پدر و مادر علی کوچولو گوشهای نشستند تا چند ساعتی او بازی کند. علی که خیلی هیجان داشت به این طرف و آن طرف میدوید و بازی میکرد. او به سمت تاب رفت و سوار شد. علی با سرعت تاب میخورد که ناگهان از روی تاب به پایین افتاد و تاب با سرعت زیادی به سرش برخورد کرد. مادر و پدر علی به سمتش دویدند و بلندش کردند. علی گریه میکرد و تمام بچهها دور آنها جمع شده بودند.
مادر به علی گفت: چرا احتیاط نکردی و آرامتر تاب نخوردی پسرم، مگه من چند بار نگفتم مواظب باش.
گوشه چشم علی کوچولو زخمی شده بود و خون زیادی ازآن میرفت. در آن نزدیکی یک درمانگاه بود. علی را به درمانگاه رساندند و خانم پرستار زخم گوشه چشمش را پانسمان کرد و گفت چند روز باید استراحت کند تا کاملا خوب شود.
چند روزی گذشت و علی خوب شده بود، ولی میترسید به پارک برود. یک روز پدربزرگ، علی را به پارک برد و علی کوچولو چون اعتماد به نفسش را از دست داده بود، میترسید به سمت وسیلهها برود و بازی کند. پدربزرگ علی خیلی مهربان بود و به او کمک کرد تا بازی کند و ترسش بریزد و بعد به علی گفت: پسرم اگر هر کاری را با احتیاط انجام بدهی هیچ وقت اتفاق بدی برایت نمیافتد.
از آن روز به بعد علی نهتنها خودش مواظب بود، بلکه مواظب بچههای دیگر هم بود.