جان بی جودیس ، مورخ و استراتژیست امریکایی کوشیده است تناقضات سیاست خارجی امریکا در تشکیل امپراتوری را در یک قرن گذشته مورد بررسی قرار دهد.
کد خبر: ۷۳۳۵۳
از دیدگاه او مساله عراق ، ادامه همان سیاستی است که امریکا در آغاز سده بیستم پیش گرفت و بکرات شکست خورده است ، اما امریکا هیچ گاه از این شکست ها درس نگرفته است. مقاله حاضر بخشی از کتاب «حماقت های امپراتوری » است که اخیرا توسط موسسه «فارین پالیسی » منتشر شده است. تقریبا 2سال پیش ، ایالات متحده به یک کشور دوردست حمله کرد تا نعمت دمکراسی را به آن ارزانی دارد، اما پس از آن که صدام از مسند قدرت به زیر کشیده شد، سرداران مهاجم هم با یک قیام خونین مواجه شدند. این ماجرای عراق بود که هم اکنون در جریان است ؛ اما عراق را فراموش کنید و به مکزیک و فیلیپین در دهه گذشته بیندیشید. جورج بوش و مشاورانش ادعا می کنند عازم ماموریت تاریخی خود برای تغییر جهان شده اند؛ حال آن که آنها درسهای تاریخ را فراموش کرده اند. در 18اکتبر 2003جورج دبلیو بوش رئیس جمهور امریکا به عنوان قسمتی از سفر خود به 6کشور آسیایی در مانیل (پایتخت جزایر فیلیپین ) فرود آمد. به خاطر نگرانی های امنیتی و حملات احتمالی تروریستی ، هواپیمای او توسط 6جت جنگی F 15پشتیبانی می شد. سخنرانی بوش در کنگره فیلیپین به سبب آن که انبوه مخالفان بوش ، مسیر کاروان او را سد کرده بودند، به تاخیر افتاد. در خارج از کنگره فیلیپین ، چندین هزار نفر از تظاهرکنندگان علیه بوش فریاد می زدند و چندین نفر از نمایندگان فیلیپین در طول 20دقیقه سخنرانی بوش مرتبا بین داخل و خارج مجلس در آمد و رفت بودند. در آن سخنرانی ، بوش از ایالات متحده به عنوان آورنده دمکراسی به فیلیپین یاد کرد: «امریکا از نقش بسزای خود در حماسه بزرگ مردم فیلیپین به خود می بالد.» وی گفت : «ما به همراه سربازانمان ، فیلیپین را از الگوی مستعمراتی آزاد کردیم .» او قیاسی بین تلاش امریکا برای ایجاد دمکراسی در فیلیپین و تلاش امریکا برای ساختن خاورمیانه بزرگ برقرار کرد و کوشید از این طریق تهاجم به عراق را توجیه کند. وی ادامه داد: «برخی می گویند فرهنگ خاورمیانه ، نهادهای دمکراسی را برنخواهد تافت . شبهات مشابهی در مورد فرهنگ آسیا نیز وارد می شد. حدود 6دهه پیش ، زمانی که جمهوری فیلیپین اولین ملت دمکراتیک در آسیا شد، اثبات شد که این شبهات بی مورد هستند.»ابراز نفرت و انزجار از رفتار امریکا یک قرن و تا سفر بوش به فیلیپین به تاخیر افتاد. نظام انتخاباتی که ایالات متحده در سال 1946برای فیلیپین طراحی کرد، روکشی از دمکراسی فراهم می کرد که تحت لوای آن ، تعدادی از خانواده های وابسته به سرمایه گذاران امریکایی ، اداره سرزمین ، اقتصاد و فرهنگ فیلیپین را در دست داشتند. این دمکراسی ضعیف در سال 1973، زمانی که سیاستمدار فیلیپینی ، فردیناند مارکوس خود را به عنوان «رئیس جمهوری برای زندگی » معرفی کرد، شکسته شد. مارکوس که در تمام مدت حکومتش کاملا به امریکا وابسته بود، براثر تحولات شدید اجتماعی نهایتا در 1916سقوط کرد و پس از آن بیوه آکینو، یکی از مخالفان مارکوس به قدرت رسید. اما در دوران او هم دمکراسی آنگونه که باید شکل نگرفت. 3ماه قبل از سفر بوش ، گروهی از سربازان فیلیپینی شورشی به راه انداختند که ترس و نگرانی از کودتای نظامی را افزایش داد. با وجود اسلامگرایان و کمونیست هایی که در اطراف و اکناف کشور پرسه می زنند، شاید فیلیپین حداقل ثبات را در میان کشورهای آسیایی دارا باشد. اگر شباهت بین آزادسازی امریکایی در فیلیپین و عراق درست باشد، این شباهت نه تنها اعتباری برای بوش و مشاورینش نمی آورد بلکه اعتباری است برای شکاکانی که می گفتند کاخ سفید با چشمانی کاملا بسته اقدام به تهاجم به بغداد کرده است. سیاستمداران اغلب ، تاریخ را براساس اهداف خود بازنویسی می کنند، اما گزارش بازنگرانه بوش به جنگ امریکا و اسپانیا در پایان سده نوزدهم ، بیش از یک بازنویسی معمولی است. این گزارش ، تحریف آشکار یکی از وقایع سیاست خارجی امریکا و از آن گذشته ، انکار درسهایی بود که امریکا از تجربه شکستش در ساختن یک امپراتوری در آن سوی اقیانوس گرفت. البته عزم حمله به عراق و اشغال آن ثمره مستقیم این غلطخوانی تاریخ نبود؛ حتی اگر بوش ، دیک چنی و پل وولفوتیز، از نتایج ناگواری که جنگ وحشیانه امریکا در فیلیپین برافروخت یا حوادث ناگوار مشابه در مکزیک و تاریخ شرم آور استعمار غربی هم مطلع بودند و به آن اذعان می کردند هم ، باز به عراق حمله می کردند. حتی ممکن بود آنها نیز دومین ، سومین و حتی چهارمین بار هم این اشتباه بزرگ تاریخی را مرتکب شوند، چرا که هدفشان بازگشت به امپراتوری و تغییر جهان بود.
مداخله جویی گری
پیش از تصاحب فیلیپین ، امریکا به شدت در مقابل کشورهایی که به دنبال مستعمراتی در آن سوی اقیانوسها بودند، می ایستاد. اما با در دست گرفتن قسمت هایی از قلمرو مستعمراتی اسپانیا، امریکا به یکی از قدرت های استعمارگر تبدیل شد که قبلا مذمتشان می کرد. در آغاز سده بیستم ، امریکا با انگلیس ، فرانسه ، آلمان ، روسیه و ژاپن درحال رقابت بود تا به آنچه در تئودور روزولت ، نخستین رئیس دولت امریکا سده بیستم ، آن را «استیلا بر جهان » نامید، دست یازد. برخی امریکاییان چنین استدلال می کنند که امریکا برای حمایت از قدرت نظامی اش یا برای یافتن بازارهایی برای سرمایه اش ، به مستعمراتی نیاز دارد ؛ اما طرفداران امپریالیسم ، از جمله مبلغان پروتستان ، مستعمرات ماورای بحار را از نظرگاه منشور «ایونجلیکالیسم » می نگریستند ؛ آنان اصرار داشتند که با تصاحب یک کشور، امریکا باید مفتوحات خود را به جوامعی تبدیل کند که تابع ارزشهای سیاسی و اجتماعی و نیز باورهای فرهنگی امریکا باشند، «گاه زمانی که برای اهداف مقدس به نبرد می شتابیم ، مفتوحاتی نیز به ما روی می آورد.» این سخن ویلیام مک کینلی (رئیس جمهور) در اکتبر 1900خطاب به فیلیپینیان است. پس از ریاست جمهوری روزولت در 1901، دیدگاه او با دیگر امپریالیست های امریکایی تا حدودی تفاوت پیدا کرد، او بر این اعتقاد بود که برخی مناطق برای تصاحب از مناطق دیگر کم ارزش ترند. وی درباره اعتقاد همکارانش برای تصاحب جمهوری دومینیکن به طنز گفت : «توصیه من در مورد جمهوری دومینیکن این است که مانند فیلیپین آن را تصاحب کنیم ؛ همان گونه که مار بوآ پس از بلعیدن یک طعمه ، یک جوجه تیغی را نیز می بلعد.» ویلسون به محض ریاست جمهوری ، بر خود بالید که توانست «انتخاب فرد شایسته را به جمهوری های جنوبی امریکا بیاموزد.» پس از این که ویکتوریانو هرتای مکزیکی ، ترور «فرانستکومادرو» رئیس جمهور منتخب مردم مکزیک را سازماندهی کرده قدرت را به دست گرفت ، روزولت قول داد که رئیس دولت مکزیک را با گسیل نیرو به آن سوی مرزها سرنگون کند. ویلسون به زودی آموخت که رسالت اعمال دمکراسی به سبک امریکایی محکوم به شکست است. ویلسون از فاجعه جنگ جهانی اول ، نتایج جالبتری در مورد امپریالیسم گرفت. وی نیز همانند روزولت و بسیاری از رهبران اروپایی ، باور داشت که گسترش سریع امپریالیسم منجر به تمدنی متعالی تر و صلح آمیزتر می شود که نه تنها کاپیتالیسم و لیبرالیسم بلکه ملاک های والاتر اخلاقی و آموزشی را نیز برای مناطقی که قبلا وحشی بوده اند، به ارمغان می آورد. متاسفانه برعکس آن اتفاق افتاد: نزاع بر سر مستعمرات ، منجر به جنگی وحشیانه میان قدرت های استعمارگر شد، پس از این شکست ها بود که ویلسون ابراز داشت تنها راه پیشگیری از جنگ در آینده ، از کارانداختن الگوی استعماری است. خرج او شامل کاهش نظامیان بین المللی و یک نظام تجارت باز برای از بین بردن استعمار اقتصادی و التزام به امنیت مشترک و دستجمعی توسط سازمان های بین المللی بود. البته ویلسون هیچ گاه از اهداف جرایم گرایانه مسیحی برای دگرگونی جهان صرف نظر نکرد، بلکه متوجه شد که امریکا به تنهایی نمی تواند این کار را انجام دهد. در صورتی که کشورها با گام های خود و براساس سنت های خویش توسعه یابند، ایجاد یک جهان دمکراتیک دهه ها و بلکه قرن ها می تواند به طول انجامد. پس از جنگ جهانی اول ، ویلسون نتوانست سایر قدرتهای فاتح جهان ، همچنین سنای امریکا را در مورد طرح جدیدش برای «نظم نوین جهانی » متقاعد کند. در اثنای جنگ جهانی دوم ، فرانکلین روزولت تلاشهای ویلسون را پی گرفت . با این حال ، پس از جنگ ، فرانسه و انگلیس حاضر نشدند از مستعمرات شان دست بردارند و اتحاد جماهیر شوروی ، قلمرو امپراتوری خود را در شرق اروپا و شمال و غرب آسیا گسترش داد. امپریالیسم در طول دوران جنگ سرد به حیات خود ادامه داد. لیکن یکی از زیرموضوعات مورد منازعه میان جهان آزاد و کمونیسم بود. شکست در برچیدن امپریالیسم ، در خاورمیانه نیز به وضوح احساس می شد. در اوایل قرن بیستم ، قدرتهای بزرگ در پی تحت کنترل گرفتن مناطق نفت خیز بودند. آنها سعی در به استعمار در آوردن کشورهایی چون عراق داشتند که راه به جایی نبردند اما در عوض توانستند قراردادهای اجاره ای بلند مدتی را برای مناطق نفت خیز، با دولتهای متحد یا وابسته به خود منعقد نمایند. برای مثال ، در ایران ، به سال 1953، سیا به سقوط محمد مصدق ، نخست وزیر وقت تهران کمک کرد تا حکومت شاه را که توسط انگلیس از 1941نصب شده بود، ابقا نماید. در حقیقت امریکا جانشین امپریالیستی انگلیس به حساب آمد و این طرز فکر امریکا تا قرن بعد یعنی تا دولت کنونی بوش به قوت خود باقی است.
امپراتوری تحمیلی
با پایان جنگ سرد، جورج بوش پدر و بیل کلینتون این شانس را داشتند که تلاشهای ویلسون را همان گونه که هر 2رئیس جمهور متوجه شدند، چالش بر سر این بود که امریکا چگونه می تواند رهبری جهان را برعهده داشته باشد بدون آن که درگیر امپریالیسم شود و با این کار ملی گرایی را برانگیزد. بوش پدر، زمانی که عراق در آگوست 1990به کویت حمله کرد، با این چالش مواجه شد. اگر امریکا به صورت یکجانبه برعلیه صدام عمل می کرد یا حتی اگر صرفا با انگلیس قدرت سابق استعماری در منطقه ، این کار را انجام می داد، امریکا به عنوان یک متجاوز استعمارگر تلقی می شد. بنابراین کوشید طرحهایش برای اعمال سروری امریکا بر جهان را از طریق جلب حمایت شورای امنیت و تشکیل یک ائتلاف بین المللی به اجرا در آورد و در این راه همراهی همسایگان عراق عرب را نیز به دست آورد. کلینتون نیز از استراتژی مشابهی پیروی کرد؛ زمانی که در بالکان ، فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی منجربه از سر گرفته شدن منازعات کهنه قومی نژادی گردید، کلینتون تنها به عنوان عضوی از ناتو در ماجرا دخالت کرد و کوشید از این طریق تسلط امریکا را توسعه بخشد. در سالهای اخیر، غلبه ویلسونیانیسم مشهود است . اما هنوز در طول این دوره جمهوری خواهان محافظه کار، با عقاید ویلسون مخالفت جدی دارند، پرسروصداترین مخالفان نسل دوم و سوم محافظه کارانی هستند که سیاست داخلی و خارجی دونالد ریگان را شکل دادند. آنها سیاست های تئودور روزولت در دهه 1890و اولین تجربه استعمارگری امریکا را تایید و تحسین کردند. برخی چون ماکس بوت از تحریریه نشریه «وال استریت ژورنال » صراحتا از امریکا خواستند تا «نقش استعماری خود را ایفا کند». آنان همچون «نوانزواگرایان » و جمهوری خواهان ملی گرا سازمان های بین المللی را به مسخره گرفتند و ایده امنیت دسته جمعی را نپذیرفتند. گروه دیگری هم بودند که با عنوان نومحافظه کاران به شدت از استفاده از قدرت نظامی و اقتصادی برای دگرگونی کشورها و نواحی بر طبق میل امریکا حمایت کردند. در دهه 1990این محافظه کاران مانند امپریالیست های یک قرن پیش عمل کردند. در زمان تئودور روزولت ، سناتور هنری کابوت لوج و دیگران بر ضد سیاست های گردور کلوند فعالیت می کردند و زمانی که مک کینلی در 1896به ریاست جمهوری انتخاب شد روزولت به عنوان وزیر نیروی دریایی به دولت پیوست و موضع امپریالیست ها تقویت شد. صد سال بعد گروهی از نومحافظه کاران با افکار مشابه آنان چون ولفوویتز، بوت ، ویلیام کریستول و معاون سابق وزارت دفاع ، ریچارد پرل ، شبکه ای مشابه را از طریق دسترسی به رسانه ها ایجاد کردند. اگرچه آنها تنها توانستند به پستهای درجه دوم در کابینه جدید بوش دست یابند، اما فعالیت های قابل ملاحظه ای انجام دادند که مهمترین آنها ایجاد چارچوبی نظری برای نگرش به خاورمیانه پس از حملات 11سپتامبر بود. القاعده و شبکه تروریستی آن ، نوع امروزین عکس العمل ملی گرایانه در مقابل امپریالیسم غربی است. این جنبشهای اسلام گرایانه ، همان کینه ای را نسبت به غرب و اسرائیل دارند که قبلا جنبشهای ملی گرایان و مارکسیست ها داشتند. آنان صراحتا دشمن خود را امپریالیسم غربی اعلام می کنند. اما پس از 11سپتامبر، زمانی که واشنگتن در تلاش بود تا بفهمد چه اتفاقی افتاده است ، نو محافظه کاران اصرار داشتند که این حرکات ثمره اسلام اعوجاج یافته است که به قول برنارد لویس تاریخ نویس ، ناشی از غیظ آنان از «آزادی و فراوانی در امریکا» است ، نومحافظه کاران توجه چندانی به تاثیر تحریک کننده منازعه اسرائیل فلسطین و حضور قدرتهای غربی در منطقه بر اسلام رادیکال نداشتند. زمانی که طالبان از افغانستان بیرون رانده شدند، نگاه محافظه کاران متوجه بغداد شد. آنان ابراز می داشتند که برکنار کردن صدام نه تنها باعث عقیم ساختن اتحاد بالقوه تروریست ها می شود، بلکه دگرگونی منطقه برای ایجاد دمکراسی های امریکادوست و اسرائیل دوست را نیز تسریع می بخشد، اما امکان شعله ور شدن آتش ملی گرایی را نادیده گرفتند. پس از سقوط بغداد در آوریل 2003و پژمردن گلهای خیالی سربازان امریکایی ، دولت بوش از یک دستورالعمل قدیمی پیروی کرد. او یک حاکم امریکایی بر کشور گماشت. سران ایالات متحده قول دادند که بالاخره حکومت را با احترام به عراقیان مسترد خواهند کرد اما خاطرنشان ساختند که این کار زمانی صورت خواهد گرفت که دولتی بر سر کار بیاید که با منافع امریکا همسازی داشته باشد. رامسفلد در یکی از دیدارهای خبری اش اطمینان داد که این دولت ، قطع نظر از خواسته مردم عراق ، «دولتی از نوع دولت ایران » نخواهد بود. امریکا اظهارکرد که حتی پس از برکناری پل برمر، حاکم نظامی عراق ، باز کنترل را در دست خواهد داشت . گماشتگان عراقی شکوه کردند که حکومت ما «حکومت والامرتبه ای خواهد بود که توان تغییر قوانین و تصمیم گیری را نخواهد داشت .» همچنین دولت بوش از خصوصی سازی اقتصاد عراق ابراز حمایت کرد؛ در حالی که براساس کنوانسیون ژنو نیروهای اشغالگر، حق فروش املاک و دارایی های کشور را ندارند. کاخ سفید مقاطعه کاری های فراوانی را برای بازسازی عراق انجام داد و پیمانکاری صنایع نفتی آن را نیز به شرکتهای نفتی امریکا واگذار کرد. غسان سلاحی یکی از کارشناسان علوم سیاسی و مشاور ارشد.