حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
مارتین مک دونا، نمایشنامهنویس و فیلمسازی است که شما را میترساند و در عین حال به او میخندید. خشونتش شما را میترساند و موقعیتهایی را که آدمهای او در آن گرفتارند هیچگاه دوست ندارید تجربه کنید و در عین حال مشنگی و شوخطبعی آدمها در آن موقعیت چیزی است که سبب میشود به جای هراس احساس کنید دارید یک شوخی را تماشا میکنید که بر پایه ترسهایتان بنا شده است.
آیا تا به حال به حس خشونت و ترسهای رعبانگیز خود خندیدهاید؟ شاید این نوعی درمان باشد که مارتین مک دونا با نمایشنامههایی چون «مرد بالشی»، مراسم قطع دست در اسپوگن و ملکه زیبایی لینین به ما پیشنهاد میکند. شاید این نوعی لذت اتفاقا اخلاقی و تر و تمیز است که با وجود ظاهر زمخت فیلمهایی چون «در بروژ» شما را دربرمیگیرد.
همه ما در کنار رویاهای زیبا و تخیلات بیضرری چون خوشبختی، موفقیت و زندگی بهتر در آسمانی بهاری و هوایی معتدل، خیالات مخوف و بدی هم داریم. گاهی حس انتقام، آزار دادن رئیس غیرمنصف، معلم بداخلاق، رفیق نامرد و... هم به سراغمان میآید. این خیالات ممکن است ما را به جاهای بدی بکشاند.
شاید فکر کنیم. به غلط فکر کنیم، این درست است که قانون را مثل «قیصر» دور بزنیم و به مانند او که از نظر تمدن و فرهنگ عقبمانده بود، خود حساب گناهکار را کف دستش بگذاریم. آدمها گاهی در فیلمها و نمایشها چنین میکنند تا ما چنین نکنیم.
گاه آدمهایی چون مارتین مک دونا انتهای خیالات مخوف ما را نمایش میدهند تا میزان گرفتارکننده بودن و پوچ بودن این خشونتی که در درونمان بالبال میزند را به ما بنمایانند.
پیشنهاد این است؛ یک کیلو تخمه شور، یک بسته چیپس یا پفک با چند آبمیوه خنک برای دیدن فیلم ـ تئاتر مرد بالشی به کارگردانی محمد یعقوبی یا دم کردن چای آرامبخشی مثل چای ترش یا بابونه و خواندن نمایشنامه «مراسم قطع دست در اسپوگن» که بتازگی از سوی نشر بیدگل به چاپ رسیده است.
اولی داستان نویسندهای است متهم به قتل کودکان و دومی داستان مردی است که در روزگاری عدهای خلافکار دستش را قطع کردهاند و حالا میخواهد دست قطع شده را پیدا کند و انتقام بگیرد. بعد از تجربه هر کدام از این دو اثر، مفصل حرف میزنید و با تکرار دیالوگهایش با هم شوخی میکنید؛ خب دیگر از جان یک اثر هنری چه میخواهید بیشتر از این؟
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....