سنجاقک و خرس

یکی بود یکی نبود. روزی بادی وزید و همراه باد سنجاقکی به دشت آمد و افتاد روی بدن یک خرس بزرگ. سنجاقک کوچولو خیلی احساس خوبی کرد. چون تازه متولد شده بود و احساس سرما می‌کرد و بدن خرس گرم بود و از حرارت بدن خرس جان گرفت و فکر کرد مادرش را پیدا کرده است و به خرس گفت: سلام! گرمابخش وجود من.
کد خبر: ۷۰۹۵۹۲

خرس تعجب کرد و گفت: من نمی‌فهمم تو چه می‌گویی! من تنها چیزی که می‌دانم این است که باید بخوابم. چون باد سرد زمستانی وزید و نشان از خواب زمستانی داد.

سنجاقک گفت: ولی من فرسنگ‌ها راه آمدم و خودم را به دست باد سپردم تا تو را پیدا کنم. خواهش می‌کنم نخواب. من خیلی حرف‌ها دارم برای گفتن و احساس می‌کنم وقت زیادی هم ندارم.

خرس گفت: به من چه! من می‌خواهم بخوابم هر وقت بیدار شدم صحبت می‌کنیم. در ضمن من و تو نمی‌توانیم مادر و فرزند باشیم چون تو حشره‌ای و من حیوان.

سنجاقک گفت: اما به من گفتند اولین کسی که از گرمای وجودش جان گرفتی، همان مادر تو است و تن سرد من از گرمای وجود تو جان گرفت، بنابراین تو می‌توانی حتی برای مدت کوتاهی مادر من باشی.

خرس گفت: ولی من اصلا حرف‌های تو را نمی‌فهمم. من باید بخوابم وقتی بیدار شدم با هم بیشتر صحبت می‌کنیم و بعد به خواب زمستانی فرورفت.

سنجاقک گفت: پس فرصت بده تا ازت تشکر کنم.

اما خرس به خواب عمیقی فرورفت و سنجاقک هم بالای سرش نشست تا بیدار شود، دریغ از این‌که فقط 24 ساعت یعنی یک شبانه روز فرصت زندگی داشت.

دوباره باد وزید و سنجاقک را دید و پرسید: چی شد مادرت را پیدا کردی؟

سنجاقک گفت: بله، اما منتظر نشستم تا از خواب بیدار شود تا بگویم چقدر دوستش دارم. باد گفت: تو مطمئنی اشتباه نمی‌کنی؟

سنجاقک گفت: چرا؟

باد دوباره گفت: من شنیدم عمر سنجاقک‌ها فقط یک شبانه‌روز است، تو وقت زیادی نداری! پس بلند شو از زندگی کوتاهت استفاده کن. دیگر فرصتی برایت نمانده است.

سنجاقک گفت: آخه خیلی حرف‌ها دارم که باید به خرس بگویم.

باد گفت: حرف‌هایت را به من بگو من به گوشش می‌رسانم.

سنجاقک کمی فکر کرد و گفت: بگو چرا فرصتی برای حرف زدن به من ندادی؟

روزها گذشت و خرس با باد بهاری بیدار شد و باد پیغام سنجاقک را به خرس داد و خرس پشیمان شد از این‌که کاش برای یک لحظه به حرف سنجاقک گوش می‌کرد.​

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها