«نفرین سرخ» داستانی معماگونه دارد

داستان راه و چاه

از دیرباز مردمان در سرزمین‌های مختلف با آداب و رسوم متفاوت، حوادث و وقایعی را که با هنجار آن جامعه ناهمگون و در حافظه جمعی‌شان تعریف نشده بود یا به کناری می‌نهادند و با دافعه فراوان با آن برخورد می‌کردند یا با زدن برچسبی هرچند نامتعارف و انجام قضاوت‌هایی گاه ناعادلانه، سعی می‌کردند با روند معمول خود آن را تعریف‌پذیر و قابل فهم کنند.
کد خبر: ۷۴۰۲۶۴

هرچند این رویه از ناآگاهی مردمان سرچشمه می‌گرفته و آسیب‌هایی هم در پی داشته است. به هر حال این روشی بود که اسلاف در ادوار مختلف تاریخی پیش می‌گرفتند. این قبیل اتفاقات طی دوران مختلف دستمایه بسیاری از قصه‌های کهن و همین‌طور سوژه‌ای برای داستان‌نویسان معاصر در برهه‌های مختلف زمانی در کشورهای گوناگون با فرهنگ‌های متفاوت شده است.

در داستان «نفرین سرخ» نوشته مینا یکتا، ما با روایتی آشنا روبه‌رو هستیم. داستان کهنه بیم و امید، جهل و خرافه. روایت از زبان سوم شخص است و شروع معماگونه، مهیج، رعب‌آور، ایماژپردازی‌های قوی و پرداختی مناسب، موجب شده است روایت از کشش مطلوبی برای جذب مخاطبان برخوردار باشد. هرچند سوژه و محتوای اثر تکراری است و انتخاب آن به‌ گونه‌ای می‌تواند برای یک رمان ریسک زیادی محسوب شود، اما مولف توانسته است از پس این چالش برآید. در طول روایت بویژه ابتدای داستان، مخاطب با نشانه‌ها و نمادهایی مواجه می‌شود که در این قبیل داستان‌ها می‌توان گفت فصل مشترکی محسوب می‌شوند. نمادهایی همچون شب، جنگل، باتلاق، پیرزن و... در متن بارها دیده می‌شوند که هرکدام طلایه‌دار مفهومی هستند که راهگشای مخاطب به مقصود اثر است. به‌طور مثال باتلاق نماد سکون و انزواست که محصول ناامیدی و یاس است یا پیرزن که در اینجا نماینده بخش جزم‌اندیش و خرافی جامعه محسوب می‌شود.

داستان به زندگی دخترکی به نام پرگل می‌پردازد که ویژگی چشم سرخش او را از دیگر افراد جامعه پیرامونش متمایز می‌کند. جهل و ناآگاهی مردمان پیرامون قهرمان داستان و نپذیرفتن او به‌عنوان عضوی هرچند متفاوت از یک جامعه، جرقه حوادث بعدی روایت را می‌زند و زندگی سخت و سرشار از فراز و فرودهای بسیاری را برای دخترک کوچک داستان رقم می‌زند.

روستایی کوچک با مردمانی از رنگ‌ها و طیف‌های متفاوت که به گونه‌ای نماینده اقشار مختلف جامعه‌اند و جنگلی که برخلاف ظاهر دهشتناکش پناهگاه قهرمان پرسشگر داستان است و در مسیر بلوغ فکری و رشد شناختی وی نیز نقشی کلیدی ایفا می‌کند. این‌گونه روایت‌ها به اقتضای محتوا و ساختارشان چون نموداری می‌مانند که دیگر شخصیت‌های داستان به نسبت اثری که در سرنوشت شخصیت اصلی روایت می‌گذارند در دو سوی محور قرار می‌گیرند. شخصیت‌هایی که همراه نقش اول داستان هستند و همچون پیر فرزانه، مرشد و راهنما در زمان‌های مختلف به یاری شخصیت اصلی روایت می‌آیند. شخصیت‌های خاکستری که با سکوتشان راه را برای کاراکترهای سیاه باز می‌کنند. عملکرد این شخصیت‌ها بر گره‌های روایت می‌افزاید و چالش‌های پیش روی قهرمان داستان را رقم می‌زنند.

روند حوادث به گونه‌ای است که مخاطب با قهرمان روایت همذات‌پنداری می‌کند و درد کاراکتر اصلی قصه را حس کرده و با او همراه می‌شود. در این‌گونه آثار فرصتی برای زایشی نو در اثر آنچنان فراهم نیست چون فاصله‌ای بین اثر و مخاطب به وجود نمی‌‌آید. خواننده خود را در متن قصه و در جریان اتفاقات داستان می‌یابد. نکته‌ای که در اینجا حائز اهمیت است، این که داستان‌هایی که درونمایه آنها به مفاهیم کلیدی مشترک میان انسان‌ها (امید و ناامیدی، پویایی و سکون و...) اشاره می‌کند و به گونه‌ای می‌خواهند راه را از چاه به آدمی نشان دهند، باید مراقب باشند کلامشان رنگ و بوی شعار نگیرد و یک داستان تبدیل به یک پندنامه نشود که این برای مخاطب امروز تا حدی ناخوشایند است. رعایت این ظرایف مولف را در رسیدن به مقصودش بیش از پیش یاری می‌کند.

در آخر، پایان باز داستان مبین این نکته است که آزمون‌های دوران حیات بخصوص برای انسان‌هایی که باورشان را در کوره راه زندگی به بوته آزمایش می‌گذارند، پایانی ندارند.

شهرزاد خادم ‌‌/ ‌‌جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها