
شاه با شتاب خود را به داخل ساختمان رسانید، ولی دوتن از درجهداران محافظ به نام های لشکری و بابائیان مورد اصابت گلوله شمسآبادی قرار گرفته و کشته شدند. در این میان شاه به دفتر کارش وارد شد و در را پشت سرش بست. سرباز سعی کرد در را بشکند ولی گاردهای کاخ که از صدای تیراندازی به وحشت افتاده بودند خود را به آن جا رسانیده به او مهلت نداده و با رگبار گلوله او را از پا در آوردند. خبر روزنامههای عصر روز 21 فروردین حاکی از «نزاع چند سرباز در کاخ مرمر بود که منجر به تیراندازی و قتل دو سه نفر شده بود».دولت در حادثه کاخ مرمر، چهارده تن را به اتهام کوشش در انجام سوءقصد به جان شاه بازداشت و محاکمه کرد. این در حالی بود که دادستانی ارتش نتوانست ادعای خود را درمورد رابطه بین دستگیرشدگان و رضا شمسآبادی به اثبات برساند».
رضا شمسآبادی متولد سال 1319 شمسی در روستای شمسآباد حاشیه کویر کاشان بود. از همان کودکی طعم فقر را چشید و خانواده او مجبور شدند که برای تامین درآمد به کاشان بروند. در کنار کار و کسب، تحصیل خود را ادامه داد و در کنار آن از فعالیت های سیاسی و شرکت در تجمعات غافل نبود. با این وصف عضویت در حزب مردم ایران از احزاب وابسته به جبهه ملی هم نتوانست احساسات ضد سلطنتی او را ارضا کند. در اولین اقدام سیاسی، قصد سوقصد به علی امینی نخست وزیر را داشت که این تلاش او ناکام ماند. در 18 سالگی هم قصد با پرتاب سنگ و تخم مرغ از یکی از هواداران شعبان جعفری در کاشان داشت که این بار گرفتار شد اما خود را به سادگی زد و توانست به خاطر سن کم از دردسرهایی قضایی رهایی یابد. بعدها نام مستعار رضا چایدوست را برای خود انتخاب کرد و با همین نام مستعار برغم معاف بودن از سربازی به خاطر سرپرستی از مادر دوران خدمت خود را در گارد سلطنتی گذراند و یکی محافظان کار مرمر شد. او نقشه خود را برای ترور شاه در 21 فرودین 44 عملی کرد اما ناکام ماند.
پس از مرگ شمسآبادی و در پی تحقیقات ساواک درباره پیشینه سیاسی وی آنها نتوانستند مدرکی دال بر وابستگی او به یک سازمان تروریستی یا سیاسی به دست آورند، اما ساواک و شهربانی ناگزیر این ترور را به گروهی نسبت دادند که رضا شمسآبادی رابطه سطحی با آنها داشت و همزمان با این واقعه دستگیر شده بودند.
رهبری این گروه را پرویز نیکخواه برعهده داشت و فقط مردی به نام منصوری از اعضای این گروه توسط حسن شریف آشنایی مختصری را با رضا شمسآبادی پیدا کرده بود و مقامات امنیتی همین آشنایی را بهانه کرده و واقعه ترور را به این گروه نسبت دادند و حتی منصوری و حسن شریف را به اعدام محکوم کردند و برای 10 نفر دیگر حبسهای سنگین بریدند اما آن دو نفر بعدها تخفیف در حکم گرفته و از مرگ نجات یافتند.
ترور شاه در سال 1344 توسط رضا شمسآبادی را میتوان بدون توجه به غرضورزیها و کشمکشهای حزبی یک اقدام جسورانه از طرف یک شهروند از طبقه پایین جامعه دانست. او با هر علل و انگیزهای که وجود داشت فقط به این فکر میکرد که عامل اصلی استبداد و کمبودهای ناشی از آن را که در طول زندگی خود شاهد آن بود از میان بردارد و با همین هدف همه تلاش خود را طی این مدت با برنامهریزیهایی که انجام داده بود مصروف کرد تا به آنچه که میخواهد برسد. او معتقد بود که اگر موافق به اعدام شاه شود عامل ناکامیهای ایران را از میان برمیدارد و در صورت شکست، حرکت او این فایده را دارد که به دیگران تفهیم شود که حتی یک سرباز گارد نیز میتواند جرات و جسارت به خرج داده و باعث رعب و وحشت در دستگاه شاهنشاهی شود.