خانم کلاغه از این موضوع متعجب بود اما نمیتوانست کاری کند. کلاغهای دیگر مسخرهاش میکردند و درباره او با یکدیگر پچپچ میکردند، با این همه مسائل و حرف و حدیثها، خانم کلاغه به همه بچههایش مثل هم محبت میکرد و همه آنها را دوست داشت.
روزها میگذشت و کمکم بچهها بزرگ شدند، اما بچه کلاغ سفید بیشتر از بقیه خواهرها و برادرهایش رشد میکرد. حتی بیشتر هم میخورد. بچه کلاغ سفید با بزرگتر شدنش فهمید به خوردن ماهی خیلی علاقه دارد و تا احساس گرسنگی میکرد به سمت دریاچه میرفت.
یک روز که کنار آبگیر نشسته بود و استراحت میکرد ناگهان عکس خودش را در آب دید و با خودش گفت: من چیستم؟ من کیستم؟ چرا با بقیه برادرانم فرق دارم و قار قاری کرد و بلند شد و به سمت لانهاش برگشت.
مادر کلاغ که پسرش را ناراحت دید، پرسید: پسرم چه شده، چرا ناراحتی؟
کلاغ سفید قار قاری کرد و گفت: من خودم را نمیشناسم. انگار که من از خانواده کلاغها نیستم. چون هیچچیزی شبیه آنها ندارم و فقط صدایم مثل برادرانم است.
در همین حال کلاغ پیری که صحبتهای آنها را میشنید نزدیک آمد و گفت: اصلا ناراحت نباش. من میخواهم موضوعی را برایت بگویم که تاکنون آن را به خواسته مادرت پنهان کردم. تو یک پلیکان هستی و قبل از اینکه به دنیا بیایی یک شکارچی بدجنس به مادرت حمله میکند و او زخمی میشود.
به همین دلیل به منطقه ما کلاغها پناه آورد و قبل از مرگش چند تا تخم گذاشت. در آن نزدیکی یک مار بدجنس هم زندگی میکرد که سراغ تخمهای مادرت رفت و چند تا از آنها را از بین برد.
من که شاهد این ماجرا بودم فقط توانستم تخم تو را نجات دهم و تخم را در لانه مامان کلاغت گذاشتم تا او تو را با بچههای خودش پرورش دهد. این بود ماجرای زندگی تو و الان میتوانی راهت را انتخاب کنی و به دیگر پرندگان همنوع خودت بپیوندی.
با شنیدن این جمله مامان کلاغ گریهاش گرفت و پسرش را در آغوش کشید، اما کلاغ سفید گفت: نه، من همینجا و در زادگاهم میمانم و همیشه قدرشناس شما هستم که زندگی مرا نجات دادید.
گلنوشا صحرانورد
هوش مصنوعی یکی از قدیمیترین عادتهای ما در اینترنت را تغییر داده است
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین عنوان شد
در گفتوگو با جامجم آنلاین تشریح شد
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین مطرح شد