خانه بروبچه​ها

اتاق پرو

نمی‌دانم چرا یقۀ این بغضها این‌قدر برای گلویم تنگ است. هر چه می‌کنم این لباس تنگ تنهایی را از تن بیرون کنم، نخ و ریسمان آرزوهای پوسیده‌ام به دست و پای دستهایم می‌افتند. سخت است گذشتن از لباسی که حقیقت عریانِ باختِ مرا بیصدا پوشانده​ و سخت‌تر آن‌که تمام لباس​های خوشخیال دنیا، برای تن آرزوهای ضعیفم زیادی گشادند.
کد خبر: ۷۰۹۵۸۹

من و تو که این‌قدرها با هم بد نیستیم. از دل اشک​های من و خنده‌های تو لباسی درمی‌آید که بر تن این اندوه​های حیران، زار نزند؟

مریم فرامرزی‌تبار

آففرین! یعنی یه جوری که متن قبلیت رو برداشتم پرتش کردم توی تلگرافخونه، جاش این رو دوباره تایپ کردم! از این جور دست‌فرمونا بیا خب تو جادۀ بروبچ... چیه بعضی از اونا که هی ویراژ می‌دی، یه جا می‌ری تو خاکی، یه جا برمی‌گردی وسط جاده، یه جا هم شاخ‌به‌شاخ می‌شی با کامیون روبه​رویی انگار داری براش کُری می‌خونی! خُ می‌زنه لِهِت می‌کنه دیگه بییییچ‌چااااره!

خیالی نیست... هست؟

تو یه روز پاییزی بهارِ من شدی و توی یه روز بهاری پاییز رو بهم هدیه کردی؛ عجب تصادفی!

کی؟ بالاخره کی این پاییز سر می‌رسه...؟ این بار هم مث همیشه خودم رو گول می‌زنم و می‌گم خیالی نیست.

مجید خزایی از نوشهر

خلافکار

1-نگذار تو را غم متلاشی بکند/ یا این‌که گرفتار حواشی بکند/ یک وقت مبادا که حسودی بدخواه/ بر چهرۀ تو اسیدپاشی بکند!

2-دانشکده رؤیای پر از بی‌تابی‌ست/ محصول تلاش و کوشش و بیخوابی‌ست/ هر کس برسد به نیمۀ دیگر خود/ دانشکده، باشگاه همسریابی‌ست!

3-شدیداً شیر تو شیر است این‌جا/ که هر کس فکر تدبیر است این‌جا/ وجود پالم تقصیر کسی نیست/ گمانم پای من گیر است این‌جا.

قنبر یوسفی از آمل

نیمکت

من با تموم نیمکتا یه دنیا خاطره دارم/ من دیگه سر رو شونۀ خاطره‌هام نمی‌ذارم/ من با تموم بعد از ظهر، دلتنگ خاطراتتم/ یه جوری این‌جا پیشمی، حس می‌کنم کنارتم/ آبی‌ترین نیمکت پارک، درختای کاج بلند/ یه بعد از ظهر، یه خاطره، چشماتُ یک لحظه ببند/ اگه هنوزم برامون خوابای خوبی می‌بینی/ بگو همین‌جا تا ابد، به پای عشقم می‌شینی/ یه نیمکت آبی شده، تمومِ خاطرات من/ بیا یه سر به شونه‌هام، سری به خاطرات بزن/ یادم میاد گفتی بهم، جدایی رو دوست نداری/ حالا بدون من بگو، سر به سر کی می‌ذاری/ آبی‌ترین نیمکت پارک، درختای کاج بلند/ من موندم و یه خاطره، تو هم به سادگیم بخند/ به من نمیاد بد بگم، پشت سر خاطره‌هات/ رو نیمکت آبی پارک، جز من کی می‌شینه به پات.

پیمان مجیدی معین

ازخودگذشتگی

نوشته‌هایم را که مبدأشان تویی، گاهی برای خودم زمزمه می‌کنم، بغض می‌کنم، اشک می‌‌ریزم و دنیا را کوچک و پر از بازی می‌بینم. دلم دریایی می‌شود به حال خودم و به حال نوشته‌هایم که به وسعت دریا تنها هستند و دریایی. آرزو نمی‌کنم به جای تو باشم. حتی اگر چنین نوشته‌هایی با هدف دل من، با دل دیگری برایم نوشته می‌شد. کوچکترین اشارۀ تو نیز درایتی می‌خواهد بزرگانه! من فقط می‌نویسم از حال خودم برای تو. دلنوشته‌هایم را دوست دارم برای تو و نه برای خودم.

اسما از اصفهان

من بدون تو

برایت می‌نویسم و خواهم نوشت از دلتنگی‌هایی که روزبه‌روز وسیعتر می‌شوند؛ از حدیث تلخ بغض​هایی که هیچ‌کس قادر به تفسیرشان نیست. امشب در دلم ضیافتی برپاست؛ ضیافتی برای ابرهای عجول. می‌دانی که بدون گریه می‌میرم.

رضوان

هندسۀ عشق

در هندسه می‌خوانیم: دو خط در صورتی موازی نامیده می‌شوند که هیچ نقطۀ اشتراکی نداشته باشند. می‌خواهم نپذیرم حداقل این بار را! می‌خواهم بگویم نه؛ یک نۀ محکم. دو خط چه نقطۀ اشتراک داشته و چه نداشته باشند موازی‌اند. خطوطی که حداقل یک نقطۀ اشتراک داشته باشند به خاطر آن اشتراک هم که شده، به سمت هم کشیده می‌شوند. خطوط موازی تا پای مرگ با هم می‌روند، بی‌آن‌که دستشان در دست هم باشد و چشمشان در چشم هم.

استدلالی از این ساده‌تر می‌خواهی که داری علیه عادات شورش می‌کنی؟

نه، اینها عادت نیست... قانون​های طبیعت است. خلاف آنها عمل کردن برابر است با کج رفتن؛ یک دوستی یا حتی ازدواج ناموفق. لطفاً یک کم هندسی فکر کنیم.

اشی‌مشی

مریض‌احوال

چقدر دلگرم‌کننده است این «دوستت دارم» گفتن​های از ته دل. شاید خیلی وقتا و خیلی جاها این جمله مکرر و تصنعی و متقلبانه استفاده شده باشه و حتی گاهی تشخیص بدل و اصلش سخت باشه اما هیچ وقت از ارزشش کم نمی‌شه.

«دوستت دارم» از اون دوستت دارمهایی که یعنی تو رو به خاطر همینی که هستی ستایش می‌کنم. بدون این‌که از خودم یه بُت بسازم و ژست خدایی برایت بگیرم؛ چرا که هر بُتی شکستنی‌ست و به دور از تعصب بیمارگونه، به دور از احساس مالکیت بی‌چون‌وچرا.

دست از نوشتن می‌کشم. دنیا دور سرم می‌چرخد. با نگرانی لیوان آب و قرص به دستم می‌دهی. می‌دانی؟ به قرص​های قرمز و سفید نیازی نیست. دلم به تو «قرص» است و به همۀ «دوستت دارم»های واقعی دنیا.

حدیث مطالبی

قبیح‌نویسی

نباید از تو گفت؛ قباحت دارد. باید از اساس منکر وجودت شد. تو را می‌گویم ای عشق؛ آخر این روزها گفتن از تو نشانۀ سیری و بی‌غمی است. البته می‌دانم که مبتلا شدن به تو از مبتلا شدن به جذام و طاعون هم بدتر است؛ اما وقتی می‌آیی، خودخواسته عواقب اعتراف به حضورت را به جان می‌خرم.

می‌آیی، زیر و رو می‌کنی، به آتش می‌کشی و درست وقتی که نباید، عزمت را جزم رفتن می‌کنی. من نمی‌دانم تو -ای حس غریب- چه نام داری؟ عشق یا هر اسم دیگری... اما من تو را با دو چشم خود دیده‌ام. من سیر نیستم، کلی هم غم دارم، اما می‌دانم که هستی. بیا و به آتش بکش؛ اما با کسانی که باورت دارند کمی مهربانتر باش. اجازه نده به خاطر ایمان به تو سر شرمندگی به زیر افکنیم.

شیوا

سلام‌سلام، همگی سلاااام...

به تو ای خاطرۀ تازه و آماده سلام/ به تو ای شاخۀ خشکیدۀ افتاده سلام/ و تو ای ماه بدان با همۀ ساده‌دلی/ از همین فاصلۀ دور و دراز، ساده سلام/ به تو ای عالم تنهایی شب، جلوۀ روز/ به تو ای دامن کوه، پیچ و خم جاده، سلام/ به شما مردم زندۀ ایران بزرگ/ زن و مرد، پیر و جوان، عاشق آزاده سلام.

هانیه از اهواز

خب؟ همین؟ بقیه‌ش؟ نتیجه‌ش؟ بعد از این همه سلام، آخرش؟ به قول مامان‌بزرگم که می‌فرماید: «یکی هم نیس بهش بگه: خب علیک سلام»!

یک واحد زبان​شناسی سفر و حذر

ببخش اگر این روزها تلختر از همیشه‌ام. تا امروز سختی​های زندگی‌ام را به امید سفر تحمل می‌کردم. آری! سفر؛ سفری دور به همراه تو. اما این روزها دلم سفر هم نمی‌خواهد. این روزها به دنبال حذرم. حذر یعنی سفر به جایی که نه تو باشی و نه هیچ جنبدۀ دیگر. دلم حذر می‌خواهد تا در آن سفرکرده‌ام را پیدا کنم. حذر یعنی من و تنهایی، حذر یعنی سکوت، یعنی اندیشه، فکر. آه که چقدر دلم برای اینها تنگ شده است[...].

بهاره لکی 21 ساله از تهران

وعدۀ دیدار

ای همه دنیای من، در نظرم گم شدی/ همدم فردای من، در نظرم گم شدی/ در سحر آرزو، ای همه امّید دل/ ماه ز رخسار تو، گشته همانا خجل/ طرۀ گیسوی تو، رنگ ز می یافته/ تیغ دو ابروی تو، گشته ز مه، تافته/ سرو چو قدت بلند، سر بنهاد همچو بید/ روشنی چهره‌ات، مطلع صبحی سپید/ دیدۀ زیبای تو، ظلمت شب در سحر/ حلقۀ انگشتری‌ست، دیده و اشکت گهر/ عطر دلاویز تو، بوی ز گل برکشید/ عاشق دیوانه‌ات، جام دگر سر کشید/ هر نفسم آرزوست، عارض چون ماه تو/ من چه کنم تا شوم، شمع سحرگاه تو؟/ والۀ روی توام، ای مه هفت آسمان/ ساحل دریای عشق، وعدۀ دیدارمان.

روزبه امیرمستوفیان از لاهیجان

خیام وقت تصحیح ورقه‌ها زیر برگه‌ت نوشت: یک نمره به دلیل اشکالات بارز بیت اول، نیم نمره هم بابت مصرع آخر کسر شود! النهایه...! بقیه‌ش رو بچاپ وسط فردا نیاد وعدۀ دیدارش رو جلو در جام جم قرار بده و فحش و فحشکاری راه بندازه که چیییی؟ شما استعدادهای درخشان رو نمی‌شناسین و سینما هم نمی‌رین و تخمه شکستن رو که دیگه نگو و...!

غافل

گل را/ بی‌پروا/ بوییدم و در آغوش کشیدم/ غافل از / زنبوری در غنچه و/ خاری خنجری...

علیرضا ماهری

من نه منم نه من منم

همۀ آرزوهای من بود. کاش فقط یکی از آرزوهای او بودم. همیشه او، «او» بود. کاش فقط یک بار می‌توانستم «تو» صدایش کنم. کاش اصلا همۀ کلمه‌های اشارۀ دنیا فقط «او» بود نه چیز دیگری.

رضا حاج منافی 28 ساله از مشگین‌شهر

پیام‌های چاردیواری

بدون نام 27 ساله: من یه ترنس هستم. می‌خواستم ازتون صمیمانه تشکر کنم که توی این جامعه که به این مسئله نه به عنوان یک بیماری، بل‌که [به عنوان] بحثی [نگاه می‌شه] که اگر گفته بشه اون رو آبروریزی می‌دونن و همیشه سرپوش رو این موضوع می‌ذارن. شما، یعنی روزنامه جام جم این بار فکر کنم سومه که این بحث رو باز کردین. واقعاً خیلی بی‌انصافیه که [بعضی افراد] با این موضوع این‌طور وقیح برخورد می‌کنن و کسی رو که سرطان داره دلداری می‌دن، کمکش می‌کنن، خودش می‌تونه گاهی راحت درددل کنه اما ما ترنس‌ها جرأت نداریم از دردمون حرف بزنیم، همدردی پیشکش. صد تا انگ بدنامی بهمون می‌زنن. خیلی سخته. واقعاً خیلی سخت. نمی‌دونم این اجتماع تو این زمان که دیگه علم و تکنولوژی به سطح بالایی رسیده، هنوز هم باید از این حرف​ها زد؟

بدون نام: بنده اولین باره می‌بینم درباره اختلال جنسیت تو روزنامه مطلب چاپ می‌شه. بین دوستان خودم به این موضوع برخوردم. لطفاً بیشتر آگاهی بدید درباره علتش و این‌که با این اشخاص چگونه برخورد کنیم.

بدون نام: مطالب من دخترم یا پسر بسیار بسیار عالی بود. امیدوارم باز هم در این زمینه فعالیت داشته باشید.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها