و دکتر فایده نداشت. حتی دو سه ماهی هم او را به تهران بردند و در منزل یکی از اقوام ماند تا به کار دوا و درمانش برسد، نهایتا همانجا خدابیامرز شد. شاید سختترین روز زندگیام بود. در خانوادههای پرجمعیت معمولا علقههای پدرفرزندی چندان عمیق نمیشود، من اما تنها استثنای این قاعده بودم. حتی یک روز بدون پدرم را نمیتوانستم تصور کنم. از بدبختی چند روز پیش از فوتش هم ساق پایم در فوتبال شکسته بود و پایم را گچ گرفته بودند، آن موقع هم رفت و آمد بینشهری اینقدرها راحت نبود، من را به همراه خواهرم خانه گذاشتند و همه رفتند. با این کارشان من را از آخرین دیدار هم محروم کردند.
ما ماندیم و یک شهر غریب. دوست و آشنا خیلی گفتند بیایید اردبیل، اما مادرم مقاومت کرد. با همان حقوق بازنشستگی پدر اوضاع را دست گرفت و نگذاشت دست نیاز به سوی کسی دراز کنیم. حتی خرج مراسم کفن و دفن را هم خودش به هر روشی که بود داد. با این حال ولی دستتنها بود، اقتدارش هم اندازه پدر نبود. کمی که گذشت من خودم باد خورد پشتم و اصرار کردم که میخواهم کار کنم. مادرم نمیگذاشت، اما آخرش من پیروز شدم. به جای ثبتنام در کلاس دوم دبیرستان، سر از یک قهوهخانه جنگلی درآوردم. شدم شاگرد همسایهمان و پادویی کردم. بیشتر مشتریها مسافران تهرانی بودند. چای و قلیان هم بیشترین چیزی بود که میخواستند. بلال و بعضی میوههای تابستانی و البته کباب دیگر چیزهایی بود که برای مشتریها آماده میکردیم. پنج سال آنجا کار کردم، هرچه درمیآوردم خرج یللی تللی میشد. بعد از پنج سال به خودم آمدم دیدم اگر به خودم نجنبم تا آخر عمر باید شاگردی کنم. باز دم مادرم گرم که دستم را گرفت. اندک پساندازی داشت که آن را داد به من تا کسب و کار خودم را راه بیندازم. جز قهوهخانهداری کاری بلد نبودم. با کمک صاحبکارم و پول مادرم در همان جنگلهای رامسر چند آلاچیق جنگلی راه انداختم و کار را شروع کردم. درآمدم زیاد نبود، اما کار را ادامه دادم. چند باری هم هوس کردم که جمع کنم، اما منصرفم کردند. دیگر زن هم گرفته بودم اوضاع مالی اگر درست نمیشد، خطرناک بود. یکبار یکی از دوستانم آمد و گفت همین کار در جنگلهای عباسآباد کلاردشت ده برابر بیشتر درآمد دارد. منطقهای بود که تازه پای تهرانیها به آن باز شده بود و هر روز رونقش بیشتر میشد.
یاعلی را گفتم و رفتم کلاردشت یک خانه اجاره کردم. در دل جنگل هم یک کافه راه انداختم. کمکم اوضاع بهتر شد. زنم هم ایستاد وردستم و دوتایی چرخ زندگی را چرخاندیم. 12-10 سالی میشود که کارمان همین است. چند باری جا عوض کردهایم و الان دو سه سالی هست که اینجا هستیم. خدا را شکر وضعیت هم بد نیست. منطقه پرمسافر است، اینجا هم جاده پررفت و آمدی است. مسافر که چه عرض کنم البته، کلاردشت دیگر تبدیل شده به تهران، دیگر هر کسی آمده یک ویلا ساخته و یک روز درمیان اینجاست. چیزی از کوه و دشت و دمن هم دیگر نمانده. چند سال دیگر احتمالا همه چیز میشود عین تهران... بقیهاش بماند که این قصه پرغصه تمامی ندارد. خلاصه اینکه اینجا هم چند آلاچیق دایر کردهایم و داریم به مسافرها خدمات میدهیم. چای و قلیان و غذا. یک تاب وحشت هم درست کردهام که هر کس سوارش شود، مشتری همیشگیاش میشود. تابی که شما را تا وسط جنگل میبرد و برمیگرداند. هیجان و استرس در حد تنگی نفس. شعار نمیدهم، دلخوشم به اینکه حال مسافرها را خوب میکنم. بله پول میگیرم، اما برای جیبشان کیسه ندوختهام. همین کافههای بغل اینقدر از مسافر پول میگیرند که طرف میرود و دیگر برنمیگردد. من اما مشتری چند ساله دارم. هر وقت میآید شمال یکسر میآید پیش من و یک غذایی میخورد و یک تاب سوار میشود. مردمداری همین است دیگر، آدم را پرطرفدار میکند.
راوی: عرفان پارسایی فر
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....