در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اما باز هم خبری نشد. این آخرین مسافری بود که آن روز باید جابهجا میکردم و بعد دو روز تعطیلی داشتم. برای همین هم بیتاب بودم زودتر به خانه بروم و استراحت کنم اما این مسافر هم انگار خیال نداشت به این زودیها بیرون بیاید. کمی دیگر صبر کردم و وقتی خبری نشد، تصمیم گرفتم برگردم سمت موسسه و بگویم چه اتفاقی افتاده تا زودتر بتوانم به خانه بروم اما نمیدانم چرا به جای اینکه به طرف موسسه حرکت کنم، خودرو را گوشه خیابان پارک کردم و رفتم سمت خانه. در زدم و منتظر ایستادم.
ـ «الان میآیم.» صدایی ضعیف و لرزان از داخل خانه این جمله را گفت. کمی بیشتر دقت کردم، انگار چیزی روی زمین کشیده میشد. بالاخره بعد از گذشت مدت زمانی بهنسبت طولانی، در خانه باز شد و پیرزنی که به نظر میرسید حدود 90، 95 سالش است از خانه بیرون آمد.
پیراهن مشکی بلندی پوشیده بود و کلاهش را با شالی روی سر محکم کرده بود. در اولین نگاه به نظر میرسید او دارد فیلم بازی میکند و لباسهای قدیمی مخصوص فیلم را پوشیده است. کنارش، روی زمین یک چمدان پلاستیکی کوچک هم بود. به ساختمان نگاهی انداختم، انگار سالها بود کسی در آن خانه زندگی نمیکرد. روی تمام اسباب و لوازم خانه ملحفههای سفید انداخته بودند و روی دیوارها هم هیچ چیزی نصب نبود؛ نه ساعت و نه تابلو. در گوشهای از خانه یک سبد پر از عکس و ظرفهای قدیمی به چشم میخورد و جلب توجه میکرد.
داشتم به اسباب داخل خانه نگاه میکردم که صدای پیرزن مرا به خودم آورد: «امکان دارد چمدانم را توی خودرو بگذارید؟»
چمدان را بردم و داخل خودرو گذاشتم و بعد برگشتم تا به پیرزن کمک کنم خودش هم سوار شود. وقتی داخل ماشین نشستم، نشانیای به من داد و از من خواست از مرکز شهر او را به مقصدش ببرم. من خیلی سریع و بدون مکث گفتم:
ـ «اما این کوتاهترین مسیر نیست، زمان زیادی میگیرد.»
ـ «من عجلهای ندارم و برایم فرقی نمیکند. دارم به آسایشگاه میروم و ساعت رسیدنم خیلی مهم نیست.»
از آینه نگاهش کردم که روی صندلی عقب نشسته بود و چشمانش برق میزد. دوباره شروع کرد به حرف زدن: «من دیگر هیچ فامیلی در این دنیا ندارم و خودم هم خیلی زنده نخواهم ماند، برای همین هم بهتر است بروم به یکی از آسایشگاههای سالمندان تا آخر عمرم را همانجا زندگی کنم.»
مسیر را از او پرسیدم و هر جایی که او گفت، رفتیم. دو ساعتی از مرکز شهر به سمت آسایشگاه سالمندان در راه بودیم. از جلوی ساختمانی رد شدیم و پیرزن به من گفت وقتی جوان بوده در این اداره بهعنوان مسئول فروش کار میکرده، بعد به محلهای رفتیم که پس از ازدواج با همسرش در آنجا زندگی میکرده و با هم در خیابانهای آن قدم میزدند. بعد به یک انبار لوازم خانگی رسیدیم و پیرزن به من گفت سالها قبل به جای این انبار، رستورانی بوده که او و همسرش اولین شام پس از ازدواجشان را آنجا خوردهاند. گاهی هم از من میخواست سرعت را کم کنم و از جلوی ساختمانی رد شوم یا گوشهای از خیابان بایستم و بدون اینکه حرفی بزند به نقطهای خیره میشد و فقط به بیرون نگاه میکرد.
بالاخره، بعد از چند ساعت گفت خسته شده است و میخواهد به آسایشگاه برود و بقیه مسیر هم در سکوتی طولانی طی شد. وقتی رسیدیم، انگار مسئولان آسایشگاه منتظرش بودند. پیرزن پیاده شد، ایستاد و از من پرسید کرایهاش چقدر شده است، اما من تصمیم گرفته بودم هیچ پولی از او نگیرم. او آخرین مسافری بود که در آن هفته داشتم و مسیرش به اندازه یک عمر، طولانی و شگفتآور بود، من هم نمیخواستم لذت این سفر با گرفتن کرایه ازبین برود.
زهره شعاع
منبع: inspirationalstories
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: