یک روز از این روزها پویا تصمیم عجیبی گرفت. او تصمیم گرفت با پوریا به مدرسه برود، البته بدون اینکه کسی بفهمد.
آن روز پوریا مثل هر روز بلند شد و لباسهایش را پوشید تا برای رفتن به مدرسه آماده شود. پویا کوچولو هم یواشکی لباسش را پوشید و وقتی پوریا از در رفت بیرون، پشت سرش راه افتاد و رفت. نزدیک مدرسه که رسیدند پوریا متوجه شد پویا بدون اجازه از خانه بیرون آمده و پشت سرش است.
پوریا ناگهان برگشت و دست پویا را گرفت و گفت: برای چی دنبال من اومدی؟ حالا چطوری ببرمت خونه؟ الان زنگ مدرسهام میخوره!
پویا گفت: منم میخوام بیام مدرسه سواددار بشم.
پوریا گفت: هنوز تو کوچولویی. سال دیگه باید بیای مدرسه. حالا برگرد برو خونه.
پویا: چطوری برم، من که بلد نیستم.
بالاخره پوریا یواشکی پویا را داخل مدرسه و کلاسش برد و گفت: همینجا ساکت بنشین و حرف نزن تا خانم معلم متوجه نشه.
مدتی از کلاس گذشت و هیچکس متوجه حضور پویا نشد، اما ناگهان پویا به دستشویی احتیاج پیدا کرد و پوریا مجبور شد پویا را از کلاس بیرون ببرد. وقتی که برگشتند خانم معلم گفت: هر دو اسمهایتان را بگویید و بعد بنشینید.
پوریا گفت: خانم اجازه! من پوریا رضایی و اینم پویا... رضایی.
خانم معلم گفت: شما شاگرد جدید ما هستید، آقا پویا؟
پویا گفت: بله، من میخوام سواددار بشم.
بچهها همه خندیدند. خانم معلم ادامه داد: مامان شما میداند که امروز با هم به مدرسه آمدید؟
پوریا گفت: نه...
خام معلم گفت: ای وای حتما مامان شما الان خیلی نگران شده، زود برویم دفتر تا به خانه زنگ بزنید و خبر بدهیم تا از نگرانی در بیایند.
خانم ناظم به مادر آنها خبر داد و او خیلی فوری به مدرسه آمد و از نگرانیاش برای پوریا و پویا گفت و از آنها خواست که دیگر بدون اجازه کاری انجام ندهند.
گلنوشا صحرانورد
نادر فریادشیران در گفت و گوی اختصاصی با جام جم آنلاین؛