حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
تو خودت قند و نباتی
با قند چایم شیرین نشد. با شکر هم نشد. با نیشکر و چغندر هم نشد! عجیب بود!
ماندهام چگونه تو چایی را که با نبات حافظ هم شیرین نشد، با نگاهت شیرین [می]کنی!
احسان 87
* چه کاریه؟ خُ دیگه خودت همیشه یه آفرین ته متنای چاپ شدهت بذار از طرف من و بقیه! (خارج از موضوع: یه ویدئو میدیدم از سخنرانی یه دانشمندی. بگو خب! میگفت: کلاً هیچ چیز حتی قند و شکر شیرین نیست. این نیاز ما به شیرینیه که شیرینی رو شیرین میکنه. گرفتی صحبتش رو؟ اگه آره، پس الان میدونی که طرفت چطو تونسته با نگاهش چای به اون تلخی و سیاهی رو شیرین کنه! تسلیت میگم: عاشق شدی رفت!)
عروس
هر روز خشخشکنان با جاروی بلندش کوچههای شهر را عروس میکند و دخترش حالا که میخواهد عروس شود، شرم دارد از اینکه بگوید پدرش رفتگر است. چه حکایت عجیبی!
زهرا محمدی از خرمآباد
بازگشت ترمیناتور
7 سال گذشت... 7 سال نبودم اما جای خالیام را حس نکردی. تنهاییام را ندیدی و دلتنگیهایم را نشمردی. هفت سال سکوت بود و تردید؛ پشت یک دنیا شوق واسه همکلام شدن دوباره. روزهایم یکی پس از دیگری گذشت اما خبری از نبودنم نشد.
نبودم اما بزرگ شدم؛ آنقدر که تمام روح 18 سالگیام را با حرفهای گاه و بیگاهت پشت سر گذاشتم و حالا که چندیست از نبودنت فاصله گرفتهام، فقط و فقط دلتنگی بود که پیوندی شد بین دستهای من و صفحة تو... یادت هست؟ گفتی برو، زلال که شدی، دوباره برگرد. حالا آمدهام؛ زلال و پاکتر از همیشه. رفتم؛ 7 بهار گذشت؛ 7 بهار بدون تو و پندهایت و من بزرگ شدم تا تو جوانیام را به یاد بیاوری که با تو و حرفهایت گذشت.
من آمدم تا دوباره چشمهای مهربانت را سایهبان حرفهایم کنی و هر چه در دل دارم، بیپرده بگویمت: سلام.
آرتینا
* اللّکییییی میییییگیییی! چقد هی از اون همه متن تعریف کردم و یهو معلوم شد همهشون کپی بودن؟! هوم؟ آخه این جملۀ «مطالب خودتون رو بفرستید، نه کپی آثار دیگران» رو که من از همون سالها مدام تکرار میکردم؛ بفرما... «جیگر» کلاه قرمزی هم داره حرفم رو تأیید میکنه؛ واستاده هی میگه: «گفتم یا نگفتم؟ گفتم یا نگفتم؟ گفــــــــ...ـتــــم... یاااا نگفتم؟»! (اگه زلالی و پاکیت به حدی رسیده که نوشتههای خودت رو بفرستی: علیک سلام!)
ماهیِ من
سایهام را چگونه میبینی از ورای سقف زلال آسمانت؟ خسته و خموده؟ من باور میکنم که سخت است به خاطر سپردن لحظههایی مکرر از یک آرزوی تکراری. اعتراف میکنم که سخت است تماشای تمام رؤیاهایت فقط در یک قدمی... زندان من و تو بلوریست! دیوار را نمیبینیم اما هست.
مونا
مرداب
میمیرد هر غروب، با هر عبور تو/ خورشید عشق من، پشت غرور تو/ همرنگ شب شده، دنیای من ولی/ صبح دوباره است، شبها مرور تو/ دریا بدون موج، مرداب غصه است/ بیموج ماندهام، دور از حضور تو/ یک لحظه در خوابم، ای کاش میدیدیم/ تو با منی و من، سنگ صبور تو.
یاس
* هوم... اولاش قشنگ بوداااا... ولی اون آخرش که خوابت برده بود دیگه گمونم چشات هیری ویری رفته بود، وزن و قافیه رو نمیتونست ببینه! (حافظ میگه دفعه بعد، یه تست بزن اول بخواب، بعد شعر بگو! آها راستی... اسمت رو هم فراموش نکن ته متنت!)
همراه اول و البته آخر
ازش پرسیدم: توی زندگی دنبال چیه؟ جواب داد: خواستههای من از زندگی که توی چند تا پیامک جا نمیشه. اینطوری ظلم میشه به من و خواستههام. گفتم: برای خواستههای من اما یک پیامک هم زیاده! پرسید: مگه خواستۀ تو از زندگی چیه؟ جواب دادم: یه همراه. با یه کم مکث پرسید: حالا این همراه خوب چه ویژگیهایی باید داشته باشه؟ گفتم: نه دیگه نشد! اینطوری ظلم میشه به من و خواستههام!
پیمان مجیدی معین
حساب و کتاب اشتباه
یاد گرفتم که نباید بخندم. نباید مهربان باشم. نباید کمک کنم. نباید خوب حرف بزنم. نباید احترام بگذارم. نباید صاف و ساده باشم و نباید برای کسی گریه کنم!
این روزها دلم کمی مغرور بودن میخواهد! کمی زیاد جدی بودن! این روزها لبخند و مهربانیام را نباید هیچ کسی ببیند! دیگر میخواهم همه را در انتظار یک نیملبخند بگذارم و مهربانیهایم را با یک تیر تهدید کنم. این روزها دیگر بد حرف میزنم و دست کسی را نمیخواهم بگیرم. این گونه خوب به چشم میآیم! هر چیزی که بد است، میخواهم انجام بدهم؛ این گونه میخواهم آبرو بخرم! این روزها باید کوهی از دروغ شوم. باید خودم نباشم. باید محکم و مغرور باشم. باید آنقدر ریاکار شوم که اثری از صاف و سادگی بر جای نگذارم!
این روزها باید آنقدر آدم بدی شوم که بگویند چه آدم خوبی!
پریسا ر.ج.
* گرفتم چی شد! میدونی اشتباه خیلی از آدمایی که میگن «جامعه اونقد گرگ شده که اگه گرگ نباشی نمیشه زنده بمونی»! یا «بین این همه دزد، اگه دزد نشی کلاهت پس معرکهست»! یا «آقا همه کلاه منو ورداشتن صدام درنیومد، ولی دیگه منم عین خودشون کلاهبردار میشم»! چیه؟ الان با رسم شکل و نمودار برات توضیح میدم: طرف عوض اینکه سادهلوحی خودش رو اصلاح کنه و اونقدر زبر و زرنگ شه که کسی نتونه کلاهش رو ورداره، یا یه قفل درست و درمون به در خونهش بزنه و نکات ایمنی رو رعایت کنه، سادهترین راه رو انتخاب میکنه! این جوری عوض اینکه گرگ و دزد و کلاهبردار کم بشه، یکی دیگه هم بهشون اضافه شده!
صدای بیصدا
حس بدیه، خیلی بد! حس قهرمان بودن برا بقیه و پوچ بودن برا خودم. حس اینکه همه حسرت من رو میخورن اما من حتی حال خودمم ندارم. حس اینکه من دارم تو پیلۀ قطور انتظارات بقیه خفه میشم اما همه با اشتیاق منتظر پروانه شدنم هستن. دلم میخواد داد بزنم اما یادم میافته که هیچکی ازم انتظار فریاد نداره.
دلم میخواد گریه کنم اما یادم میافته که هیچکی ازم انتظار گریه هم نداره. دلم میخواد آزاد باشم اما یادم میافته که تو دستای بقیه اسیرم.
چقدر سخته زندگی کردن برای دیگران!
(راستی چرا جوابای خودت کم شده؟ بهشخصه خیلی با جوابات حال میکردم. دوباره جوابای بامزه خودت رو بنویس لطفا)
چهلگیس
* (یه عاااالم نوشته و اسم مونده پشت در که میخوام سریع برسونمشون به چاپ، بلکه به جای «یکیدو ماه نااااقاااابل»، به «سهچاااار ماهه احصاب پحصاب نذاشتی دیگه واسهمون باس مام بریم یه وردنهای بخریم» نرسه! یخده تحمل کنید، وقت جواب هم میرسه!)
موج تنهایی
1-موج بلند بهانههایم هر روز بلندتر میشود، هر کدام تلنگریست بر اینکه تنهاییام تمامی ندارد.
رضوان
زندگی مشترک
کاش جوونا قبل از اینکه تصمیم بگیرن ازدواج کنن، هدفشون رو از ازدواج تعیین کنن تا بدونن واقعاً چی میخوان از زندگی مشترک؟ [آیا] وقتی زندگیشون رو با هم به اشتراک گذاشتن، میتونن من بودن رو کنار بگذارن و ما بشن؟ اینقدر برای خودشون و طرف مقابلشون ارزش و احترام قائل باشن که مطالعاتی حتی جزئی درباره تفاوتهای شخصیتی و نیازهای اساسی هر دو جنس داشته باشن، تا با درک بهتری از روحیات همدیگه قدم تو جادۀ پر پیچ و خم زندگی مشترک بگذارند، تا کنار هم به آرامش و تکامل برسند و به معنای واقعی کلمه قد بکشن و بزرگ بشن.
مژگان 84
پس الان کی عاقله؟
روزی که فهمیدم اعتماد کردنم به یه دوست از روی بیعقلیم بوده، احساس خیلی بدی داشتم. اما از اون بدتر روزی بود که یه نفر بهم گفت اعتماد کردنش به من از روی بیعقلیش بوده! نمیدونم چطور باید بهش ثابت کنم که داره اشتباه میکنه. نکنه منم درباره دوستم اشتباه کرده باشم؟!
ر. محمدی پ. از تهران
داداااش... مرگ من یواااش
1-قدمهایت را یواشتر بردار. بگذار به پایان نرسد این خیابان. نمیدانم کی دوباره همقدمی با پاهایت نصیب پاهایم خواهد شد. بمان تا تمامی لحظاتم را به نامت کنم.
2-بیانصافیست برای رسیدن رمان دیدنت بر سر ثانیههایی فریاد بکشم که زمان بودنت آرزوی مرگشان را میکردم!
جوجه تیغی
گیجوویج
1-یادته یه بار گفتم عشق خاصیت الکترون آزاد رو داره؟ چند تا خاصیت دیگه پیدا کردم: الف-میدونستی فلزها تمایل به از دست دادن الکترون دارند؟ حالا به نظرت من عین فلز میمونم؟! ب-وقتی آهن زنگ میزنه یعنی الکترون آزاد از دست داده... آهن به پودر تبدیل شد!
2-از کار دنیا گیج گیج شدهم. شدهم مث یه پرندهای که یا داره تو هوا دست و پا میزنه یا خودش رو به شیشهها میکوبونه. چشام از شدت گریه اینقدر میسوزه که نمیتونم راه و چاه رو از هم تشخیص بدم. دنبال یه راهنما میگردم. نمیدونم چند نفر عین من هستند، اما این رو میدونم کم نیستند.
پیک راستان
قهرمان
کشتیگیر نیستم. فنون کشتی را هم خوب نمیدانم، اما خاک شدن را خوب بلدم! چرا که تجربهاش کردهام.
اعتراف میکنم خاک شد تمام وجودم در برابر نگاه مهربانت، آن لحظه که سرمایه زندگیات را به تاراج گذاشتی تا لبخند مهمان لبهای کودکان بیمار و نیازمند شود. تو تنها، قهرمان نیستی! من هم قهرمانم. همیشه قهرمانی به مغلوب کردن نیست، گاهی مغلوب شدن هم حکم قهرمانی دارد!
ندا
دیگ
دیگ دیگر آمد و بر دیگ شد/ دندهام در زیر آن تهدیگ شد/ روی هم این دیگها انبار شد/ همچو برج لاغرِ میلاد شد/ میبرم این برج کج تا خانهام/ له شده دست و دماغ و چانهام/ هر کسی از دیگ من شد یار من/ هی گشوده صد گره از کار من/ تا برم در هر اداره دیگ خود/ میشود حل مشکلاتم خودبخود/ میخورند ملت قسم بر نام من/ کس ندارد یک خبر از شام من/ از قضا این دیگها توخالی است/ خالی از مرغ و برنج عالی است/ در تهِ شش دیگ من، ششلیک نیست/ جوجه و آن زعفران شیک نیست/ گشتهام یک جا و دو جا، صد جای آن/ خورده بر کفگیر من یک استخوان/ دیگ خالی کرده رویم را سیاه/ میکشم بوی غذای اغنیا/ چشم ملت چون گرفته جای هوش/ دیگ خالی را از آن دارم به دوش.
(خوب بید؟ مسابقه: این شعر بالا شما رو یاد چه ضربالمثلی انداخت؟ فکراتون رو بریزین رو هم و متن «آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار هیچی» رو به شماره زیرنویس که زود ردش میکنم تاا سخت بشه مسابقه اساماس کنین! استفاده از ماشین حساب هم مجاز نیست!)
زینب فخار 26 ساله از کاشمر
هعی روزگار برعکس
افکارم نه پلید است، نه خشن. از دوستی آغاز و با محبت پایان میگیرد اما جایی جز صفحه کاغذی کهنه ندارد؛ کاغذی که چارهای جز سوختن ندارد. تأسفم برای دنیاییست که مردمانش در آتش افکار جنگطلبانه قدرتمندانش میسوزند اما من، در همین دنیا، برای داشتن چهرهای موجه باید افکار عاشقانهام را بسوزانم!
میرهادی تمدنی، 25 ساله از رشت
تظاهرات
1-کسانی که اشکهایمان را درمیآورند، دوستمان ندارند. فقط تظاهر میکنند به دوست داشتنمان. چه تلخ است باور به تظاهر ساختگی.
2-وقتی که با حرفهایت مرا رنجاندی، در قلبم تیربارانت کردم.
3-خوب بودنت را میگذارم به حساب فرشته به دنیا آمدنت. اینجا زمین است و این اتفاقِ نادر است.
شادی اکبری
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....