بهترین بابای دنیا

پدرم پنجاه ساله بود که من به دنیا آمدم. او همواره با من همراه بود و من که می‌دیدم پدر هیچ یک از دوستانم، به اندازه او دور و بر فرزندان‌شان نیستند، خوشحال بودم و حسابی به این بابا می‌بالیدم.
کد خبر: ۷۶۱۲۶۳

پدرم در دوران تحصیلی‌ام محبت‌های فراوانی به من می‌کرد. او راننده سرویس مدرسه‌ام را متقاعد کرده بود بر عکس بقیه بچه‌های مدرسه، من را دم در خانه سوار و پیاده کند تا هر روز مجبور نباشم شش بلوک آن طرف‌‌تر بروم. هر وقت به خانه برمی‌گشتم، ناهارم را که معمولا ساندویچ کره بادام زمینی و مربا بود، به شکلی جالب درست می‌کرد و جلوی دستم می‌گذاشت. من عاشق ساندویچ‌هایی بودم که او در جشن کریسمس درست می‌کرد، چون آنها را به شکل درخت کاج برش می‌زد و رویش شکر سبز می‌پاشید.

روزها می‌گذشت و من بزرگ و بزرگ‌تر می‌شدم. کم‌کم به سن بلوغ رسیدم و معنای استقلال را درک کردم. به همین دلیل ترجیح می‌دادم پدرم دست از آن محبت‌های کودکانه بردارد، اما او دست بردار نبود. در دوران دبیرستان، من دیگر نمی‌توانستم برای ناهارخوردن به خانه برگردم، برای همین پدرم هر روز صبح زود از خواب بلند می‌شد تا خوراکی‌ام را آماده کند. این که قرار بود امروز به من چه چیزی به چه سبکی بدهد به هیچ‌وجه قابل پیش‌بینی نبود. او ساندویچ یا هر غذای دیگر را برای من آماده می‌کرد و داخل دستمال سفره می‌گذاشت. او هر روز یک جوک یا معما روی دستمال سفره می‌نوشت تا من را بخنداند یا ذهن مرا برای لحظاتی به چالش بکشاند. گاهی هم عکس یک قلب بزرگ می‌کشید و زیرش می‌نوشت: آنجلا، من عاشقت هستم.

راستش را بگویم، من از این که روزی یکی از دوستانم ببیند که پدرم چه محبت‌های کودکانه‌ای به من می‌کند، خجالت می‌کشیدم. تا این که یک روز دست بر قضا یکی از همکلاسی‌هایم دستمال سفره‌ام را دید و آن را به همه نشان داد. می‌توانید وضع من را در آن لحظه تصورکنید؛ داشتم از خجالت آب می‌شدم، اما طرز فکر من اشتباه بود. همکلاسی‌هایم از کار پدرم خوششان آمده بود و از فردای آن روز منتظر بودند ببینند این بار چه جوک و معمایی در انتظار من است.

پایان دوران دبیرستان برای من به معنای پایان این محبت‌ها نبود. من خانه را ترک کردم و به خوابگاه دانشجویی در شهری دیگر رفتم تا در دانشگاه تحصیل کنم، اما برایم خیلی سخت بود که از پدر با محبتم دور بیفتم. مرتب به او تلفن می‌کردم و با هم صحبت می‌کردیم، گل می‌گفتیم و گل می‌شنیدیم. هزینه تلفن‌های من خیلی بالا می‌شد، اما اهمیتی نداشت زیرا حرف زدن با بابا برایم همچون نفس کشیدن ضروری بود. او سنتی گذاشته بود که همیشه مکالمه را به این شکل به پایان می‌رساند. می‌گفت: آنجلا ! و من پاسخ می‌دادم: بله پدر؟! او می‌گفت: دوستت دارم عزیزم و من هم می‌گفتم: من هم دوستت دارم و از هم خداحافظی می‌کردیم.هر هفته از او نامه دریافت می‌کردم. دیگر مامور نامه‌رسان بخوبی می‌دانست کدام نامه به من تعلق دارد، زیرا معمولا روی پاکت، آدرس با مدادرنگی نوشته شده بود. پدرم اغلب نقاشی حیوانات خانگی‌مان را روی پاکت می‌کشید تا من بیش از این، دلتنگ‌شان نباشم و صدالبته که همیشه آن قلب بزرگ، معرف عشق پدر و آنجلا هم از قلم نمی‌افتاد. نامه‌ها قبل از ساعت ناهار می‌رسید و من آن را همراه با خود به بوفه می‌بردم تا آنجا بازکنم و بخوانم. دوست هم اتاقی‌ام، از همکلاسی‌های دوران دبیرستان بود و از ماجراهای من و بابا بخوبی خبر داشت. من هم مثل آن دوران که دستمال سفره حاوی جوک یا معما را به دوستانم می‌دادم تا دست به دست بگردانند و بخوانند، نامه را به دوستم می‌دادم تا ببیند و به بقیه نشان دهد. دیگر همه مطلع بودند که من چه پدر بی‌نظیر و تکی دارم و غبطه می‌خوردند.

همان وقت‌ها بود که بیماری سرطان پدرم شروع شد. دیگر از آن نامه‌ها خبری نبود و مکالمات ما هر روز کم و کمتر می‌شد. پیش‌تر پدرم عادت داشت صبح‌های زود از خواب بلند شود و نامه‌ای مفصل و پرآب و تاب برای یگانه فرزندش بنویسد، اما دیگر این نیرو از او گرفته شده بود. فقط من نبودم که به محبت‌های بی‌شائبه‌اش عادت کرده بودم. تمام دوستانم که طی این سال‌ها در جریان مهرورزی‌های بابا بودند، غصه بیماری‌اش را می‌خوردند. آنها برای پدرم عکسی دسته‌جمعی انداختند و همه‌‌شان آن را امضاکردند و دعا کردند به زودی سلامتی‌اش را بازیابد. به راستی که او، عشق پدرانه را به دوستان من یاد داده بود. هیچ تعجب نمی‌کنم اگر آنها در آینده، همین دستمال سفره‌های حاوی عشق و محبت را برای فرزندان‌شان بفرستند.

چهار سال دوران دانشگاه من همراه با تماس‌های تلفنی و نامه‌های پدر گذشته بود، اما دیگر از آنها خبری نبود و من به هیچ‌وجه نمی‌توانستم چنین شرایطی را تحمل کنم. از دانشگاه یک ترم مرخصی گرفتم تا به خانه برگردم و روزهایم را کنار پدر مهربان و بشدت بیمارم بگذرانم. حالا دیگر نوبت من بود تا با نهایت توان و تلاش خود سعی کنم ذره‌ای از اقیانوس عشق او را جبران کنم. تحمل آن روزها بیش از حد دشوار بود. پدری که همواره نکته‌ای برای خنداندن یا به چالش کشیدن ذهن من در آستین داشت، حال بیمار و ناتوان در بستر بیماری افتاده بود و همچون شمعی در حال افول بود. او دیگر اسم من را هم به یاد نمی‌آورد و مرا به نام افرادی از قوم و خویش صدا می‌زد که سال‌ها بود ملاقات‌شان نکرده بود. ساعاتی قبل از مرگش، من و او در بیمارستان بودیم. دست‌هایمان را در دست یکدیگر قفل کرده بودیم و تلویزیون تماشا می‌کردیم. من برای لحظه‌ای از جا بلندشدم تا بیرون از اتاق بروم که صدایم کرد: آنجلا! پاسخ دادم: بله پدر؟! گفت: «دوستت دارم.» و من هم گفتم: «من هم دوستت دارم.» و این آخرین خداحافظی ما از یکدیگر بود.

منبع: inspirationalstories

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها