در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مشتری همه این غرفهها هم اغلب دختران و پسران دانشجویی هستند که میخواهند زمانشان را بعد از تمام شدن کلاسها و ترک نیمکتهای سبزرنگ و قدیمی دانشگاه تا رسیدن به تختهای فلزی و تشکهای ابری خوابگاه، با دوستانشان بگذرانند.
پرسه در محله امیرآباد همه جا با زندگی دانشجویی گره خورده است. از کتابفروشیهای میدان انقلاب تا باجههای تلفن کارتی انتهای امیرآباد که دیگر کمتر جایی در تهران جز اینجا کاربرد آنچنانی دارند آن هم تا حدی که گاه پشتشان صفی هم تشکیل شده باشد.
هرچند انتهای امیرآباد دیگر خوابگاه فاطمیه نیست. خیابانی است که از جلوی مرکز تحقیقات مخابرات ایران میگذرد، سازمان انرژی اتمی را هم پشت سر میگذارد و میرسد به خوابگاه فیض و چمران و شهرک والفجر و همین خیابان، بویژه غروبها که بروی، از روی اتوبان حکیم که میگذرد، پاتوق دیگری شده برای دختران و پسران دانشجو که ساعتی را روی پل بایستند، غروب خورشید را تماشا کنند و رد شدن ماشینها را از زیر پل و روشن شدن یکی یکی چراغهایشان را و اگر دستی هم در عکاسی داشته باشند، کمی «شاتر» را باز بگذارند تا خطوط رنگی قرمز و زرد نور در عکس کشیده شود.
همین خیابان روزها هم محل تمرین رانندگی زوجهای جوانی است که میخواهند علاوه بر ساعاتی که در آموزشگاههای رانندگی میگذرانند ساعتی را هم با هم تمرین کنند تا خیالشان از امتحان شهری راحتتر باشد. هرچند همهشان هم شنیده باشند که هرچقدر خوب رانندگی بلد باشی رسم کار آن است که یکی دو باری را خدمت افسر محترم آزمون سر کنی.
اما همه فضاهای امیرآباد هم اینچنین خیابانی ـ اتوبانی نیست. کمی که پایینتر بیایی، روبهروی کوی دانشگاه، ورزشگاه دانشکده تربیت بدنی دانشگاه تهران است که زمینهای ورزشی گوناگون از تنیس تا فوتبال را در خود جا داده و همه ساعتهای روز، جوانانی را میبینی که از آن بیرون میآیند یا واردش میشوند با کیفهای کولهپشتی، یا شکل راکت بدمینتون یا حتی ساکهای ورزشی قدیمی. از دانشکده فنی و علوم اجتماعی و اقتصاد هم که بگذری و بیمارستان قلب تهران و بوی قهوه عجیبی که همیشه مقابلش پیچیده را نادیده بگیری و باز بیایی پایینتر میرسی به یکی از «آلترناتیو»ترین فضاهای شهری تهران. بر سر درش نوشته «گذر فرهنگ و هنر» و به بازارچه خود اشتغالی معروف است. غرفههای گوناگونی دارد که پیرمردی اردبیلی در یکی از آنها، آش دوغی میدهد که دوغی است در کاسههای پلاستیکی یک بار مصرف با چند نخود درشت و فلفل قرمز و در غرفههای بغلی هم خوراکیهای دیگری مثل سمبوسه و آبمیوه و فلافل ارائه میشود که با میزها و آلاچیقها و حتی لبه جدولهای دورحوض میان غرفهها میتواند مکانی خوب با حس آرام دم غروب باشد برای گذراندن زمان.
هوا آرام آرام تاریکتر که میشود صدای سازدهنی و گیتاری از بیرون میپیچد در بازارچه و مردم آرام آرام گرد میآیند برای شنیدن اجرای زنده یک گروه دانشجویی کوچک با دو سه گیتار و یک ساز دهنی که گاهی «کانتری» مینوازند و گاهی «محلی» و بعد که دو سه آهنگ را گوش کردی باز میتوانی راهی باقی خیابان شوی که میرود تا موزه هنرهای معاصر که حتی شبها که تعطیل است هم در حیاطش مجسمههای مرموز با انحناهای پیچ در پیچ و فضاهای انتزاعی از استاد تناولی و دیگران با رنگ سرد فلزیشان میان سبز چمنها جا خوش کردهاند و ذهن را درگیر خود میکنند.
مردی هم خیلی شبها هست که کنار دیوار کوتاه همین محوطه موزه هنرها نشسته و با مفتول، طرحهای بداهه میزند. خطی را روی کاغذ میکشد، انحناها و قوسهایی به خط میدهد و از دل آن چیزی شبیه آدم بیرون میکشد و بعد انبردست و مفتول نازک فلزی را بر میدارد و به طرح روی کاغذ با سیم جان میدهد.
دو سه قدم آن سوتر از او دختری تمرینهای تارش را آورده و کنار خیابان اجرا میکند و چند قدم آن سوتر باز مرد دیگری نشسته و با نوک انگشت رنگ روغنی برمیدارد و روی کاغذ میکشد و با قلم سرانگشتانش نقاشیهای شگفت میکشد. مشتریها و تماشاچیان هرکدام از اینها هم خسته که بشوند سرازیر میشوند سمت پارک لاله و نیمکتهای چوبی میزدارش که در میان درختان و چمنها رها شدهاند و دو سویش دختران و پسرانی، دوتایی، چندنفره یا تنها، حرف میزنند، نگاه میکنند و گاه خیره میمانند. همین نگاه خیره را تا میدان انقلاب هم که بروی میتوانی ببینی، جلوی سینما بهمن در نگاههای منتظر، یا در چشمهای مسافران منتظر تاکسی همین نگاه سرگردان و مکثکننده را که گاه بازیگوش است، گاه ساکت و گاه خیره، همه جای امیرآباد میتوانی ببینی: در چشمان سرکش و تجربهگرای دانشجویان.
مسعود بُربُر
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: