حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
بعد از آتشبازی، چادر یا پارچه روی سرمان میانداختیم با یک قاشق و کاسه میرفتیم در خانه بزرگترهای محل. آنها هم هر خوراکیای که داشتند میریختند توی کاسههای ما و همه شاد و خوشحال بودیم و با شادی و خوشی سال جدید را شروع میکردیم. یک دوست داشتم اسمش محسن بود که با مادربزرگش زندگی میکرد. مادربزرگ محسن هر سال نخود و کشمش تو کاسههای ما بچهها میریخت. کم هم نمیریخت، زیاد میریخت. یادش بخیر...
اما یک سالی که یادم نیست چه سالی بود، یک بیاحتیاطی باعث شد، تمام این شادی و نشاط از محله ما پر بکشد و برود. آن سال ما آتشها را برپا کردیم و مشغول بازی بودیم که یکی از دوستان محسن آمد و مقداری ترقه و مواد اشتعالزا با خودش آورده و پیشنهاد کرد از این مواد تو آتش بریزیم تا منفجر شود. میگفت: شکلهای قشنگ و صداهای هیجانانگیز دارد.
محسن هم به حرف دوستش گوش کرد و آنها را در آتش انداخت، اما هیچ اتفاقی نیفتاد. مدتی گذشت ما فکر کردیم منفجر نشده و دیگر اتفاقی نمیافتد، اما محسن بیچاره میخواست شیرینکاری کند و از روی آتش بپرد که ناگهان مثل بمب منفجر شد. این بود که آن آخرین چهارشنبهسوری محله ما شد و همه محل در غم و اندوه فرو رفتند. الان سالهاست که از آن ماجرا میگذرد، اما خاطرهاش برای من هنوز مانده، چقدر خوب است که روزهای قشنگ و شادمان را، با بیاحتیاطیهای خودمان خراب نکنیم. سنتهای زیبا را به سنتهای خطرناک و بد تبدیل نکنیم. بچهها بیایید همه باهم با یک انتخاب درست روز چهارشنبهسوری را زیبا کنیم و با شادمانی به استقبال بهار و عید نوروز برویم.
گلنوشا صحرانورد
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....