فصل گذشته، از بین تیمهای سقوط کرده از پنج لیگ برتر اروپایی، فقط اینتراخت برانشوایگ آلمان و رئال وایادولید اسپانیا، مربیانشان را تا پایان فصل حفظ کردند. 12 باشگاه دیگر در طول فصل تصمیم به ایجاد تغییر گرفتند و مربیان جدیدی را استخدام کردند، اما این تغییرات نتیجهای نداد و این تیمها سقوط کردند. این به آن معناست که تغییر مربی، آنقدر که تصور میشود، تاثیرگذار نیست.
اما به نظر نمیرسد که مدیران باشگاهها از این موضوع درس گرفته باشند؛ زیرا هنوز چند هفته از شروع رقابتهای فصل جدید سپری نشده که در این پنج لیگ، دو مربی کارشان را از دست دادند. فصل گذشته در لیگ برتر، ده مربی کارشان را از دست دادند؛ در حالی که 14 تیم، فصل را با مربیانی متفاوت از فصل پیش از آن آغاز کرده بودند.
اکنون میانگین مدت کاری یک مربی در لیگ برتر به کمتر از 15 ماه رسیده است. براساس گزارش اتحادیه مربیان لیگ برتر، نیمی از سرمربیهای فوتبال انگلیس، از لیگ برتر تا لیگ 2، کمتر از یک سال در یک باشگاه کار کردهاند. کار یک مربی در تیمی که در انتهای جدول قرار دارد، بسیار دشوار است. آنها از یکسو باید تلاش کنند تا دانش خود را به تیم منتقل کنند و از سوی دیگر، به هر شکل ممکن نتیجه بگیرند.
اغلب این موضوع موجب ارائه نمایشهای محافظهکارانه از تیمها میشود که نتیجهای هم ندارد. چند نتیجه بد هم، احیای تیم را دشوار میکند. به این ترتیب، سرمربی جدید ابتدا باید انگیزه بازیکنان را افزایش دهد و سپس سیستم مناسبی برای تیم انتخاب کند؛ همه اینها در حالی است که از همان روز اول، فشار زیادی را روی خود احساس میکند.
البته نمیتوان انکار کرد که استخدام مربی جدید، در کوتاهمدت میتواند یک شوک مثبت به تیم وارد کند. درواقع از ابتدای فصل 9ـ 2008، در طول رقابتهای لیگ برتر، 42 مربی جدید استخدام شدند که در سه بازی ابتداییشان، نسبت به سه بازی پایانی مربی قبلی، در مجموع 57 امتیاز بیشتر کسب کردند. این به معنای کسب 3/1 امتیاز برای هر مربی در سه بازی است.
اما مدت زیادی سپری نمیشود که مربی جدید متوجه شود مربی قبلی چه کار دشواری داشته است. به عنوان مثال میتوان از پائولو دیکانیو نام برد که مانع از سقوط ساندرلند در سال 2013 شد، اما خیلی زود همه دستاوردهایش را به باد داد.با همه این شواهد، این روند هر فصل تکرار میشود. باشگاهها با به خدمت گرفتن مربی جدید، برای چند دیدار حال و هوای بهتری به تیم میدهند، اما خیلی زود همه چیز به حالت قبل برمیگردد. شاید مربی جدید تنها در یک ماه اول با خیال راحت به کارش ادامه دهد و بتواند روی کارش تمرکز داشته باشد، اما بلافاصله همه از او فقط پیروزی میخواهند. مربیان اخراجی هم به فهرست بلندبالای مربیان بدون تیمی اضافه میشوند که منتظرند تیم جدیدی پیدا کنند تا بار دیگر تواناییهایشان را نشان دهند.البته شاید تعویض مربی از منظری هم به سود بازیکنان باشد؛ آنها با ایدههای جدید آشنا میشوند و دیدگاه بهتری نسبت به کاری که انجام میدهند، پیدا میکنند. با حضور مربی جدید، همه بازیکنان شانس برابری برای حضور در ترکیب اصلی تیم خواهند داشت و بازیکنانی که در زمان حضور مربی قبلی به دلیل نیمکتنشینیهای پیاپی، انگیزهشان را از دست داده بودند، شانس دوبارهای پیدا میکنند.
البته هستند باشگاههایی که نمونه نقض این موضوع بودهاند و با وجود تغییرات پیاپی مربیان، باز هم نتیجه گرفتهاند. برای مثال به چلسی یک دهه اخیر نگاه کنید. آنها بهترین دوران تاریخ خود را در سالهایی به دست آوردند که پیاپی مربی عوض کردند؛ از ژوزه مورینیو و آورام گرانت گرفته تا آندره ویلاس بواس و رافا بنیتس. آیا میتوان یکی از آنها را معمار این موفقیتها دانست؟ مطمئنا خیر. هر کدام از آنها تاثیر خودشان را داشتند و البته میزان این تاثیر به مدت حضورشان برمیگردد.
وقتی یک مربی پیدا میشود که میتواند میراث بزرگی برای باشگاه بجا بگذارد، مانند آرسن ونگر در آرسنال، یورگن کلوپ در بورسیا دورتموند یا حتی دیه گو سیمئونه در اتلتیکو مادرید، زمان و فضای لازم برای کار به او داده میشود و این باشگاهها هستند که از این ثبات بهره میبرند، اما برای بقیه مربیان، کار کردن همیشه راه رفتن روی لبه تیغ است. همه مربیان دوست دارند شرایطی مانند ونگر یا کلوپ داشته باشند، اما این یک واقعیت پذیرفته شده است که چنین امکانی برای همه مربیان وجود ندارد. این روزها پیروزی در فوتبال بیش از هر زمان دیگری اهمیت پیدا کرده و سرنوشت مربیان را عوامل مختلفی تعیین میکند؛ اعتراض هواداران یا بالا و پایین شدن ارزش سهام باشگاهها در بازار بورس، اما شاید مدیران باشگاهها برای رسیدن به موفقیت، راه کوتاهتری را انتخاب نکنند؛ راهی که همیشه لزوما بهترین نیست.
بهنام جعفرزاده / جامجم