مجرم حرفه‌ای خانواده‌اش را مسبب همه مشکلاتش می‌داند

زندگی در قهقرا

نام و تاهل: کریم ـ ت، مجرد سن: 27 سال تحصیلات: راهنمایی اتهام و محل دستگیری: حمل مواد مخدر ـ استان تهران یگان دستگیرکننده: پلیس پیشگیری
کد خبر: ۶۷۸۳۵۸

کریم در زندگی هرگز معنی خانواده را بدرستی نفهمیده است. او می‌گوید:« از وقتی خیلی بچه بودم، پدر و مادرم همیشه باهم دعوا داشتند. پدرم بداخلاق بود و مادرم را کتک می‌زد. او معتاد بود و کار درست و حسابی هم نداشت. کار خلاف هم زیاد می‌کرد.

آخر سر هم کشته شد. ما هیچ وقت نفهمیدیم او چطور مرده است، فقط یادم است به مادرم خبر دادند، بیایید جسدش را ببرید. بعد از آن باز هم زندگی ما درست نشد. من یک برادر و یک خواهر دارم و مادرم نمی‌توانست به تنهایی مخارج زندگی‌مان را تامین کند. برای همین هم چند ماه بعد از فوت پدرم، با مردی ازدواج کرد؛ البته عقدشان موقت بود.»

متهم ادامه می‌دهد: «آن مرد هم مثل پدرم اعتیاد داشت، اما وضع مالی‌اش بد نبود یعنی می‌توانست به مادرم کمی پول بدهد. مادرم هم در خانه‌های مردم کار می‌کرد. در خانه کسی نبود به فکر بچه‌ها باشد و برای همین من اصلا درس نمی‌خواندم. نمراتم همیشه پایین بود و معلم‌ها دعوایم می‌کردند، بالاخره هم از وسط سال دوم راهنمایی دیگر به مدرسه نرفتم.

مادرم وقتی موضوع را فهمید، خیلی با من دعوا کرد. آن روز شوهرش هم خانه ما بود و او هم یک سیلی به گوشم زد. همان باعث شد از خانه فرار کنم. تا یک هفته در خیابان‌ها سرگردان بودم تا این‌که مجبور شدم دوباره به خانه برگشتم، اما از آن به بعد آنجا دیگر خانه من نبود و خیلی وقت‌ها پیش می‌‌آمد که شب به خانه نروم. با چند نفری دوست شده بودم و بیشتر با آنها زندگی می‌کردم.

همین دوستی‌ها باعث شد کریم وارد دنیای مجرمان شود. او می‌گوید: «کارم را با دزدی‌های کوچک شروع کردم و به همین دلیل هم مرا گرفتند. دیگر مادرم کاری به من نداشت، یعنی اصلا برایش مهم نبودم. حدس می‌زدم او هم معتاد شده است. برادرم حال و روزی بهتر از من نداشت. این وسط خواهرم بیچاره بود. او هم ترک تحصیل کرد و در خانه ماند و مجبور بود کارهای خانه را انجام دهد. بعد هم او را مجبور کردند با اولین خواستگارش ازدواج کند. مدت‌هاست هیچ خبری از او ندارم. من بعد از این‌که دوبار در شهر خودمان در استان مرکزی دستگیر شدم، به تهران آمدم.»

متهم هنگام مهاجرت به تهران به مجرمی حرفه‌ای تبدیل شده بود. او می‌گوید: «آدم خلافکار مثل خودش را زود پیدا می‌کند من هم در تهران خیلی زود با چند خلافکار رفیق شدم و باز هم دزدی‌ها را شروع کردم. البته کم‌کم مواد هم مصرف‌ می‌کردم تا این‌که بعد از مدتی واقعا معتاد شدم.»

حمید مکثی می‌کند و سپس ادامه می‌دهد: «تمام این سال‌ها به بدبختی گذشت هفت، هشت سابقه دارم. دیگر به زندان عادت کرده‌ام، اصلا بلد نیستم طور دیگری زندگی کنم. هر کسی یک سرنوشتی دارد و سرنوشت من هم این‌طوری سیاه بود.»

متهم درباره علت دستگیری‌اش می‌گوید: این دفعه مواد همراهم بود. مدتی بود خرده‌فروشی می‌کردم تا این‌که در خیابان ماموران به من ظنین شدند. راستش قیافه‌ام تابلو است. مامور از صدکیلومتری می‌فهمد چه کاره هستم البته موادی که همراهم بود، زیاد نبود. برای همین فکر نکنم زیاد در زندان بمانم مهم بعدش است که باز هم باید به همان زندگی سابقم برگردم.»

مرد جوان حرف‌های خود را این‌طور به پایان می‌رساند: من از پدر و مادر شانس نیاوردم، برای همین هم به این حال و روز افتادم. جایی که معمولا برای مصرف مواد می‌رفتم، پسر جوانی هم می‌‌آمد که پدر و مادرش دکتر و مهندس بودند. به او می‌گفتم تو دیگر چرا؟ درد تو چیست؟

من اگر خانواده درست و حسابی داشتم، هیچ وقت سراغ این کارها نمی‌رفتم. نمی‌فهمم بعضی‌‌ها با این‌که همه چیز دارند، چرا باز هم سراغ مواد و خلاف می‌روند. من در زندگی‌ام هیچ​کس را نداشتم که به من راه و چاه زندگی را نشان دهد. پدرم معتاد بود. بعد از آن مادرم با مردی معتاد ازدواج کرد. خود مادرم هم اصلا به فکر بچه‌هایش نبود. می‌خواهم بار دیگر این را بگویم که من اگر این‌طور شدم به دلیل خانواده‌ام بود.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها