خرس تعجب کرد و گفت: من نمیفهمم تو چه میگویی! من تنها چیزی که میدانم این است که باید بخوابم. چون باد سرد زمستانی وزید و نشان از خواب زمستانی داد.
سنجاقک گفت: ولی من فرسنگها راه آمدم و خودم را به دست باد سپردم تا تو را پیدا کنم. خواهش میکنم نخواب. من خیلی حرفها دارم برای گفتن و احساس میکنم وقت زیادی هم ندارم.
خرس گفت: به من چه! من میخواهم بخوابم هر وقت بیدار شدم صحبت میکنیم. در ضمن من و تو نمیتوانیم مادر و فرزند باشیم چون تو حشرهای و من حیوان.
سنجاقک گفت: اما به من گفتند اولین کسی که از گرمای وجودش جان گرفتی، همان مادر تو است و تن سرد من از گرمای وجود تو جان گرفت، بنابراین تو میتوانی حتی برای مدت کوتاهی مادر من باشی.
خرس گفت: ولی من اصلا حرفهای تو را نمیفهمم. من باید بخوابم وقتی بیدار شدم با هم بیشتر صحبت میکنیم و بعد به خواب زمستانی فرورفت.
سنجاقک گفت: پس فرصت بده تا ازت تشکر کنم.
اما خرس به خواب عمیقی فرورفت و سنجاقک هم بالای سرش نشست تا بیدار شود، دریغ از اینکه فقط 24 ساعت یعنی یک شبانه روز فرصت زندگی داشت.
دوباره باد وزید و سنجاقک را دید و پرسید: چی شد مادرت را پیدا کردی؟
سنجاقک گفت: بله، اما منتظر نشستم تا از خواب بیدار شود تا بگویم چقدر دوستش دارم. باد گفت: تو مطمئنی اشتباه نمیکنی؟
سنجاقک گفت: چرا؟
باد دوباره گفت: من شنیدم عمر سنجاقکها فقط یک شبانهروز است، تو وقت زیادی نداری! پس بلند شو از زندگی کوتاهت استفاده کن. دیگر فرصتی برایت نمانده است.
سنجاقک گفت: آخه خیلی حرفها دارم که باید به خرس بگویم.
باد گفت: حرفهایت را به من بگو من به گوشش میرسانم.
سنجاقک کمی فکر کرد و گفت: بگو چرا فرصتی برای حرف زدن به من ندادی؟
روزها گذشت و خرس با باد بهاری بیدار شد و باد پیغام سنجاقک را به خرس داد و خرس پشیمان شد از اینکه کاش برای یک لحظه به حرف سنجاقک گوش میکرد.
گلنوشا صحرانورد
هوش مصنوعی یکی از قدیمیترین عادتهای ما در اینترنت را تغییر داده است
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین عنوان شد
در گفتوگو با جامجم آنلاین تشریح شد
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین مطرح شد