برخورد قاطع طالقانی با سران نفاق

در دوران پهلوی بی بند و باری جنسی از یک سو و تبلیغات گسترده گروههای مختلف الحادی از سوی دیگر عموم مردم و به ویژه جوانان مبارز را تحت بمباران شدید قرار داده بود.
کد خبر: ۷۴۷۴۲

در این شرایط سران نهضت همچون مرحوم آیت الله طالقانی با درک آن موقعیت خطیر، مواضعی اتخاذ می کردند تا در حدامکان ضمن برقراری ارتباط نزدیک با گروههای مبارز، درصدد حفظ آنان برآیند.
لکن این نرمش بدون حد و مرز نبود و تا جایی ادامه داشت که اصول فدا نشود لذا وقتی در سال 54با نفوذ مارکسیست ها در سازمان مجاهدین خلق ، آن تشکل مذهبی تغییر ایدئولوژی داد و مارکسیسم را پذیرفت ایشان همپای سایر علما در زندان ، مواضعی قاطع و اصولی علیه این جریان اتخاذ کردند.
پس از پیروزی انقلاب این گروه ها با استفاده از فضای آزاد آن روزها،سعی در جذب گسترده جوانان پاک این مرزوبوم داشتند؛در این شرایط مرحوم طالقانی با اتخاذ یک سیاست ظریف به مقابله جدی برخاستند که مقاله حاضر موید این مدعاست.
لکن متاسفانه اجل مهلت نداد و در 18شهریور 58آن روحانی مجاهد به عالم باقی شتافت. البته بررسی آرا و کارنامه سیاسی و اعتقادی مرحوم طالقانی مجالی فراخ و شرایطی مناسب می طلبد تا به دور از هر بغض و حب کور مورد بررسی دقیق و بی طرفانه قرار گیرد.
در سالهای اخیر برخی از هواداران منافقین می کوشند ضمن بازگشایی پرونده آن سازمان ، ورود به فاز مبارزه مسلحانه علیه انقلاب و مردم را به برخوردهای تند عناصر معتقد به نظام نسبت دهند که از سوی برخی چهره های مشکوک خارج از نظام تحریک می شدند.
آنان می کوشند با این ترفندها، در یک سیاست چند مرحله ای گام نخست برای تبرئه این سازمان روسیاه بردارند. 2خاطره زیر که از سوی آقای محمدمهدی جعفری (از نزدیکان مرحوم طالقانی و از مرتبطان با سازمان در سالهای قبل از انقلاب) است و در کتاب «سازمان مجاهدین خلق از درون» - بیان شده ، نشان می دهد که اولابرخلاف تحلیل اخیر، سازمان مزبور از همان ماههای نخست پس از پیروزی انقلاب برای مبارزه مسلحانه آماده می شد و ستاد مرکزی خود را به انبار اسلحه مبدل ساخته بود و حاضر به تحویل سلاحهای خویش به دولت نیز نبود و ثانیا نمونه هایی از برخورد قاطع آیت الله طالقانی را با منافقین و فداییان خلق به نمایش می گذارد و مبین آن است که سیاست ایشان در برخورد با سازمان مذکور «چهره ای در زیر دارد آنچه در بالاستی» و باید در تحلیل آن ، شاخصهای متعددی همچون نقش زمان و مکان (موقعیت خطیر روزهای نخست پس از پیروزی و ضرورت جذب هواداران ناآگاه سازمان و...) را در نظر گرفت.

خاطره اول: عصر نیمه اول ماه رمضان سال ( 1358اواخر مرداد) بود. ما در دفتر نهضت آزادی نشسته بودیم. پرویز یعقوبی تلفن کرد و گفت : «آمده اند اطراف ستاد ما را محاصره کرده اند.»
ستاد مجاهدین خلق ، آن موقع در ساختمان بنیاد پهلوی ، کنار سفارت عراق بود. یعقوبی اضافه کرد: «از ما می خواهند که ستاد را تخلیه کنیم. خواهش می کنم هر طور شده آیت الله طالقانی را پیدا کنید و بخواهید که ایشان فرمان دهند آنها دست از این کار بردارند.»
من به منزل آیت الله طالقانی تلفن کردم ، منزل نبود. چند جای دیگر هم گرفتم ، نبودند. بالاخره فهمیدم ایشان در منزل آقای احمد صدر حاج سیدجوادی افطار دعوت هستند. من ، آقای محمد بسته نگار، دکتر فریدون سحابی و مهندس عرب زاده رفتیم منزل آقای صدر حاج سیدجوادی.
در آنجا فهمیدیم که دادستان انقلاب ، آقای هادوی ، عوض شده و شهید قدوسی جای او را گرفته است. چون آن موقع آقای صدر حاج سیدجوادی وزیر دادگستری بود، آقای قدوسی آمده بود خودش را به ایشان و دولت معرفی کند. مهندس بازرگان هم آنجا بود.
علاوه بر این عده ، آیت الله طالقانی ، دکتر ابراهیم یزدی ، مهندس هاشم صباغیان هم بودند. (البته آن شب قرار بود آیت الله طالقانی ، افطار به منزل فرزندش ابوالحسن برود و صرفا عصر برای جلسه معارفه به منزل آقای حاج سیدجوادی برود، اما چون کار به درازا کشیده بود، افطار همانجا مانده بود).
افطار که شد، آیت الله طالقانی خواست نماز مغرب و عشا را اقامه کند. من رفتم نزدیکشان و عرض کردم: «آقا! ستاد مجاهدین را محاصره کرده اند و درخواست می کنند شما پیغامی بدهید که محاصره را بشکنند و متفرق شوند.»
آیت الله طالقانی با قاطعیت گفت : «من این کار را نمی کنم.» من گفتم: «چرا این کار را نمی کنید؛» آیت الله طالقانی گفتند: «فردا چریکهای فدایی هم توقع دارند اگر مساله ای برایشان پیش آمد، باز من پا در میانی کنم.»
گفتم: «آقا چریکهای فدایی بی خود چنین تقاضایی می کنند. مجاهدین ، مسلمانند. وابسته به شما هستند. توقعشان از شما بجاست.»
ایشان فرمودند: «نه. برای من هیچ فرقی نمی کند. به هر کسی که ظلم شد، من جلوش را می گیرم، اما اینجا نمی خواهم دخالت کنم.»
من اصرار کردم. گفت: «تو برو! من می خواهم نماز بخوانم.» من گفتم: «کسی که حرف مرا گوش نمی کند. از شما چنین درخواستی دارند.» آیت الله طالقانی به حرف آخرم اصلا اعتنایی نکرد و به نماز ایستاد. در این بین محسن رضایی، پسر خلیل رضایی آمد و گفت: «مسعود منزل ماست و می خواهد بیاید آقا را ببیند. از آقا اجازه بگیر.»
منزل آقای رضایی پشت منزل آقای صدر حاج سیدجوادی بود. من گفتم : «آقا سخت عصبانی است. اگر بگویم ، اجازه نمی دهد. به مسعود بگو خودش بیاید شاید کاری بکند. من که نتوانستم کاری انجام دهم.»
محسن رفت. من بیرون سالن منزل آقای حاج سیدجوادی با دکتر یزدی شروع کردم به صحبت کردن... در این بین دیدم که مسعود رجوی آمد. بدون این که به من و دکتر یزدی اعتنایی بکند، سرش را زیر انداخت و رفت داخل سالن پذیرایی.
من به صحبت خودم با دکتر یزدی ادامه دادم. شاید پنج ، شش دقیقه بیشتر نگذشته بود که ناگهان صدای داد و فریاد آیت الله طالقانی را شنیدم. دویدم رفتم داخل سالن. دیدم ایشان دارند سخت به مسعود رجوی پرخاش می کنند و با فریاد می گوید: «تقصیر خودتان است. با کمونیست ها همکاری می کنید و تا وقتی این همکاری ادامه داشته باشد، من هیچ قدمی برای شما برنمی دارم.»
رجوی هم سرش را زیر انداخته و چیزی نمی گفت. در این هنگام آقای مهندس بازرگان، نخست وزیر، به آقای صدر حاج سیدجوادی ، وزیر دادگستری ، گفت: «با قم و حاج سیداحمد تماس بگیر تا ما این مطلب را خدمت امام عرض کنیم.»
بعد مهندس بازرگان رو به مسعود رجوی کرد و گفت: «من الان از امام تقاضا می کنم از اینهایی که ستاد شما را محاصره کرده اند بخواهد از آنجا بروند. اما بالاغیرتا اینجا مال مردم است ، این ملک مال من که نیست ، مال مردم است.
شما هم حق ندارید اینجا باشید. من از امام 2هفته برایتان مهلت می گیرم که از اینجا بروید.»
رجوی گفت : «نه. من به هیچ وجه نمی توانم تضمین کنم که بعد از 2 هفته بتوانیم از اینجا برویم.» مهندس صباغیان، وزیر کشور، گفت : «من برایتان یک جایی تهیه می کنم به شرطی که اینجا را تخلیه کنید.»
رجوی بدون حرف رفت. من رفتم دنبالش. به او رسیدم و گفتم: «بالاغیرتا نروی در دانشگاه تهران و فتنه به پا کنی!» ماه رمضان بود و مجاهدین ، خصوصا مسعود رجوی و موسی خیابانی ، هر شب در دانشگاه تهران سخنرانی داشتند.
رجوی گفت: «نه. هر چه آیت الله طالقانی گفتند، من همان را می گویم.» من پاسخ دادم: «ایشان که چیزی نگفت.» رجوی گفت: «می روم می گویم که آیت الله طالقانی چیزی نگفته.» این را گفت و با عصبانیت از منزل بیرون رفت.
یعنی با قهر و ناراحتی از نزد آیت الله طالقانی بیرون رفت. پس از رفتن رجوی ، دیدم که آقای صدر با حاج سید احمد تماس گرفت و از طرف آیت الله طالقانی و مهندس بازرگان از ایشان خواست که از امام درخواست بکند دست از محاصره ستاد مجاهدین بردارند و گفتند که ما تضمین می کنیم آنها را ظرف یکی دو هفته بلند کنیم.
امام فرموده بودند: «بگویید اسلحه تان را تحویل بدهید، من دستور می دهم که در همین ساختمان بمانید و کسی کاری به شما نداشته باشد.»
مجاهدین منکر داشتن اسلحه بودند، اما واقعیت این بود که در این مدت با دفع الوقت کردن در تخلیه ستادشان ، داشتند اسلحه های خود را مخفی می کردند. جا بهانه بود.
من رفتم منزل خودم ، ساعت حدود دوازده شب بود که آقای محمد بسته نگار تلفن کرد و گفت: «آیت الله طالقانی می گوید که من با ماشین از جلوی ستاد مجاهدین عبور می کردم، دیدم که حسین اخوان (از بازاری هایی بود که در سازمان مجاهدین بود) ماشین مرا شناخت ، ما را نگاه داشت و درخواست رفع محاصره از ستاد را کرد.
من آنجا دیدم که چریکهای فدایی به طرفداری از مجاهدین دارند شعار می دهند. به آنها بگو اگر شما چریکهای فدایی را از آنجا دور کردید، من هم از دیگران خواهم خواست تا از آنجا بروند.»
من از آقای بسته نگار پرسیدم: «آقا از کجا می داند که آنها چریک فدایی هستند؛» سوال مرا از آیت الله طالقانی پرسید. ایشان پاسخ دادند: «روی بازویشان بازوبند با آرم سازمان چریکهای فدایی خلق بسته بودند و شعار می دادند: سلام بر فدایی ، درود بر مجاهد!»
من گفتم: «چشم!» تلفن کردم به ستاد مجاهدین خلق ، پرویز یعقوبی تلفن را برداشت. پیام آیت الله طالقانی را به او رساندم. پرویز یعقوبی منکر این قضیه نشد. فقط گفت : «شما به ایشان بگویید تو را به خدا بفرمایید هرچه زودتر دست از محاصره ما بردارند تا ما هم به طرفدارانمان بگوییم که بروند.»
حدود ساعت دوازده و نیم یا یک بامداد بود که دوباره آقای بسته نگار تلفن کرد و گفت: «آقا می گویند من پیامی نوشته ام برای محاصره کننده ها تا دست بردارند، شما ببینید این پیام خوبه یا نه؛» بعد گوشی را خود آیت الله طالقانی گرفت و پیام را پشت تلفن برای من خواندند.
پیام را که شنیدم گفتم: «آقا! شما مرقوم فرموده اید کسانی که آنجا هستند، بروند. کسانی که شما را قبول دارند، می روند ولی ممکن است کسانی که شما را قبول ندارند و از جمله خود محاصره کنندگان ، نروند.»
آیت الله طالقانی گفت: «من غیر از این چیز دیگری نمی نویسم.» من گفتم : «بسیار خوب، میل خودتان است. آن را بفرستید.»
ساعت حدود یک و نیم یا دوی بامداد بود که از ستاد مجاهدین باز به من زنگ زدند. این بار پرویز یعقوبی نبود. گفتم: نمی دانم آیت الله طالقانی کجاست. ایشان با من تماس گرفتند و نخواستند بگویند کجا هستند. خبری هم از ایشان ندارم.»
صبح که شد با ستاد مجاهدین تماس گرفتم. گفتند: «همچنان محاصره هستیم و پیام آیت الله طالقانی هم نرسیده است.» ساعت هشت و نیم یا نه صبح به منزل آقای خلیل رضایی که آیت الله طالقانی آنجا ساکن بود، تلفن کردم. به آیت الله طالقانی گفتم: «آقا پیغام نفرستادید؛»
گفت: «نه نفرستادم!» گفتم: «چرا؛» گفت: «نخواستم! دیدم صحیح نیست من این پیغام را بدهم.» من گفتم: «آقا ممکن است فاجعه به بار بیاید. درگیری شود.» خیلی با خونسردی گفتند: «نه، هیچ طوری نمی شود.»
بعدها خودشان به من گفتند: «من مصلحت ندانستم در این ماجرا حتی از مجاهدین طرفداری هم بکنم.» حدس من این است که البته این صرفا حدس بنده است آیت الله طالقانی شاید از حرکات مخفیانه مجاهدین در پنهان کردن اسلحه اطلاع پیدا کرده بود و نمی خواسته کاری بکند که بر این کار غیرقانونی مجاهدین صحه بگذارد.

ماجرای دوم: محمدرضا سعادتی را که گرفتند ماشاالله قصاب او را بازداشت کرده بود اعلام شد که سعادتی می خواسته به نفع ماموران شوروی سابق جاسوسی کند.
مجاهدین در این باره سر و صدا و جار و جنجال زیادی برپا کردند و وانمود کردند سعادتی بی گناه است و قربانی توطئه سازمان سیا و امریکا شده است. کار بالا کشید به طوری که مساله در شورای انقلاب هم مطرح شد.
شورای انقلاب دو نفر را برای بررسی و تحقیق درباره پرونده سعادتی مامور کرد. این دو نفر مهندس سحابی و آیت الله موسوی اردبیلی بودند که قرار شد زیر نظر شخص آیت الله طالقانی در این باره تحقیق کنند.
مدتی این دو نفر درباره سعادتی و اتهام جاسوسی آن تحقیق و تفحص کردند و مرتب نتایج کار و تحقیقاتشان را به اطلاع آیت الله طالقانی می رساندند. روزی در همان ایام، من در منزل آیت الله طالقانی نشسته بودم، خانم ایشان آمدند و گفتند: خانم سعادتی آمده و می خواهد شما را ببیند.»
آیت الله طالقانی با عصبانیت گفت: «من اصلا نمی خواهم ایشان را ببینم!» خانم آیت الله طالقانی التماس کرد و گفت: «زن بیچاره ای است. شوهرش را گرفته اند. شما اجازه بدهید بیاید.»
آیت الله طالقانی گفت: «نه دروغ می گوید! اینها حتی با من که دنبال کارشان هستم روراست نیستند.» بالاخره بر اثر اصرار همسر آیت الله طالقانی، همسر سعادتی آمد خدمت آقا.
خانم محجبه ای بود. طوری که صورتش را هم پوشانده بود. به محض آن که وارد اتاق شد و نشست ، آیت الله طالقانی شروع کرد به تشر زدن و دعوا کردن و تهدید کردن او. آیت الله طالقانی گفت : «اگر این روش را در پیش بگیرید و حقیقت را به من نگویید، من هیچ کاری برای شما نمی کنم.»
همسر سعادتی خیلی ملایم و مظلومانه گفت : «آقا! من جز حقیقت چیز دیگری به شما نگفته ام.» آیت الله طالقانی با پرخاش گفت: «نخیر، فلان مطلب را دروغ گفتی. فلان مطلب را دروغ گفتی. چرا دیگه به من دروغ می گویید؛ من هیچ کاری نمی توانم بکنم.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها