من با محبوبم دیدارکردم!

نوروز سال 57 یک گروه 25 نفره که همگی جوان بودند از تهران با قطار عازم مشهد شدند. از آن کاروان که بحق باید آن را «قافله عشق» نامید، تاکنون 22 نفر شهید شده اند.
کد خبر: ۷۵۶۰۰

شهید مهندس ابراهیم شاه بیگی ، شهید مهندس مصطفی ابراهیمی مجد، شهید محسن پالیزبان ، شهید علیرضا زمان کوچه باغ و...بزرگمردانی بودند که شاید با شهیدان صدر اسلام شانه می زدند.

شهید ابراهیمی مجد نفر اول از سمت چپ

مثلا پالیزبان در هندوستان تحصیل می کرد. وقتی جنگ آغاز شد، فرودگاه ها را تعطیل کردند. او که در سر شور شیدایی داشت، به اتفاق همسر باردارش از راه زمین خود را به تهران رساند و پس از رساندن همسر به منزل ، خود ابتدا به مسجد محل رفت و پس از ثبت نام برای اعزام به جبهه، نزد مادر برگشت و عرض ادب کرد و همان شب به منطقه اعزام شد و مدتی بعد به شهادت رسید.
مصطفی ابراهیمی مجد فرمانده واحد تخریب ستاد جنگ های نامنظم نیز که از ابتدای جنگ تحمیلی در کنار شهید چمران به جهاد برخاست در 26 شهریور 1360 به شهادت رسید؛ در حالی که پیش از آن مولای خویش را در نیمه شعبان سال 59ملاقات کرده بود.
اکنون در تقارن غریب 3 مناسبت قرار داریم: ولادت مولای منتظران عج، هفته دفاع مقدس و سالگرد شهادت مصطفی و چه بهتر آن که در چنین روزهایی این صفحه با نام حضرت ولی عصرعج و یاد یک رزمنده شهید معطر و متبرک شود.
یکی از مین ها را به گیره بست، اره ای برداشت و خطاب به جمع گفت: هیچ کس اینجا نایستد، ممکن است منفجر شود، بروید عقب تا صدمه ای نبینید.
یاران به او گفتند: آخر چه کسی مین را با اره می برد که تو چنین کاری می کنی ، گفت: اگر من نبرم ، دست و پای بچه ها در جبهه قطع می شود.
هر چه اصرار کرد عقب نرفتند. دور تا دورش ایستاده بودند، اگر قرار است بمیریم ، همه با هم می میریم.
سر را بلند کرد و نگاهی عمیق به آسمان انداخت ، با یک بسم الله شروع کرد به بریدن ، نفس در سینه ها حبس شده و عرق مرگ بر پیشانی همه نشسته بود.
انگار در این عالم نبودند. هر کس آهسته دعایی زمزمه می کرد. اره داشت به انتهای مین می رسید، لبخندی کمرنگ بر لبان بچه ها نقش بست.
مین دو تکه شد، همه امداد غیبی را دیدند، زیرا اره درست از کنار چاشنی عبور کرده بود. خدا را شکر کردند. از فرط خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدند.
مصطفی اره را به کناری نهاد و گفت : حالا بیایید عملکرد آن را به دقت بررسی کنیم. زمین منطقه پر از این مینهای ناشناخته بود که هیچ یک از بچه های تخریب راه خنثی کردنش را نمی دانستند.
هر روشی که بلد بودند به کار گرفته بودند اما موثر واقع نشده بود. حال دیگر آنها طریقه خنثی کردن این نوع مین را هم فهمیدند و پاکسازی منطقه را آغاز کردند.


مهندس مصطفی ابراهیمی مجد در سال 1333 در خیابان هفده شهریور تهران و در یک خانواده مذهبی متولد شد. تحصیلات ابتدایی را در دبستان دانش گذراند و پس از آن به دبیرستان علوی رفت.
از همان کودکی بسیار بانشاط و باایمان بود و در کنار درس به ورزش و فعالیت های مذهبی علاقه بسیاری داشت. برادر بزرگترش مهندس قاسم ابراهیمی مجد می گوید: من و مصطفی فقط 18 ماه اختلاف سن داشتیم لذا بسیار صمیمی بودیم و تقریبا تمام کارهایمان را با هم انجام می دادیم.
او از نظر سنی ، کوچکتر ولی از نظر بدنی قوی تر از من بود. ما با هم زیاد کشتی می گرفتیم. نوعی از کشتی که خیلی علاقه داشتیم، «کشتی سفیدشدن» بود.
به این معنی که آنقدر به هم می تابیدیم تا رنگ از رخسارمان می پرید و هر کدام بی حال و بی رمق به گوشه ای می افتادیم.
معمولا برای اقامه نماز به مسجد علی بن موسی الرضاع می رفتیم که آیت الله ضیاآبادی امامت آنجا را به عهده داشتند.
من و مصطفی عملا حالت متولی آن مسجد را پیدا کرده بودیم، آنجا را نظافت می کردیم، ایام تابستان قبل از نماز در کانال کولرهایش گلاب می ریختیم و همین باعث معطر شدن فضای مسجد هنگام نماز می شد.
سحرها با صدای قرآن خواندن پدربزرگ بیدار می شدیم و برای اقامه نماز صبح به مسجد می رفتیم. بعد از نماز، هر روز آیت الله ضیائآبادی حدود نیم ساعت صحبت می کردند که رهنمودهایشان بسیار در ما موثر بود.
در دبیرستان علوی هم مدیرمان مرحوم استاد رضاروزبه خیلی در بچه ها نفوذ کلام داشت و بر ما تاثیر گذاشت. مصطفی سال 1352 دیپلم متوسطه را اخذ و در آزمون سراسری شرکت کرد و وارد دانشکده کشاورزی دانشگاه تهران شد.
جو دانشگاه، آن روزها غیرمذهبی بود و دانشجوی متدین خیلی کم پیدا می شد. فعالیت های مذهبی هم رنگ سازمان مجاهدین خلق را به خود داشت که بسیار التقاطی و آغشته به افکار مارکسیستی بود.
مصطفی در آن محیط، سعی در اشاعه اسلام اصیل داشت و در این مسیر عجیب فعالیت می کرد. دکتر احمد کاویانی از دوستان نزدیک مصطفی می گوید: پیش از انقلاب بحث التقاط با نفی روحانیت شروع می شد.
یعنی منافقین و گروههای مشابه آنها میان جوانان و بویژه دانشجویان شبهه انداخته بودند که روحانیون، افراد ناوارد و ناصالح در دین هستند، شما که تحصیل کرده و به روز هستید، قرآن و نهج البلاغه بخوانید و برداشت دینی خودتان را اجرا کنید، این امور زمینه ای برای جدایی جوانان از قشر روحانی ایجاد کرده بود و کسانی که در این دام گرفتار می شدند، انحرافات بعدی برایشان به وجود می آمد.
مصطفی به جهت ارتباطش با روحانیت و علاقه ویژه اش به ساحت مقدس امام زمان عج توانست خودش را حفظ کند و به افکار نادرست روی نیاورد.
او در کنار فعالیت های مختلفی که داشت ، به ورزش نیز بسیار بها می داد و عضو تیم دوچرخه سواری دانشکده بود و در مسابقات دانشجویی کشوری ، مقام اول را کسب کرد.
او دوران سربازی را در نیروی هوایی ارتش گذراند و فعالیت های مذهبی خود را همچنان ادامه داد تا انقلاب اسلامی به نتیجه رسید. پس از پیروزی انقلاب ، با اقدامات ضد اسلامی و ضدانقلابی کمونیست ها به مبارزه برخاست.
در همان روزها نیز با دکتر چمران آشنا شد و در دفتر نخست وزیری شروع به کار کرد. به محض شروع جنگ تحمیلی ، چمران به اهواز رفت و برای دفاع از کشور ستاد جنگهای نامنظم را تشکیل داد.
مصطفی که تا آن موقع همه زندگی خود را وقف حفظ مرزهای اعتقادی و حدود و ثغور کشور امام زمان عج کرده بود، این بار نیز راهی جنوب شد.
دکتر کاویانی که خود رئیس دفتر دکتر چمران در نخست وزیری بود و سپس همراه او به جبهه رفت و یکی از مسوولیت های ستاد جنگهای نامنظم را به عهده گرفت می گوید: آن زمان آموزش های ویژه تخریب (یعنی شناخت مواد منفجره ، شناخت مین و نحوه کار و خنثی کردن آنها، نحوه کار گذاشتن مین و...) برای نیروهای داوطلب وجود نداشت و تخصص ها در نیروهای مردمی بسیار پایین بود و اساسا آن روزهای حساس جنگ تحمیلی در منطقه اهواز اصلا چنین تخصصی وجود نداشت وبسیار مورد نیاز بود.
یک روز چند نفر سراغ دکتر چمران در ستاد جنگهای نامنظم آمدند و گفتند: ما قبل از انقلاب دوره های تخریب را در ارتش و ساواک و امریکا و... گذرانده ایم و در ارتش خدمت کرده ایم.
اکنون با تجاوز دشمن به میهن مان می خواهیم آنچه را بلدیم در طبق اخلاص بگذاریم. یکی از آن افراد ادعا می کرد که من و چند نفر دیگر در دنیا مشهور به خبره بودن در این فن هستیم به قسمی که هرگاه موضوع حاد تخریبی در منطقه خاورمیانه به وجود بیاید، سراغ من می آیند و در نقاط دیگردنیا هم سراغ همان افراد شناخته شده می روند.
دکتر چمران نیز مایل بود آموزش این دوره ها را برای نیروهایش شروع کند. لذا در میان بچه های ستاد به دنبال نیروهایی می گشت که دارای چند خصوصیت مهم باشند. اولا به علت طولانی بودن زمان آموزش ها لازم بود افرادی صبور و دقیق باشند.
ثانیا باید مدت طولانی در جبهه می ماندند زیرا درست نبود به کسانی تعلیم داده شود که مدت کمی در جبهه ها حضور دارند. همچنین می بایست کاملا مورد اعتماد باشند چون فردی که کار با مواد منفجره را می دانست ، توانایی داشت با این مواد هر کاری بکند و این امر در آن دوران که گروه های مسلح مارکسیستی و منافقین بسیار فعال بودند اهمیت زیادی داشت.
لذا انتخاب افراد و آموزش آنها و این که زیر نظر چه کسی این کار انجام شود، خیلی مهم بود. مهندس چمران به دنبال شخصی خوش استعداد ، توانا و لایق می گشت که مدیریت تخریب را به او بسپارد.
از من و مهندس مادرشاهی (مسوول رکن دوم ستاد جنگهای نامنظم) خواست کسی را معرفی کنیم. ما پس از بررسی های مختلف مهندس مصطفی ابراهیمی مجد را شخصی مناسب برای این پست خطیر دانسته و به دکتر معرفی نمودیم.
بدین ترتیب مصطفی مسوول واحد تخریب ستاد شد و خودش هم به جمع کسانی پیوست که قرار بود آموزش ببینند. به دستور دکتر چمران مکان مخصوصی در اهواز برای آموزش این گروه در نظر گرفته شد و بعد از مدتی آنها متخصص تخریب شدند.
از وقتی کار مین گذاری و استفاده از آن در جنوب شروع شد، فعالیت این گروه آغاز گردید و کم کم گسترش یافت تا جایی که نه تنها ستاد جنگهای نامنظم از این گروه استفاده می کرد، بلکه سپاه و بسیج نیز مرتب درخواست کمک داشتند و این بچه ها به یاری آنها می رفتند.
بتدریج کارشان به قدری بالا گرفت که خودشان ابداعاتی می کردند. برادر مصطفی می گوید: بمبی ساخته بودند که یک آنتن به آن متصل بود و آن را در رودخانه به سمت دشمن رها می کردند.
بمب در مسیر رود حرکت می کرد. وقتی به پلی می رسید که نیروهای دشمن روی آن قرار داشتند، آنتن بمب به پل گیر کرده، چاشنی آن عمل نموده و باعث انفجار می شد.
همچنین وسیله انفجاری با عملکرد موشک ساخته بودند که چند بمب به آن متصل بود. این وسیله را در نزدیکی دشمن در آب رها می کردند و به محض برخورد با هدف ، با قدرت بیشتر و انفجارهای متعددی مانند کاتیوشا عمل می کرد.
همین طور گروه تخریب به همراه دکتر چمران یک وسیله ای به نام اژدر برای جنگ آب در جنوب ابداع کرده بودند. زیرا دشمن مقابل مواضع نیروهای ایرانی خاکریزهای بلند ایجاد کرده بود و متقابلا ایرانی ها هم در پشت خاکریزها آب انداختند بودند تا اگر دشمن خواست از این مواضع بگذرد، در آب گیر کند.
به علاوه با بهره گیری از آن اژدرها از این آب راکد استفاده جنگی می کردند. می دانیم خاک خوزستان چسبنده است. وقتی خیس می شود، هر ماشین چرخدار حتی شنی دار در آن گیر می کند؛ پس برای از کار ایستادن خودروهای زرهی و چرخ دار عراقی کافی بود زیر این ادوات آب نفوذ کند تا موقعیتی مناسب برای انهدام آنها توسط آرپی جی فراهم آید.
به منظور تحقق این امر، نفریا بولدوزر نمی توانست در خاکریز عراقی ها منفذ ایجاد کند، پس به یک وسیله انفجاری با قدرت زیاد نیاز بود تا بتواند از آب ردشود و یک خاکریز عریض بلند را منفجر سازد.
نام این وسیله را اژدر نهادند. مهندس ابراهیمی مجد به حدی در کار تخریب مسلط بود که مسوولیت سرپرستی کار با اژدرها به وی محول شدو در این عرصه موفقیت های چشمگیری به دست آورد.


ویژگی های مصطفی
مصطفی خصوصیات برجسته ای داشت که برای این نسل و تمامی نسلها قابل الگوبرداری است. چند خصلت او را با بیان خاطراتی از دوستان ، همرزمان و آشنایانش تقدیم می کنیم.
درست کرداری: او انسانی راست کردار، متدین و خداباور بود و نمی توانست در مقابل فساد حاکم بر رژیم ستم شاهی سکوت کند.
به مبارزه با مظاهر طاغوت و بدی های آن رژیم معتقد بود و در این زمینه نیز فعالیت می کرد. مهندس ابراهیمی مجد برادر شهید می گوید: سال 1354، ساواک من و مصطفی و بعضی از دوستانمان را با هم بازداشت کرد، پس از آن که آزاد شدیم ، هنگام خروج از زندان اوین ، نگهبان ، لباسهای مصطفی را به همراه 1590 تومان تحویلش داد.
مصطفی گفت: من این مقدار پول در جیبم نبوده ، نگهبان که تصور می کرد برادرم مدعی پول بیشتری است با عصبانیت گفت: در صورتجلسه روز ورود، دریافت این مقدار پول ثبت شده است و بیشتر نیست.
مصطفی به آرامی گفت: ولی من پول بیشتر نمی خواهم بلکه می خواهم بگویم هنگام ورود 159 تومان داشتم. نگهبان چند ثانیه با تعجب به برادرم نگاه کرد.
دوباره سگرمه هایش را در هم کشید و گفت: همین مقدار ذکر شده ، بردار و برو. مصطفی باز هم برگفته خود تاکید کرد. از نگهبان اصرار و از مصطفی انکار تا بالاخره یک صورتجلسه جدید تنظیم کردند و چند نفر به عنوان شاهد امضا کردیم که ایشان خودش اعتراف می کند 159تومان داشته و طلب دیگری ندارد و به خاطر همین مساله خروج ما از زندان مدتی به درازا کشید.
خستگی را خسته کردن: مصطفی آن چنان با پشتکار و خالصانه کار می کرد که اطرافیانش حتی دکتر چمران را تحت تاثیر خود قرار داده بود.
در این زمینه یکی از همرزمانش خاطره ای جالب بیان می کند: یک بار برای انجام عملیاتی احتیاج به کشف و خنثی سازی میادین مین و استفاده از اژدر بود.
دکترچمران مرا صدا کرد و گفت: مصطفی را پیدا کن ، با او کار واجب دارم. هر چه دنبالش گشتم ، نیافتمش. با پایگاهش تماس گرفتم گفتند اینجا هم نیست. 2روز پشت هم در بیابان ماموریت انجام داده بود و پیدایش نمی کردیم.
با زحمت فراوان یکی از دوستان نزدیک به او را یافتم و گفتم: می دانی مصطفی کجاست؛ گفت : حقیقتش ، مصطفی از فرط خستگی در گوشه ای بیهوش افتاده، رفته جایی که کسی پیدایش نکند.
گفتم: چاره ای نیست برو هرجوری هست او را بیاور. با ناراحتی فراوان رفت و مصطفی را که بسیار خسته بود،آورد من تا به حال آدم به آن خستگی ندیده بودم ، حال ایستادن نداشت.
چشمانش باز نمی شد و نمی توانست حرف بزند. واقعا دلم برایش سوخت. با آن حال نزد دکتر چمران رفت.دکتر که تکیه کلامش «عزیز» بود گفت: عزیز باید این ماموریت را بروی.
مصطفی مظلومانه جواب داد: واقعا خسته ام، نمی توانم. چمران پاسخ داد: عزیزجان، چاره ای نیست باید بروی. مصطفی که بسیار محجوب بود و دکتر را بسیار دوست داشت فهمید که مساله بسیار مهم است و نباید روی حرف چمران حرف بزند، مکثی کرد و گفت: چشم.
خیلی تعجب کردم چون نمی دانستم با آن حال زار و نزار چطور می تواند به ماموریت جدید برود. وقتی از اتاق بیرون رفت ، دکتر به علت علاقه وافرش به مصطفی و ادب این فرد، نتوانست خود را کنترل کند و او که در جبهه خیلی کم منقلب می شد، این بار بشدت برای مصطفی اشک ریخت و گفت : من برای خلوص و ایثار او گریه می کنم.
خستگی اش را درک می کنم ولی او تا چه حد با گذشت است؛
عدالت : یکی از خصایص بارز مصطفی جدیت در امور دینی و عدالت بود به قسمی که برای رعایت عدالت ، آشنا و غریبه نمی شناخت.
چرا که یک منتظرحکومت عدل جهانی ، خود باید عادل باشد. آقای مهندس اصغریان جدی ، از استادان و مسوولان دانشگاه شهید بهشتی که همان ایام به همراه کاروانی از مسوولان ، اساتید و کارکنان دانشگاه مزبور به جبهه عزیمت کرده بود در این زمینه می گوید: من از دوستان صمیمی مصطفی بودم ، به همراه عده ای از کارکنان دانشگاه به جبهه رفته بودیم.
من در یک عملیات پایم قطع شد و بشدت خونریزی داشت. یکی از کارکنان دانشگاه هم روی زمین افتاده و مجروح شده بود و نسبت به من اوضاع وخیم تری داشت.
مصطفی که برای کمک به آنجا رسید، تا دید حال آن فرد بدتر از من است هیچ توجهی به سابقه دیرینه مان نکرد، آن کارمند را روی کولش انداخت و به قسمت امداد رساند سپس با عجله به سراغ من آمد و مرا برد.
او اصلا این موضوع را در نظر نگرفت که ابتدا به دوستش کمک کند بلکه در آن کوران وانفسا بسیار عادلانه و عاقلانه تصمیم گرفت.
علاقه به خانواده: شهید ابراهیمی مجد، بسیار به پدر و مادرش احترام می گذاشت و خانواده اش را دوست می داشت و مواظب آنان بود.
همان طور که در قرآن آمده است شهیدان زنده هستند و نزد خدا روزی می خورند، این شهید بزرگوار نیز بعد از شهادتش همچنان راه خود را ادامه داده و مراقب خانواده اش است.
در این زمینه بیان واقعه ای به نقل از برادرش قاسم ، خوش می نشیند: سال 1364 برای تدارکات یکی از مراسم نیمه شعبان رفته بودم ، یک مقدار تابلو نصب کردم و تصمیم داشتم فردایش برای نصب چراغ بالای تابلوها بروم.
شب در خواب دیدم که من در حال کار کردن هستم و ناگهان از آن بالا به پایین سقوط کردم، اما مصطفی مرا بغل کرد و روی زمین گذاشت.
فردای همان روز در حین نصب چراغ ها، از بالای نردبان پرت شدم و محکم به زمین خوردم. آنچنان صدایی بلند شد که اطرافیان با عجله و نگرانی به طرف من آمدند، اما هیچ آسیبی متوجه من نشد و به راحتی برخاستم.
وقتی دوستان مرا سرحال دیدند با شگفتی گفتند: «فکر کردیم تو مردی.» آنجا بود که تعبیر خواب شب گذشته را فهمیدم، چون من مشغول کار برای امام زمان عج بودم ، مصطفی به کمک من آمد و نجاتم داد.


تدارکات شهادت
او همچنان در جبهه فعالیت طاقت فرسایی داشت. در تاریخ 30 خرداد 1360 که دکتر چمران به شهادت رسید، مصطفی بسیار بی تاب شده بود.
او که از وقتی به جبهه آمده بود، کمتر به تهران می رفت این بار برای تشییع جنازه دکتر راهی تهران شد. صبر کرد تا ایشان را به خاک سپردند، فاتحه ای خواند و به اهواز بازگشت و آنقدر برای شهادت بی قراری می کرد تا سرانجام خود نیز در تاریخ 1360/6/26 به عزت ابدی و فیض شهادت نایل آمد.

مصطفی چون ازدواج نکرده بود در وصیتنامه اش نوشته بود در کارتهایی مانند کارت عروسی ، اقوام را به تشییع جنازه اش دعوت کنند.

برادرش می گوید: ما به طور طبیعی فکر می کردیم، مصطفی در جبهه کار تدارکاتی می کند، به دلیل این که بسیار تودار و بی ریا بود، هیچ گاه بروز نداد که پرمخاطره ترین کار جبهه را که تخریب بود انجام می دهد و مدیریت این واحد را نیز به عهده دارد بویژه آن که از وقتی به جبهه رفته بود خیلی کم به تهران می آمد، آخرین دفعه ای که آمد، برای تشییع جنازه دکتر چمران بود و مدتی بعد خودش هم به شهادت رسید.
شب قبل از شهادتش با من تلفنی صحبت کرد، گفتم داداش بیا دیگه، بس است. گفت یک کار کوچک دارم، انجام دهم می آیم.
فردای آن شب ، دوستان نزد من آمدند و مرا به منزل یکی از بزرگان که حق استادی بر من و مصطفی داشت ، بردند. حال و هوای مجلس را که دیدم ، شک کردم.
به استاد گفتم: آیا مصطفی شهید شده؛ آن بزرگوار بشدت گریست. بغض گلویم را فشرد. چون ما 5 فرزند بودیم، لذا به جمع گفتم: پدرم خمس بچه هایش را داد.
از آنجا به سمت خانه مان راه افتادم. مصطفی قبل از اعزام به جبهه در سال 59، پاکتی برای من فرستاده بود. نمی دانستم داخل آن چیست.
ابتدا به سراغ آن رفتم. باز کردم دیدم وصیتنامه اش داخل آن است. وقتی کلماتش را خواندم و از جریان ملاقاتش با حضرت ولی عصر باخبر شدم ، دیوانه شدم و سوختم ، دیگر تا صبح نتوانستم بخوابم.
گریه می کردم ، راه می رفتم ، چون من با پدر و مادرم در یک خانه زندگی می کردیم ، در طول شب چندین دفعه بالای سر پدر و مادرم رفتم ، آنها خواب بودند.
دلم برایشان می سوخت نمی دانستم چطور این موضوع را به والدینم بگویم. سحر شده بود، دلشوره عجیبی داشتم ، معمولا پدرم بعد از سحرها نمی خوابید. آن روز هم آب حوض را خالی کرده و داشت آن را تمیز می کرد.
مردد بودم که به بابا بگویم یا نه چون ایشان سابقه ناراحتی قلبی داشت. استخاره کردم آیه 81 سوره یوسف آمد «ارجعو الی ابیکم و قولوا...» فهمیدم که باید او را در جریان قرار دهم. نزد پدر رفتم و گفتم آقا جون! مصطفی دستش ترکش خورده و بیمارستان است.
گفت : پسرم اگر اتفاقی افتاده به من بگو. گفتم: نه ، مساله خاصی نیست، چهره پدر درهم شد. همراهش از لب حوض تا پله آمدم که زمین نخورد. صبح که شد، خبر شهادت مصطفی را به خواهرها و برادر بزرگترم دادم.
آن روزها بر همه ما بسیار سخت و تلخ گذشت. مصطفی چون ازدواج نکرده بود در وصیتنامه اش نوشته بود در کارتهایی مانند کارت عروسی ، اقوام را به تشییع جنازه اش دعوت کنند.
پس از انجام مراسم کفن و دفن برای همیشه با جسمش وداع کردیم.


مصطفی به آرزویی که یک عمر برایش زحمت کشید، رسید و غرق در رحمت خداوند شد. ما که شیعه و طالب دیدار امام حی و حاضرمان هستیم ، آیا خود را برای ظهور حضرتش آماده ساخته ایم؛
و جمله نوشته شده بر مزار مصطفی آیا در مورد ما هم صدق می کند؛ «اینجا خانه شهیدی است که به انتظار قیام مولایش آرام گرفته است».

نجمه خاتون نوری
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها