پدربزرگ هم چون سپهر را دوست داشت، چیزی نمیگفت و سپهر هم از همین اخلاق او سوءاستفاده میکرد. تا اینکه یک روز پدربزرگ نگران شد و به سپهر گفت: پسرم من نگران دندانهایت هستم. مواظب باش بیدندان نشوی!
سپهر خندید و رفت. چند روزی گذشت، یک روز سپهر داشت آبنبات میخورد که متوجه شد یکی از دندانهای جلوی او لق شده است. خیلی ترسید و آن روز سعی کرد مراقب باشد و چیزی نخورد. فردای آن روز سپهر مشغول بازی بود که ناگهان دندانش افتاد.
سپهر از ترس گریهاش گرفت و دندانش را برداشت و رفت گوشهای ساکت و بیصدا نشست. مامان سپهر متوجه شد و گفت: سپهر جان اتفاقی افتاده؟
اما سپهر جوابی نداد. مامان نزدیکش شد و دید دهانش کمی خونی شده است. با صدای بلند و نگران گفت: سپهر چی شده؟
سپهر با گریه دستش را باز کرد و دندانش را نشان مادر داد. مادر گفت: دندونت افتاده؟
سپهر گفت: بله.
مامان خندید و گفت: چقدر بهت گفتم شیرینی و شکلات نخور! حالا شدی یک پسر بی دندون، عیبی نداره بیا بریم پیش دکتر بینا تا دندونت رو بچسبونه.
سپهر گفت: یعنی درست میشه.
مامان خندید و گفت: حالا بیا بریم.
پیش آقای دکتر که رسیدند، سپهر گفت: سلام.
دکتر بینا گفت: بهبه پسر ما دیگه بزرگ شده، اولین دندانش هم افتاده، اما اگر شیرینی کمتر میخورد شاید کمی دیرتر میافتاد.
سپهر گفت: عیبی نداره؟
دکتر: نه، چون اینها دندانهای شیریات هستند که میافتند و جای آنها دندانهای اصلی در میآیند.
سپهر گفت: آخیش خیالم راحت شد.
دکتر ادامه داد: اما هر شب دندانهایت را مسواک بزن که پوسیده نشوند و شکلات هم کمتر بخور.
سپهر کوچولو قول داد و از آن به بعد مواظب دندانهایش بود.
گلنوشا صحرانورد