با همه اینها میتوان گفت اگر متن و فیلمنامه مناسب و خوب نباشد، بازیگر نمیتواند معجزه کند و از یک متن ضعیف و شخصیتی که طراحی مناسبی برای آن نشده، نقشی باورپذیر و دیدنی خلق کند.
هدایت کارگردان و داشتن ایده برای طراحی میزانسن و زاویه دوربین، گریم، طراحی صحنه و لباس هم به بازیگر کمک میکند تا او نقش خود را بهتر اجرا کند. اما وقتی هیچکدام از اینها به شکل درست در کار وجود ندارد نمیتوان از بازیگر هم انتظار زیادی داشت.
بعضی اوقات کارگردان بدون اینکه خودش فکر و اندیشهای برای کار داشته باشد، بازیگر را مقابل دوربین میفرستد و از او میخواهد با استفاده از تجربیاتش نقشی را بازی کند. اینجاست که بازیگر سکاندار کار میشود و سریال را به هر سمتی که میخواهد، هدایت میکند، هر زمان که صلاح بداند بداهه میگوید، دیالوگها را تغییر میدهد و گاهی حتی مسیر داستان را نیز عوض میکند.
در چنین شرایطی که به آن بازیگرسالاری میگویند، نه تهیهکننده و نه کارگردان نمیتواند به بازیگر بقبولاند که باید به متن وفادار باشد و گوش به فرمان کارگردان باشد. در این مواقع خط اصلی سریال مخدوش شده و از هدفش دور میشود و خیلی زود مخاطب خود را از دست میدهد.
بازیگران معروف میتوانند قلاب خیلی خوبی برای گیر انداختن مخاطب باشند، اما همین بازیگر مشهور و کارآزموده هم باید هدایت شود، باید فیلمنامه داشته باشد و برایش دیالوگهای مشخصی نوشته شود تا بتواند بیننده را با خود همراه کند.
وقتی نویسنده و کارگردان روی متن تعصب دارد و بازیگر را مجبور میکند طبق فیلمنامه عمل کند، یعنی به کار خود وارد است و سمت و سوی کار خود را مشخص کرده و تصمیم دارد اثری به یادماندنی و پرمخاطب بسازد و تواناییهای خود را به رخ بکشد. در چنین موقعیتهایی حتی بازیگران معروف هم با افتخار میگویند در طول کار گوش به فرمان کارگردان بودهاند.
طاهره آشیانی / دبیر گروه رادیو و تلویزیون