مرا به آستان جنون راه کم مانده!

جایی خوانده‌ام که رد شدن از مرز جنون تا قبل از سی سالگی محتمل‌تر است...
کد خبر: ۷۸۸۶۰۴

خسته از کلاس‌های درس و دلگیر از شکست عشق لیلی، مجنون از آرزوهای دور و دراز از آنها که هر چه دستت را درازتر کنی، کوتاه‌تر می‌شوی، خسته از غرولند‌های رئیس و ارباب رجوع، خسته از روزگار، شاید بی‌پولی، شاید بیکاری، شاید هم بی‌سر و همسری، خسته از بی‌توجهی از همه سو و خسته از غرور کاذبی که خودت بادش کرده‌ای، باد کرده‌ای تا دست‌هایت از کمرت رها نشوند و دست‌کم در خیال آدم‌ها دوران جوانیت را پرشکوه طی کنی... خسته از زمین و زمان، روی صندلی اتوبوس یا مترو لم می‌دهی.گاهی هم می‌شود که هدفون را توی گوش‌ات می‌چپانی تا هر چقدر می‌شود از همه چیز و همه کس فاصله بگیری...

توی خیال‌های خام و سوخته غرقی و شاید خوابت هم ببرد. شاید از انقلاب تا آزادی چرتت هم بگیرد و پلک‌هایت را ببندی. تمام اینها در عرض یک ربع از یک بعدازظهر کشدار فروردین اتفاق می‌افتد و حتی همین چرت کوتاه هم با نگاه‌های سنگین حضار ایستاده و نشسته در اتوبوس دود می‌شود و می‌رود هوا! و تو هنوز مات مانده‌ای که چرا؟! و سرت را برمی‌گردانی و می‌بینی پیرزنی زنبیل به دست آن گوشه اتوبوس بی‌یار و یاور ایستاده و همه نگاه‌ها به سوی تو بوده که چرا بی‌توجه به او تا مقصد به نشستن ادامه دادی و گناه بدتر از آن، این‌که هدفون به گوش خواب هفت پادشاه می‌دیدی!

ما جوان‌ها را قضاوت می‌کنیم، به جرم جوانیشان! به جرم این‌که جوانی، انگار نباید خسته شوی، به جرم این‌که جوانی باید تحملت را بالا ببری، به جرم این‌که جوانی نباید زود عصبانی شوی. به جرم این‌که جوانی باید صبرت صبر ایوب باشد به جرم این‌که جوانی باید همه را درک کنی.

پیرها همیشه جوان‌ها را به بی‌تفاوتی متهم می‌کنند. به این‌که به آنها بی‌توجهند، حالا اما ‌می‌خواهم بپرسم، چه کسی جوان‌ها را درک کند؟! برای اشک‌هایی که در خانه سالمندان ریخته می‌شود، کلی دلم می‌شکند اما هیچ کس برای تنهایی جوان‌ها و حرف‌های نگفته‌شان اشک نمی‌ریزد که هیچ، تازه به سرخوشی هم متهمشان می‌کنند! به این‌که حق ندارند نامیده شوند، حق ندارند خسته شوند و حق ندارند گله کنند... و کسی چه می‌داند که دیر خوابیدن‌ها و وبگردی‌ها نه از سر بی‌خیالی که از سر پر خیالی است!

اینجا و آنجا، توی هر محفلی که بنشینی، جوانی را می‌کنند یک پتک و می‌کوبند توی سرت! از یک طرف تشویقت می‌کنند به تلاش بی‌حد و حصر و از طرف دیگر به جرم عجله و خیالپردازی، زیاده‌خواهت می‌خوانند. از یک طرف تو را به احترام و بزرگواری در اجتماع دعوت می‌کنند و از طرف دیگر وقتی سکوت می‌کنی به ناپختگی و نابلدی در گرفتن حق متهم می‌شوی. از یک طرف نظرت را می‌پرسند و از طرفی ایده‌هایت را با بی‌تجربگی می‌آمیزند. قانون را رعایت کنی مهر تجدد می‌خوری، رعایت نکنی انگ بی‌کلگی می‌خوری. شادی کنی، سرخوش و سبک حساب می‌شوی و غمگین باشی، یک ناسپاس و قدرناشناس تلقی می‌شوی.

دلم برای خودمان می‌سوزد! برای جوان‌هایی که گاه از پیرها بیشتر محتاج مراقبت هستند. همه وظایف سخت را به جوان‌ها می‌سپرند و انتظارات دشوار را از آنها می‌طلبند. کودک را به جوان می‌سپارند تا مراقبش باشد، دست‌های پیر را در دستانش می‌گذارند تا نوازشش کند و میان جنگی که این دنیا هر روز طبلش را محکم‌تر از دیروز می‌کوبد، کسی حواسش به روزهای خستگی سرباز نیست! اصلا چه معنی دارد که جوان خسته شود، آن قدر که ایستادن را تاب نیاورد و روی صندلی اتوبوس چند دقیقه‌ای بنشیند!

مریم تجلی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها