داستان پلیسی / قسمت پایانی

شاهدی برای یک جنایت

در شماره قبل خواندید پیرمرد در خانه‌اش قربانی سرقت شد و سروان حسینی در جریان تحقیقات ردپای یک زن را در این پرونده کشف کرد.و حالا ادامه داستان.
کد خبر: ۸۲۹۵۲۵

چند شماره داخل فهرست متعلق به پسرش و چند شماره دیگر شماره فامیل‌ها و آشناها بود. اما، در پرینت تلفن‌ها یک شماره ناشناس هم وجود داشت. برای آن‌که مشخص شود صاحب تلفن کیست و به چه دلیل با پیرمرد تماس گرفته کارآگاه جوان به همراه اکیپی از ماموران اداره به آدرس صاحب تلفن همراه که در خیابان اسکندری زندگی می‌کرد، رفت‌. نزدیک غروب بود که بالاخره صاحب تلفن را پیدا کرد، مردی کوتاه قد و چاق، حدودا 34 ساله.

مرد جوان به اداره آگاهی انتقال داده شد و تحقیق از او آغاز شد. سروان از او پرسید: «این شماره تلفن همراه شماست؟»

مرد جوان در حالی که خیلی ترسیده بود گفت: «بله. اما مدت‌هاست که تلفن را اجاره داده‌ام.»

سروان نگاهی به او انداخت و آرام پرسید: «به چه کسی اجاره داده‌ای؟ آدرس او را می‌خواهم.»

مرد جوان گفت:‌ «‌به یک خانم.»

با شنیدن این جمله سروان لبخندی به لب آورد، کم‌کم داشت به انتهای این پازل می‌رسید. اسم یک زن حکایت از آن داشت که او مسیر را درست رفته است. باید تصویری را که از مظنونان پرونده داشت به او نشان می‌داد تا آنها را شناسایی کند. مرد جوان با دیدن تصویر یکی از زن‌ها گفت خودش است. سروان حسینی با شنیدن این جمله مطمئن شد که راه را درست رفته است. و از آن مرد خواست به بهانه‌ای با زن جوان قرار بگذارد و او صبح روز بعد با زن جوان در میدان کاج سعادت‌آباد قرار گذاشت.

روز قرار همراه دوست قدیمی مقتول و صاحب تلفن و گروهی از ماموران به میدان کاج رفت. چند دقیقه‌ای نگذشته بود که سر و کله دو زن جوان پیدا شد. پیر مرد شاهد به محض دیدن آنها، گفت: «خودشان هستند. این دو زن، همان‌هایی هستند که آن روز مهمان فرهاد بودند.»

بعد از حرف‌های این مرد بلافاصله دو زن جوان بازداشت شده و به اداره آگاهی انتقال داده شدند. سروان که مطمئن بود آنها در این قتل دست دارند به زن جوان که تلفن همراه را اجاره کرده بود نگاهی انداخت و گفت: «چرا پیرمرد را به قتل رساندی؟»

او که سعی داشت خودش را به بی‌خبری بزند، با صدایی که وحشت در آن موج می‌زد گفت: «من نمی‌دانم در مورد کدام قتل صحبت می‌کنید.»

ـ ما شاهدی داریم که تو را در خانه پیرمرد دیده است، از طرفی تو با تلفن همراهی که اجاره کرده‌ای با مقتول تماس داشتی!

زن جوان چند دقیقه‌ای سکوت کرد، بعد انگار که فهمیده باشد راهی برای کتمان حقیقت ندارد، با صدایی بسیار آرام شروع به صحبت کرد و گفت: «قصد ما قتل نبود. فقط می‌خواستیم دزدی کنیم. تا به حال چند بار این کار را انجام داده بودیم ولی هیچ کدام از مالباختگان به قتل نرسیدند.»

او سرش را بلند کرد و با چشمانی اشک‌آلود ادامه داد: «همه چیز تقصیر فرمان بود، شوهر سابقم را می‌گویم. چند وقت پیش با یک نقشه وسوسه‌انگیز سراغم آمد. او گفت من می‌توانم با قرار گرفتن سر راه افرادی که تنها زندگی می‌کنند آنها را فریب داده و قدم به خانه‌شان بگذارم و بعد نقشه سرقت را عملی کنم. وقتی این نقشه را با لیلا، یکی از دوستانم، در میان گذاشتیم او هم پذیرفت تا با ما همراه شود. مرحله اول سوژه‌یابی بود. ما باید مردان میانسالی را پیدا می‌کردیم که ‌تنها زندگی می‌کردند و برای تهیه دارو و انجام کارهای اداری به کمک نیاز داشتند. وقتی به آنها می‌گفتم آشنایان زیادی در جاهای مختلف داریم که می‌توانند کارهای اداری آنها را راه بیندازد، خیلی زود به ما اعتماد کرده و ما را به خانه‌شان دعوت می‌کردند. وقتی وارد خانه مردان تنها می‌شدیم، فرمان با من تماس می‌گرفت و زمانی که مطمئن می‌شد خانه امن و کسی داخل آن نیست، چند دقیقه بعد به این بهانه که برادرم است و به دنبال من آمده تا مرا به خانه ببرد، همراه دو نفر از دوستانش وارد خانه می‌شدند و دست و دهان صاحبخانه را می‌بستند و پس از سرقت وسایل گرانقیمت و قابل حمل و پول‌های نقد، همگی از محل فرار می‌کردیم.»

وقتی کارآگاه جوان از او خواست ماجرای قتل فرهاد را توضیح دهد، زن جوان گفت: «قرارمان نبود که او را به قتل برسانیم. شاید زمانی که فرمان داشت دهان او را می‌بست، پارچه را طوری بسته که باعث خفه شدن پیرمرد شده بود. آن روز فرمان مثل همه طعمه‌هایش، دهان پیرمرد را با دستمال محکم بست و همین مساله باعث مرگ او شد.»

دو مهمان ناخوانده به جنایتی که مرتکب شده بودند اعتراف کردند و با راهنمایی آنها سه همدستشان دستگیر شده و به قتل و سرقت‌های سریالی‌شان از خانه‌های مردان تنها اعتراف کردند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها