وا! از موش میترسی؟
آبانماه دو سال پیش، مردمی که حدود ساعت 9 شب در خیابان ولیعصر، نرسیده به فاطمی در رفتوآمد بودند، ناگهان جیغهای عابری را شنیدند که عرض خیابان را میدوید و به پیادهرو که رسید، به گمانم 50 یا 60 ثانیهای، بالا و پایین پرید و جیغ کشید، تقریبا بیوقفه، بعد هم خودش را به گوشه دیوار رساند و ساکت شد. عابران از همه جا بیخبر بر و بر نگاهش کردند و ناخودآگاه مطمئن شدند که لابد وقت خلقت بالاخانهاش، چند تختهای جا مانده و به مسیرشان ادامه دادند.
آن عابر من بودم. ماشین را این سمت خیابان پارک کردم، مغازه آن سمتی که باید از آن خریدی میکردم، در حال بسته شدن بود. اتوبوس شرکت واحد از همان مسیر ویژه جلو میآمد، اگر کمی به حال دو حرکت میکردم، قبل از اتوبوس به پل روی جوی میرسیدم و بعد هم مغازه مورد نظر.
به خطکشی خط ویژه رسیده بودم که موشی در جهت حرکت اتوبوس به چشمم خورد، همان چیزی که ترسش مغزم را از کار میاندازد، اما به هر حال صلاح نمیدیدم به خاطر یک موش کشته شوم، اگر توقف میکردم، اتوبوس میرسید، پس من و موش هر دو به دویدن ادامه دادیم.
نمیدانم ترس و تلقین خودم بود یا واقعا اتفاق افتاد. احساس کردم بین پاهای من و موش برخورد کوچکی صورت گرفت، هرچند پیش از آن و از همان خط ویژه جیغزدنهایم شروع شده بود، اما بعد از این حس، در پیادهرو یک دل سیر جیغ کشیدم تا همه ترس و وحشتم بریزد.
من از موش میترسم، ترسی که در هیچ مورد و موضوع دیگری تا این حد بزرگ و آزاردهنده نیست. به نظرم همان چیزی که برخی میگویند فوبیا، همان که در روانشناسی به آن ترس بیمارگونه میگویند. متاسفانه فراوانی این موجود در شهر تهران با کمی اغراق از همه موجودات زنده ساکن در آن بیشتر است و از اقبال من، هر جا باشند، هر گوشه و سوراخی، من میبینمشان، دیوانه میشوم، جیغ میکشم و بقیه میخندند و میگویند: «وا! از موش میترسی؟» و من این جمله تکراری را میگویم که آره من از موش میترسم. چیه خوب؟ من میترسم.
مستوره برادران نصیری
3 مصوبه برای تسهیل ترس
رفیقم همیشه میترسد چیزی را از دست بدهد. اسمش ترس از فقدان است. نبودن چیزی که قبلا هم نبوده، نباید ترس داشته باشد، اما برای او دارد. چون هیچ چیز از اول اول که نبوده؛ بجز پدر و مادر که از اول بودهاند؛ بنابراین نبودن پدر و مادر ترس دارد. ترسش هم موجه و غیرقابل سرزنش است. هر چیز دیگری که برای شما از اول بوده؛ اگر نابود شد؛ بترسید! این ترس نشانه سلامت روان شماست. این از مصوبه اول!
باعث و بانی برخی نسخههای شفابخش را باید با فرو کردن یک دست مبل فرفورژه در حلقشان خفه کرد. مصوبه دوم را داشته باشید تا مبانی منطقیاش را بشکافم برایتان. یک بار نصفه شب رفتم توی مردهشورخانه یک قبرستان کوچک، یک تکه کفن از گوشه تاریکش پیدا کردم، چند تا تیغ و یک دعای آنچنانی و یکسری چیزهای دیگر که تنها در چنته جادوگران ممکن است پیدا شود را چپاندم توی همان تکه کفن و بردم کنار یک قبر بیسنگ بینام و نشان خاک کردم! دستورالعمل یک دعانویس بود برای بیرون راندن مهر دختری سیهچشم از دل پسری که خانوادهاش او را سرتر از دخترک میدانستند! چرا من باید این کار را میکردم؟ قصهاش مفصل است و ربطی به بحث فعلیمان ندارد. پس بروم سر اصل مطلب. بیست سال است من این ماجرا را در موقعیتهای مختلف به عنوان سندی قوی از نترس بودنم تعریف کردهام، اما شبهای زیادی پس از آن، از به یاد آوردن آن شب ترسیدهام. بیست سال هم هست که پایم را دیگر آنجا نگذاشتهام و حتی نشانی قبر پدربزرگم را هم فراموش کردهام. مصوبه سوم: برخی ترسها با تاخیر میآیند، اما همین تاخیر فرصتی طلایی است برای اضافه کردن یک پست لایکخور به تایملاین زندگیتان. یا نروید یا اگر رفتید فرصتسوزی نکنید، همین.
ترس بَرَم داشت
وقتی بچه بودم زیاد سوال میکردم. بزرگترها هم خیلی زود سپر دفاعی خودشان را پیدا کردند و بعد از یک مدت یاد گرفتند در پاسخ برخی سوالهایم زیرچشمی به هم نگاه کنند، بگویند «اوف» و خودشان را خلاص کنند. من هم خیلی زود یاد گرفتم برای یافتن جواب پرسشهایم متوصل به «تخیل» شوم. یکی از سوالها این بود که «ترس برم داشت» یعنی چه؟
یک روز نشستم یک گوشه و سعی کردم از این موضوع سر در بیاورم. فرآیند حل مساله را میتوانم در چند مرحله تشریح کنم.
یک ـ ترس قطعا باید چیز ترسناکی باشد، چیزی مثل هیولا. (باید تاکید کنم که از آن دسته بچههایی نبودم که به هیولا اعتقاد دارند. همان وقت هم میدانستم هیولا یک چیزی توی مایههای تشبیه و استعاره و این طور چیزها است!)
دو ـ وقتی ما از چیزی میترسیم، ترس ما شبیه یک هیولا میشود و میآید به سراغمان.
سه ـ این هیولا که خیلی هم شبیه یک روح سرگردان است، شبها دیروقت میآید ما را برمیدارد و با خود میبرد به جاهای موهوم.
چهار ـ بنابراین طبیعی است وقتی به این مرحله رسیدم خودم را توی بغل یک تکه ابر تصور میکردم که تقریبا به سقف اتاقم چسبیده است. آیا این تصور مناسب گروه سنی من بود؟
پنج ـ خب بگذارید اعتراف کنم من بچه ترسویی بودم. حالا هم هستم. شاید از اول نباید مینشستم پای حل کردن آن مساله.
الناز اسکندری
بترس تا قویتر شوی!
شما که عاقلید و برخلاف ما دیوانههای از هفت دولت آزاد، قضاوت درباره هر چیزی را منوط به نتایج تحقیقات علمی و این قبیل لاطائلات میکنید، لابد میدانید که «ترسیدن» یکی از علائم سلامت مغز انسان است و یک فرآیند کاملا فیزیولوژیک هم دارد یعنی بخش خاصی از مغز دقیقا برای این کار تعبیه شده و به لطایفالحیلی ـ که ذکرش در اینجا خیلی بیجاست ـ فرآیند ترس را در بدن رهبری میکند. صدمه به آن بخش هم به معنای از دست رفتن «توانایی ترسیدن» در انسان است. اتفاق مهیبی هم هست؛ فرض کنید از یک غولبیابانی سبقت بیجا گرفتهاید، طرف یک گوشهای خفتتان کرده و قفل فرمان به دست با سرعتی نزدیک به سرعت نور به سمتتان در حال حرکت است، اگر نترسید چه اتفاقی میافتد؟ میتوانید یک روز امتحانش کنید، مسئولیتش پای خودتان!
با این حساب حالا شما به من بگویید، کدام نادانی چنین کمر به تخریب و تحقیر قابلیت ذاتی خودش میبندد؟ این سوالی است که همین آقایان و خانمهای عاقل باید جوابش را بدهند، همانهایی که قصه نترسی قهرمانهای متهورشان دنیا را برداشته و ولشان کنی، صد مثنوی تحویلت میدهند در نکوهش ترس. شاهد مثالش هم این که تاریخ لحظه لحظه جنگاوری جنگجویان را ثبت کرده، اما خودتان را بکشید، هیچ کجایش هیچ نشانی از یک مادرمرده که از ترسش جلوی وقوع یک جنگ را گرفته، نمیبینید.
صداقت حکم میکند آدم اذعان کند ترس چیز بدی نیست. حتی اگر قرار باشد ارزشگذاری نکنیم هم ترس به واقعیت زندگی نزدیکتر است و یک موقعهایی حتی ریشه شجاعت و تهور آدمها هم میتواند باشد. جایی از فیلم «شوالیه تاریکی» قهرمان فیلم در معرض این توصیه قرار میگیرد که حتما از مرگ بترسد تا مبادا قویترین انگیزه روحی برای مبارزه را از دست بدهد. واقعیت هم همین است. نترسیدن همیشه آدم را قویتر نمیکند. بعضی ترسها گاهی مثل پمپ اقتدار در وجود آدمی عمل میکنند. خوب که ببینی، ریشه خیلی از شجاعتها در ترس است، ترس از دست دادن، ترس از دست رفتن، ترس اتفاقات بدتر و... .
عباس رضایی ثمرین